<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>Ertebat Magazine &#187; Articles</title>
	<atom:link href="http://www.ertebat.ae/category/stories/articles/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.ertebat.ae</link>
	<description>Iranian Online Magazine in UAE</description>
	<lastBuildDate>Tue, 07 Feb 2012 06:06:46 +0000</lastBuildDate>
	<language>en</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3</generator>
		<item>
		<title>چگونه می توان از یک گاگول یک دون ژوان ساخت ؟ &#8211; قسمت بیست و سوم</title>
		<link>http://www.ertebat.ae/p=1138</link>
		<comments>http://www.ertebat.ae/p=1138#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 27 Apr 2010 11:20:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Ertebat Magazine</dc:creator>
				<category><![CDATA[Articles]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ertebat.ae/?p=1138</guid>
		<description><![CDATA[اغواگری دنیایی کاملاً متفاوت با دنیایی است که در اطراف ما در جریان است . اغواگری دنیایی است که فقط در ذهن طعمه و شکارچی در جریان است . اغواگری دنیایی حقیقی است نیست اما با این حال از دنیای حقیقی &#8221; واقعی تر &#8221; به نظر می رسد . این دنیای کاملاً متفاوت اغواگری [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>اغواگری دنیایی کاملاً متفاوت  با دنیایی است که در اطراف ما در جریان است . اغواگری دنیایی است که فقط در ذهن طعمه و شکارچی در جریان است .<br />
اغواگری دنیایی حقیقی است نیست اما با این حال از دنیای حقیقی &#8221; واقعی تر &#8221; به نظر می رسد . این دنیای کاملاً متفاوت اغواگری قوانین خود را دارد . قوانینی که گاه در دنیای واقعی مسخره و یا احمقانه به نظر می رسد .<br />
در بسیاری از اوقات قوانین حاکم بر دنیای اغواگری در تضاد کامل با قوانین دنیایی است که در آن زندگی می کنیم .<br />
در دنیایی که در آن زندگی می کنیم کم کم می آموزیم که مهربان باشیم و سیاستمدارانه رفتار کنیم . یا لااقل اینگونه به نظر بیاییم .<br />
حتی کسانی که در جامعه صاحب قدرت و اقتدار هستند تمام سعی خود را می کنند که میانه رو و متعادل به نظر برسند . آنها از اعمال قدرت به شکل مستقیم پرهیز می کنند و معمولاً سعی می کنند تا دیگران را از خود نرنجانند .<br />
دنیای اغواگری اما دنیایی متفاوت است . دون ژوان این را می دانست و به همین خاطر وقتی به سراغ طعمه می رفت تمامی آن قوانین حاکم بر دنیای واقعی را به دست فراموشی می سپرد و فقط  قوانین حاکم بر دنیای اغواگری را به کار می برد .<br />
دون ژوان ترسی از آن نداشت که طعمه بیچاره به نیمه تاریک روح او پی ببرد . حتی به نظر می رسید که از نمایش دادن آن نیز لذت می برد . در دنیای واقعی ما همه نقابی به چهره داریم . نقابی که روح ما را زیباتر نشان می دهد .<br />
دون ژوان پس از آنکه بر بی اعتمادی و بدگمانی زن غلبه می کرد دیگر ترسی از آن نداشت که روح خود را در برابر او عریان کند .<br />
تصویر ما بدون نقاب شاید کمی ترسناک و دلهره آور باشد اما بدون شک منحصر بفرد و جذاب تر از تصویر آن نقابی است که به چهره داریم و خود حقیقتی ما را از نگاه دیگران پنهان می کند .<br />
به طور معمول هر کسی پس از چندین سال زندگی در کنار دیگران و تربیت شدن در سیستم آموزشی جامعه تبدیل به موجودی همسان و هم شکل با دیگران می شود .<br />
در عصری که ما در آن بسر می بریم انسانها به شکل آدمک های شبیه به هم در آمده اند که از فرط خوبی تهوع آور به نظر می رسند !<br />
آنها انسانهای متمدن و فرهیخته ای هستند که در آسانسور به هم لبخند می زنند ، در ماشین را برای زنان باز می کنند ، با ملایمت و مهربانی سخن می گویند و همیشه با احترام با دیگران رفتار می کنند .<br />
اما با این حال انگار در این میان چیزی گم شده است . در حقیقت تراژدی زندگی ما این است که هویت منحصر بفرد خود را از دست داده ایم . ما از ترس قضاوت شدن توسط دیگرانی که در اجتماع با آنها زندگی می کنیم تبدیل به چیزی بی هویت می شویم . ما شبیه به همه می شویم و همه شبیه ما !<br />
اما با این حال همیشه تنفری از این وضعیت در گوشه ای از قلب ما لانه کرده است .<br />
در زندگی ما می خواهیم گاهی از خشم فریاد بزنیم ، می خواهیم با مشت گره کرده به دهان کسی بکوبیم که به ما بی احترامی کرده است ، می خواهیم در خیابان بادبادک هوا کنیم و مانند یک کودک شادی کنیم اما همواره خود را سا نسور می کنیم و البته بابت این کار هرگز خودمان را نمی بخشیم .<br />
ما جرأت اینکه خودمان باشیم را نداریم و در عین حال حالمان از دیگرانی هم که خودشان نیستند به هم می خورد . ما همیشه در جستجوی کسی هستیم که خودش باشد . کسی که ترسی از قضاوت شدن توسط دیگران را نداشته باشد .<br />
دون ژوان یک اغواگر بود . به همین خاطر با شجاعت روح وحشی خود را در مقابل چشمان بهت زده زن عریان می کرد . زیرا می دانست که حتی اگر آنچه که زن در مقابل دیدگان خود می بیند زیبا نباشد اما با این حال &#8221; اصلی &#8221; است . یک هویت منحصر به فرد ، یک روح بدون نقاب . یک غریزه اصلی است .<br />
این روح وحشی عریان شده زیباترین تصویری است که همیشه در پشت نقاب از نظرها  پنهان می ماند .<br />
این غریزه اصلی همانند تابلوی لبخند ژکوندی است که با یک عکس زیبای روتوش شده پنهان شده باشد .<br />
دون ژوان این نقاب زیبا را به کناری می زند تا شاهکار واقعی دیده شود .<br />
دون ژوان می دانست که یک عمل جسورانه حتی اگر کمی برای زن آزار دهنده و رنج آور باشد اما معمولاً از نگاه او اغواگرانه و تحریک آمیز است .<br />
دون ژوان مرد لحظه ها بود . او می دانست که زمان مناسب برای این مرحله از اغواگری چه زمانی است . شاید در ابتدای رابطه این چنین اقدامی به فرار طعمه بیانجامد اما وقتی زمان مناسب از راه برسد چنین عملی همیشه باعث می شود که دیگر برای همیشه زن به زیر سلطه برود .<br />
اغواگری همانند صحنه یک رقص والس دو نفره است . در رقص والس هر دو نفر همزمان نمی توانند رهبری و هدایت رقص را به عهده بگیرند . همیشه باید یکی حرکت کند و آن دیگری از او پیروی کند .<br />
در رقص اغواگری دون ژوان کسی بود که همیشه زن را هدایت می کرد و نا خودآگاه زن از پی حرکات او به رقص می آمد و از او دنباله روی می کرد .<br />
دون ژوان می دانست که چگونه در لحظه مناسب و با انجام یک عمل جسورانه زن را از دنیای تکراری و کلیشه ای که در آن خمیازه می کشد به یک دنیای ذهنی اما جذاب و اغواگرانه پرتاب کند .<br />
این دنیا حتی اگر کمی دلهره آور و یا دردناک باشد باز هم بهتر از آن درد کشنده زندگی کسالت باری است که زن دچار آن است .<br />
در این دنیا هیچ چیزی عذاب آورتر از دیدن آدم هایی نیست که با نقابی متظاهرانه خود را پنهان کرده اند .<br />
دون ژوان اما با برداشتن این نقاب در لحظه ای خاص زن را به لذت کشف روح وحشی می رساند که در آنسوی نقاب پنهان شده بود . این چنین لذتی یک لذت خالص است که زن به ندرت در زندگی آنرا تجربه می کند .<br />
البته  بر داشتن نقاب از چهره شهامتی می خواهد که گاگول ها فاقد آن هستند . به همین خاطرآنها &#8221; بچه مثبت &#8221; قصه زندگی زن باقی می مانند اما مرد رویای قصه زندگی زن کسی نیست مگر دون ژوان &#8230; مردی بدون نقاب ، مردی با غریزه اصلی !<br />
کسب و کار ها چه چیزی را می توانند از دون ژوان بیاموزند ؟<br />
سالها پیش تعدادی گاگول در شرکت کوکا کولا تصمیم گرفتند تا طعم و مزه نوشابه خود را بهتر کنند .<br />
آنها با صرف هزینه زیاد و تحقیقات فراوان طعم اصلی کوکاکولا را کمی تغییر دادند و آنرا کمی شیرین تر کردند . آنگاه نوشابه جدید را که با نام  New Coke  نامیده می شد را روانه بازار کردند .<br />
تحقیقات بازار نشان می داد که طعم نوشابه جدید بهتر از نوشابه اصلی است . آنها نوشابه جدید را در شیشه ای بدون نام ریختند و نوشابه اصلی را در شیشه بدون نام دیگری و آنگاه از پرسش شوندگان خواستند تا آن دو نوشابه را بچشند و نظر خود را درباره طعم آنها بدهند . تقریباً همه پرسش شوندگان اضهار داشتند که نوشابه جدید طعم بهتری دارد .<br />
آنگاه گاگول های شرکت کوکاکولا با طرف صدها هزار دلار دیگر نوشابه New Coke را وارد بازار کردند . اما در کمال شگفتی دیدند که نوشابه اصلی بسیار پر فروش تر از نوشابه خوش طعم جدید است !<br />
به نظر می رسید که همه بدنبال طعم اصیل بودند نه طعم بهتر ! در نگاه مردم هر چیز اصیلی ارزشمندتر از یک چیز غیر اصیل و بدون هویت است حتی اگر آن چیز بهتر باشد .<br />
شما هم بجای آنکه کسب و کار و یا محصولات خود را بهتر کنید سعی کنید تا آنرا اصیل و &#8221; متمایز&#8221; کنید زیرا که اصالت داشتن و متمایز بودن اغواگرایانه تر از صرفاً کمی بهتر بودن است . </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ertebat.ae/p=1138/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چگونه می توان از یک گاگول یک دون ژوان ساخت ؟ &#8211; فسمت بیست و دوم</title>
		<link>http://www.ertebat.ae/p=1136</link>
		<comments>http://www.ertebat.ae/p=1136#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 27 Apr 2010 11:19:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Ertebat Magazine</dc:creator>
				<category><![CDATA[Articles]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ertebat.ae/?p=1136</guid>
		<description><![CDATA[در بازی اغواگری سر انجام آن لحظه از راه می رسد . لحظه ای که دیگر واژه ها برای بیان احساسات نا توانند . آن زمان دیگر نفس در سینه حبس می شود ، ضربان قلب تند می شود و تب سراسر تن را در بر می گیرد . حس غریب و وحشی بر قلمرو [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در بازی اغواگری سر انجام آن لحظه از راه می رسد . لحظه ای که دیگر واژه ها برای بیان احساسات نا توانند . آن زمان دیگر نفس در سینه حبس می شود ، ضربان قلب تند می شود و تب سراسر تن را در بر می گیرد . حس غریب و وحشی بر قلمرو تن حکمفرما می شود و تب تندی سراسر تن را در بر می گیرد .<br />
حس غریب و وحشی بر قلمرو تن حکمفرما می شود و به پادشاهی عقل پایان می دهد .<br />
انسان در آن لحظه دیگر همانند اسبی وحشی است که پس از مدتی اسارت حصار تنگ را می شکند و در تمنای یکی شدن با نیمه گمشده خود تا انتهای دشت را به تاخت می تازد و در حالیکه عضلات اندام بر افروخته اش در این تقلای لذتبخش در هم می پیچد یال های بلند مشکی اش در دستان باد به اینسو و آنسو می شود .<br />
و این همان لحظه ای است که اغواگر از نخستین نگاه به طعمه به آن فکر کرده است .<br />
از آنجا که گاگول ها بازیگران خوبی نیستند خیلی بعید است که بتوانند طعمه را حتی تا به این لحظه نزدیک کنند . آنها همیشه جایی در میانه راه از نخستین نگاه تا به این لحظه کاری می کنند که طعمه آنها را رها کند .<br />
اما حتی اگر بخت و اقبال یار آنها بوده باشد و تا بدین جا طعمه را کشانده باشند به احتمال زیاد حتماً کاری می کنند که طعمه درست و در همین لحظه از دام آنها بگریزد .<br />
آنها نمی دانند که اینجا دیگر آن لحظه ای است که باید خفه شد و تمامی آن واژه هایی را که تا به امروز آموخته ایم را به دست فراموشی سپرده و خود را کاملاً بی نیاز از آنها بدانیم .<br />
دون ژوان اما یک گاگول نبود . او با آنکه ارباب واژه ها بود اما به خوبی می دانست که واژه ها چقدر فقیرند . او می دانست که گاه یک نگاه از هزاران واژه سخنور تر است . او می دانست که زیباترین سخنان عاشقانه چقدر در برابر یک تن تب دار که لبریز از تمنا و سرشار از خواهش است حقیر و بی ارزش هستند .<br />
دون ژوان نه تنها بازیگر ماهر نمایش اغواگری بود بلکه صحنه را کارگردانی هم می کرد .<br />
او صحنه نمایش اغواگری را آنچنان هوشمندانه و زیرکانه طراحی می کرد که زن بی آنکه بخواهد بهترین بازی اش را به نمایش می گذاشت . دون ژوان می دانست که چگونه بهترین بازی را از شخصیت های نمایش خود بگیرد . او هرگز هیچ چیزی را به عهده بخت و اقبال رها نمیکرد . او صحنه نمایش را همیشه از پیش آماده کرد.<br />
شن های نمناک کنار ساحل که هنوز خاطره گرمای آفتاب را در قلب خود نگه داشته اند وقتی با نسیم روح نوازی که از سمت دریا بر روی تن می نشیند قادر است که روح را به اوج خواهش برساند و درست در این لحظه دون ژوان در کنار طعمه بود .<br />
او می دانست که چگونه می تواند با یک نوازش راز آلود ،یک لحن صدای مست کننده ، یک بوی عطر هوس انگیز و یا نگاه مشتاق و آتشین حس خفته ای را در زن بیدار کند که به او یادآوری کند که او یک &#8221; زن &#8221; است . و درست زمانی که این احساس وحشی در طعمه بیدار می شد دون ژوان یک گام عقب می رفت !او روباه حیله گری بود که می دانست حرکت اول در پرده آخر نمایش اغواگری همیشه می بایست که از جانب زن آغاز شود . زیرا در آن صورت او می توانست ابتکار عمل را در حرکات بعدی در دست گیرد .<br />
سان تزو بزرگترین متفکر و استراتژیست جنگ همیشه می گفت : گاه لازم است که برای پیروزی در نبرد نهایی مجبور شوید که درگیری اولیه را ببازید و یک گام به عقب روید .<br />
اغواگری هم یک جنگ است . اغواگری لطیف ترین و در عین حال بی رحمانه ترین جنگ در تمامی طول تاریخ بشر است که همواره میان زنان و مردان در جریان بوده است و همان استراتژی که در جنگ های خونین میان ارتش های بزرگ می تواند باعث پیروژی شود در این جنگ پنهان اغواگری هم می تواند باعث پیروزی شود .<br />
دون ژوان بدون آنکه طعمه متوجه شود کبریت نیم سوخته ای را بر روی خرمن احساسات او می انداخت  و کمی بعد که زباله های آتش تمام جسم و روح زن را در خود می سوزاند آنگاه دون ژوان وانمود می کرد که او نیز  در این آتشی که زن مسبب آن است می سوزد !<br />
زن دوست دارد که مرد در کنار او احساس کند که یک &#8221; مرد &#8221; است و دون ژوان در نهایت فریبکاری این لطف را در حق زن میکرد که با این توهم خوش باشد . و این چنین زن هم در کنار او احساس می کرد که یک &#8221; زن &#8221; است .<br />
طبیعت راه های زیادی را برای محافظت از زن در برابر گزند فریبکاران پیش بینی کرده است . زنان به طور طبیعی به مردان بدگمان هستند و این یکی از بهترین راه های محافطتی از آنان است .<br />
دون ژوان اما بر این ترس و بدگمانی زن غلبه می کرد . او هرگز این کار را از راه بحث و مجادله انجام نمی داد .<br />
او می دانست که هر تلاشی برای متقاعد کردن زن تنها آغاز یک راه بی پایان است که او را به هیچ مقصدی رهنمون نمی کند .<br />
گاگول ها معمولاً این کار را می کنند و معمولاً هم در جایی در میانه این راه پر پیچ و خم متوجه می شوند که طعمه را گم کرده اند .<br />
دون ژوان می دانست که هر تلاشی برای متقاعد کردن زن تنها آغاز یک راه بی پایان است که او را به هیچ مقصدی رهنمون نمی کند .<br />
گاگول ها معمولاً این کار را می کنند و معمولاً هم در جایی در میانه این راه پر پیچ و خم متوجه می شوند که طعمه را گم کرده اند .<br />
دون ژوان می دانست که برای غلبه بر شک و نگرانی طعمه باید سرعت حرکت ذهن او را کند و آهسته کند .<br />
هیپنوتیزورها برای این کار یک ساعت را در مقابل چشمان بیمار به شکل پاندولی به حرکت درمی آورند . بیمار به حرکت یکنواخت ساعت خیره می شود و کم کم شتاب حرکت دهن اش کند می شود و به مرحله ای می رسد که در آرامش مطلق و خلسه رخوت آلودی غرق می شود .<br />
دون ژوان هم یک هیپنوتیزور بود . او می دانست که وقتی توجه طعمه را در لحظه ای خاص تنها به یک چیز جلب کند  ذهن تقریباً به خواب می رود و او می تواند این دیوار بلند ترس و بی اعتمادی جا افتاده  ذهن را دور بزند و طعمه را بی سلاح و آسیب پذیر به چنگ آورد .<br />
زن در یک چنین حالتی مانند طعمه بدون سلاحی بود که به راحتی می شد او را شکار کرد . وقتی لحظه فرا رسید دون ژوان آنجا بود .<br />
کسب وکارها چه چیزی را می توانند از دون ژوان بیاموزند ؟<br />
مشتری همیشه در یک بدگمانی به سر می برد . به طور طبیعی مشتری کسی است که همیشه در نهان با خود فکر می کند که کسب و کارها  می خواهند تا به هر قیمتی که شده سر او را کلاه بگذارند تا به وصال او برسند (البته به وصال حساب بانکی اش !)<br />
گاگول های کسب و کار این را نمی دانند و به همین خاطر هم مشتری را نمی توانند اغوا کنند . آنها پیوسته حرف می زنند و سعی می کنند تا به دلیل و برهان بر بد گمانی های مشتری غلبه کنند .<br />
گاگول ها هر چه بیشتر دلیل می آورند به همان میزان هم مشتری بیشتر متقاعد می شوند که آنها می خواهند که او را فریب دهند .<br />
دون ژوان های کسب و کار اما به گونه ای دیگر رفتار می کنند . آنها می دانند که چه زمانی باید صحبت کنند و چه هنگامی باید خفه شوند !<br />
آنان وقتی که آن لحظه نهایی اغواگری فرا می رسد به جای آنکه سیلی از واژه ها را به سوی مشتری روانه کنند تنها یک &#8221; تب&#8221; را به او منتقل می کنند .<br />
تب داغی که باعث می شود حس خفته ای در مشتری بیدار شود . مشتری شاید نتواند بفهمد که چه بلایی سرش آمده است فقط احساس می کند که باید با آن کالا و یا سرویس یکی شود .<br />
کسب و کارهای دون ژوان از هر آنچه بتواند این حس را در مشتری بیدار کند استفاده می کنند . حسی که یک کالا به مشتری منتقل می کند وقتی آنرا در دست می گیرد ،بویی که در هنگام خرید آن در فضا متصاعد است ،طراحی آن کالا و تاثیر آن بر مشتری همه و همه می توانند در بیدار شدن آن حس در آن لحظه اغوگری موثر باشند .<br />
پس اگر می خواهید به وصال مشتری برسید آتش هوس را در دلش زنده کنید !</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ertebat.ae/p=1136/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چگونه می توان از یک گاگول یک دون ژوان ساخت ؟ &#8211; قسمت بیست و یکم</title>
		<link>http://www.ertebat.ae/p=1088</link>
		<comments>http://www.ertebat.ae/p=1088#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 22 Apr 2010 16:59:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Ertebat Magazine</dc:creator>
				<category><![CDATA[Articles]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ertebat.ae/?p=1088</guid>
		<description><![CDATA[در زبان انگلیسی عبارتی را که برای عاشق شدن بکار می رود &#8221; To fall in love &#8221; است . To fall یعنی: افتادن ،سقوط کردن. از نظر فیزیکی سقوط کردن وقتی اتفاق می افتد که اولاً دو جسم تحت تأثیر جاذبه یکدیگر قرار گرفته باشند و ثانیاً بین آن دو جسم فاصله ای باشد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در زبان انگلیسی عبارتی را که برای عاشق شدن بکار می رود  &#8221; To fall in love  &#8221; است .<br />
To fall یعنی: افتادن ،سقوط کردن.<br />
از نظر فیزیکی سقوط کردن وقتی اتفاق می افتد که اولاً دو جسم تحت تأثیر جاذبه یکدیگر قرار گرفته باشند و ثانیاً بین آن دو جسم فاصله ای باشد . سقوط کردن به معنای طی کردن فاصله میان آن دو جسم تا لحظه تماس است .<br />
اگر شما قلمی را که در دست دارید را بالا ببرید و آنگاه با فاصله ای از میز آن را رها کنید قلم شما به سرعت بر روی سطح میز سقوط می کند اما اگر قلم را روی میز بگذارید دیگر امکان ندارد تا قلم روی میز سقوط کند .<br />
البته انتظار ندارم که بابت آنچه بیان کردم جایزه نوبل فیریک امسال را به من اعطا کنند و مطمئن هستم که هر کودک 5 ساله ای هم این را می داند . اما عجیب آن است که موضوع به این سادگی را گاگول ها نمی دانند !<br />
تمام جاذبه گنگ و مبهم عشق در همین سقوط نهفته است ، در این سفر دلهره آور که جاذبه میان زن و مرد آغازگز آن است .<br />
در حقیقت بسیاری از لذت هایی که ما در زندگی تجربه میکنیم چیزی جز دلهره رعب آور و در عین حال وسوسه انگیز سقوط نیست .<br />
چتر بازی و شیرجه از ساده ترین انواع این گونه لذت ها هستند . در سقوط کردن همواره تجربه یک حس آزادی مطلق نهفته است .<br />
وقتی سقوط می کنیم تا زمانی که دوباره زمین را لمس کنیم گویی زمان از حرکت باز می ماند . ضربان قلبمان به اوج خود می رسد . آدرنالین خونمان به بالاترین سطح خود می رسد . شاید که ترس تمام وجودمان را آکنده از خود اما با این حال لذت غیر قابل توصیفی را تجربه می کنیم که هیچ جای دیگری نمی توانیم آن را تجربه کنیم .<br />
در تجربه سقوط مادر یک آزادی مطلق شناور می شویم ،بدون هیچگونه تعلق خاطر و دلبستگی ،آزاد و رها &#8230;.. این دقیقاً همان چیزی است که وقتی پایمان بر روی زمین است هرگز نمی توانیم آنرا احساس کنیم .<br />
جادوی عشق هم در همین سقوط نهفته است . شاید به همین خاطر هم باشد که وقتی عاشقان به هم می رسند پس از مدتی جادوی عشق هم رفته رفته رنگ می بازد . زیرا رسیدن عاشق و معشوق به هم پایان حادثه هیجان انگیز سقوط است !<br />
دون ژوان یک گاگول نبود . او یک اغواگر بود و بخوبی می دانست که چگونه کاری کند که طعمه همواره در عشق او سقوط کند .<br />
دون ژوان هرگز اجازه نمی داد تا زن آنچنان به حضور او در کنارش عادت کند که بتواند او را نادیده بگیرد .<br />
این طبیعت بشر است که هر گاه چیزی و یا کسی همیشه در منظر نگاه او باشد آن چیز و یا آن کس کم کم نامرئی می شود !<br />
اگر کمی به اطراف خود نگاه کنید بدون شک چیزهای بسیاری را می یابید که ظاهراً نا مریی شده اند . البته آنها هستند اما دیگر دیده نمی شوند .<br />
فرش زیبای زیر پای خود را نگاه کنید .  چقدر برای خرید آن زحمت کشیدید . به چندین فروشگاه برای پیدا کردن آن سر زدید ؟<br />
روزی که آن را خریدید با چه شوق و اشتیاقی آن را کف اتاق خود پهن کردید . تا مدت ها مواظب بودید تا لیوان چای روی آن نریزد و آنرا لک نکند . دایماً آنرا جارو می کردید . تا گرد و خاک زیبایی و جلای آنرا کم نکند .<br />
اما بعد از مدتی که گذشت دیگر آنرا حتی نمی دیدید. البته هنوز هم فرش زیر پای شما و درست در مقابل چشمانتان است اما دیگر آن را نمی بینید .<br />
حالا شاید به موبایل بلک بری زیبایی که به تازگی خریده اید توجه می کنید . مراقب هستید تا به روی آن خط نیفتد . وقتی آن را روی میز می گذارید آهسته و با احتیاط این کار را می کنید .<br />
مطمئن باشید چند وقت دیگر آنرا هم نمی بینید . حتی اگر آنرا در دست هم گرفته باشید و ایمیل خود را چک کنید . البته شما متن ایمیل خود را می بینید اما دیگر گوشی بلک بری را نمی بینید !<br />
انسانها نه فقط با اشیاء پیرامون خود بلکه حتی با انسان های دیگر هم چنین رفتاری را دارند .<br />
آیا نخستین باری که همسر محبوب خود را دیدید را به یاد دارید ؟ آن روز وقتی او را برای نخستین بار دیدید او را چگونه می دیدید؟<br />
آیا امروز هم او را می بینید ؟<br />
 دون ژوان به نهاد آدمی آگاه بود و می دانست که نزدیکی چگونه قادر است تا جادوی عشق را باطل کند .<br />
پس همیشه سعی می کرد تا فاصله خود را با طعمه حفط کند . گاه آنچنان به زن نزدیک می شد که زن طپش های قلب او را با صدای ضربان قلب خود اشتباه می گرفت و گاه آنچنان از او دور می شد که زن احساس می کرد کهکشانی میانش فاصله انداخته است .<br />
زن اما حس می کرد این فاصله بایست که طی شود . جاذبه دون ژوان قوی تر از آن بود که زن بتواند در برابر آن مقاومت کند . ترس از این سقوط در عشق دون ژوان باعث ایجاد سرگیجه در زن می شد .<br />
سر گیجه همانند وسوسه ای برای غلبه بر ترس از سقوط است .<br />
ما دوست داریم سقوط کنیم . زن دوست دارد تا سقوط کند .فقط باید به او اطمینان داد که اگر بر ترس خود غلبه کند و  جرات پریدن  را به خود بدهد آنگاه و پس از سپری کردن این فاصله دلهره آور آغوش امن و لذت بخشی در انتظار او خواهد بود .<br />
دون ژوان مانند یک شیطان وسوسه گر بود . او به زن نزدیک می شد و تخم وسوسه ای را در ذهن زن می کاشت و آنگاه از او فاصله می گرفت . این فاصله نه آنقدر دور بود که باعث شود از یاد زن برود و نه آنقدر نزدیک که برای زن عادی شود . اما  همیشه فاصله ای بود که می بایست طی شود .<br />
دون ژوان گاه دور می شد اما از محدوده نگاه زن خارج نمی شد و زن می توانست او را ببیند و به او نزدیک شود . اما گاه این فاصله گرفتن همواره با مخفی شدن بود . آنگاه زن مجبور می شد که او را جستجو کند . و این نهایت هنر یک اغواگر است که کاری کند که طعمه در نهان احساس کند که اوست که شکارچی است .<br />
در یک چنین وضعیتی جای شکار و شکارچی عوض می شود و بازی اغواگری آنچنان پیچیده و سردرگم می شود که دیگر نمی توان به راحتی از بازی در آن چشم پوشی کرد . دون ژوان به زن فضای کافی می داد تا بتواند در عشق او سقوط کند .<br />
کسب و کارها چه چیزی را می توانند از دون ژوان بیاموزند ؟<br />
گاگول ها مانند کنه به مشتری می چسبند . دون ژوان ها به مشتری  نزدیک نمی شوند ، دلبری می کنند و آنگاه کمی فاصله می گیرند تا کنجکاوی مشتری تحریک شود و به طرف آنها متمایل شود .<br />
گاگول ها و محصولات آنها آنقدر دم دستی هستند که مانند فرش زیر پای شما با آنکه وجود دارند اما دیده نمی شوند .<br />
دون ژوان های کسب و کار هنر اغواگری را می دانند پس نه آنقدر به مشتری نزدیک می شوند که دل مشتری را بزنند و برایش عادی شوند و نه آنقدر دور می شوند که مشتری آنها را فراموش کند .<br />
تبلیغات در حقیقت هنر اغواگری کسب و کار ها است ، درست مانند چشمک زدن از راه دور در یک میهمانی شلوغ است که با اینکه سر و صدایی ندارد اما باعث می شود که طعمه متوجه ما شود .<br />
کسب و کارهای دون ژوان خود را به مشتری نحمیل نمی کنند بلکه بیشتر دلبری می کنند تا مشتری به سمت آنها برود .<br />
شاید که مشتری احساس کند که این اوست که آنها را انتخاب می کند اما در حقیقت دون ژوان های کسب و کار با تبلیغات هوشمندانه خود آنچنان مشتری را اغوا می کنند که مشتری جز انتخاب آنها چاره ای دیگر ندارد .<br />
در حقیقت مشتری برده وسوسه پنهانی است که دون ژوانهای کسب و کار با تبلیغات زیرکانه خود تخم آنرا در ذهن و قلب او نهاده اند .<br />
پس اگر می خواهید که مشتری  &#8221;    fall in love &#8221;  شما شود به آنها فضای لازم برای سقوط کردن را بدهید ! </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ertebat.ae/p=1088/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چگونه می توان از یک گاگول یک دون ژوان ساخت ؟ &#8211; قسمت نوزدهم</title>
		<link>http://www.ertebat.ae/p=995</link>
		<comments>http://www.ertebat.ae/p=995#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 10 Apr 2010 11:35:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Ertebat Magazine</dc:creator>
				<category><![CDATA[Articles]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ertebat.ae/?p=995</guid>
		<description><![CDATA[رواشناسان معتقدند که ترس از بلندی تنها ترسی است که نوزاد با آن بدنیا می آید . اما با گذشت زمان نوزاد کم کم می آموزد که در زندگی از خیلی از چیزهای دیگر هم باید بترسید . از استکان چای داغ ، از اتاق تاریک ، از آتش ، از گربه توی کوچه ، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>رواشناسان معتقدند که ترس از بلندی تنها ترسی است که نوزاد با آن بدنیا می آید . اما با گذشت زمان نوزاد کم کم می آموزد که در زندگی از خیلی از چیزهای دیگر هم باید بترسید . از استکان چای داغ ، از اتاق تاریک ، از آتش ، از گربه توی کوچه ، از سوسک حمام و از همه وحشتناک تر از جیغ مادر !<br />
هر چه ما بزرگتر می شویم ترس های ما هم عمیق تر و ریشه دارتر می شوند . هر چند که ترس از بیماری ،ترس از فقر ،ترس از شکست در عشق و ترس از تنهایی در زندگی هیچ گاه ما را رها نمی کنند اما بدون شک عمیق ترین و دلهره آورترین ترس در نهاد آدمی همانا ترس از مرگ و نیستی است .<br />
ما از مرگ می ترسیم . البته منظور من ترس از آن لحظه ای نیست که به هر دلیلی جان به جان آفرین تسلیم می کنیم بلکه ترس از پایان یافتن این هستی ماست که ما این چنین عمیق به آن دلبسته ایم .<br />
 بشر در طول تاریخ به هر دستاویزی چنگ انداخته است تا از مرگ و نیستی بگریزد . در ساده ترین و ابتدایی ترین شکل آن هر انسانی می خواهد فرزندی داشته باشد تا نام و یاد او را زنده نگه دارد .<br />
پادشاهان و سلاطین در طول تاریخ همواره به شعرا و هنرمندان پول می دادند تا شعری در وصف آنها بسرایند یا تصویری از آنها را نقاشی کنند و یا مجسمه ای از آنها را بسازند تا که شاید نام و چهره شان جاودانه شود .<br />
در حقیقت هنر تلاش بشر برای خلق یک اثر جاودان است تا بر مرگ و نیستی غلبه کند .<br />
بشر حتی زمانی که در قارها زندگی می کرد نشانی از خود را بر روی دیوارهای غار ثبت می کرد تا حضور خود را برای آیندگان ثابت کند .<br />
ترس از مرگ و نیستی مانند سایه هولناکی همیشه بر زندگی آدمی سایه انداخته و بشر برای گریز از آن هر کاری حاضر است  که انجام دهد . مصریان باستان خود را مومایی می کردند به امید آنکه شاید هزاران سال دیگر باز روح در کالبد خاکی آنان دمیده شود و مجدداً به زندگی باز گردند . آنها حتی طلا و اشیاء قیمتی خود را با جسد خود زیر خاک دفن می کردند که وقتی دوباره زنده می شوند گرسنه نمانند .<br />
اما در نهایت هیچ چیزی مانند مذهب نمی تواند بر این ترس همیشگی بشر از مرگ غلبه کند .<br />
در پناه مذهب ما به آن آرامشی دست می یابیم که در هیچ جای دیگری نمی توانیم آنرا تجربه کنیم . مذهب به زندگی و حیات فانی ما رنگی از جاودانگی می زند و ما را از تاریکی قبری که درآن دست و پا می زنیم به سوی روشنایی خورشید جاودانگی هدایت      می کند .<br />
 مذهب مانند اکسیری است که وقتی به این تن خاکی ما می خورد ذره ذره آن را فنا ناپذیر می کند . در جهانبینی مذهبی مرگ همچون یک سفری است رویایی که ما را از این دنیای فانی به دنیایی باقی می برد . دنیایی بس شگفت انگیز که در آن دیگر در بند حصار این تن نیستیم و می توانیم آزادانه و در یک چشم به هم زدن تمامی ابدیت را طی کنیم .<br />
و بدون شک مذاهب جذابترین سیستم هایی هستند که بشر تا کنون آنها را تجربه کرده است .<br />
ما در کنار مذهب از یک پستانداری که 98% از گنجینه ژنتیکی اش مشابه یک شامپانزه است تبدیل به اشرف مخلوقات می شویم که تمام فرشتگان آسمانها او را سجده کرده اند .<br />
ما با مذهب جاودانه می شویم . ما به کمک مذهب از باتلاق پوچی و روزمرگی رها می شویم و به این زندگی خالی از مفهوم خود معنایی عمیق و شرافتمندانه می بخشیم .<br />
و اما دون ژوان یک اغواگر است . او به همه دستاویزی چنگ می اندازد تا بتواند به کمک آن طعمه خود را اغوا کند .<br />
رابطه مرد و زن در حالت عادی خود چیزی بیش از رابطه دو موجود نر و ماده ای نیست که در جنگی به هم برخورد کرده اند . این چنین برخوردی شاید که برای دو شامپانزه نر و ماده بر روی درخت کافی و همچنین لذت بخش باشد اما بی گمان و حداقل برای زن اینچنین نیست .<br />
زن فقط موجود ماده ای از یک گونه جانوری بنام انسان نیست یا اینکه لا اقل دوست ندارد که این گونه فکر کند !<br />
زن می خواهد تا احساس کند که وجود یگانه و بی همتایی است که با سایر موجودات ماده از گونه خود متفاوت است و اما عشق تنها معجونی است که می تواند این توهم را ایجاد کند .<br />
تن با جادوی عشق ماهیتی می یابد که قابل پرستش می شود . وقتی شما عاشق هستید دستان معشوق تنها دیگر چند استخوان و مقداری گوشت نیست که پوستی بر روی آن کشیده شده است بلکه همانند پلی است که روح های مشتاق دو عاشق را به هم نزدیک می کند .<br />
شاید که زیبایی عشق را بدنیا بیاورد اما عشق بدون شک زیبایی را جاودان می کند . عاشق دیگر چین و چروک های زیر چشم معشوق را نمی بیند . بدن زن رو به زوال می رود اما اکسیر عشق معشوقه را فنا ناپذیر می کند .<br />
&#8230; و زن شیفته این تصویر است . عشق همچون یک مذهب است که بر ترس از مرگ و نیستی غلبه می کند .<br />
دون ژوان زن را حتی از خود او بهتر می شناخت . زن دوست دارد تا قلب خود را تنها به روی آن مردی بگشاید که برای همیشه بخواهد آنجا بماند اما متاسفانه حس ماجراجویی مردان باعث می شود تا نتوانند خیلی طولانی در یک جا باقی بمانند !<br />
مردان معمولاً سیاحانی هستند که وقتی جزیره ای ناشناخته را کشف کردند دوباره بادبانهای کشتی خود را بر افراشته می کنند تا جزیره دیگری را کشف کنند .اما زنان معمولاً ترجیح می دهند تا  در همان جزیره بمانند و آنرا قابل سکونت کنند !<br />
این اختلاف کوچک میان زنان و مردان سر منشاء تمام جنگ ها در طول تاریخ میان آنها بوده است . اما دون ژوان یک گاگول نبود . زن در کنار دون ژوان طعم لذت بخش یک احساس  فرامادی و روحانی را تجربه می کرد که فارغ از زمان و مکان بود و این حس همان عشق است .<br />
کسب و کارها چه چیزی را می توانند از دون ژوان بیاموزند ؟<br />
مشتری یک انسان است . پر از ترس و خالی از مفهومی عمیق و شرافتمندانه برای زندگی !<br />
او در همه جا نا امیدانه در جستجوی یافتن معنایی برای زندگی تهی و خالی خود است .<br />
عشق پاسخ خلاقانه ذهن بشر برای معنا بخشیدن به روابط پوچ و حیوانی خود با جنس مخالف است .<br />
و بسیاری از ایدئولوژی ها و مذاهب ساخته شده بدست بشر کوششی برای رهایی از پوچی مفرط زندگی و معنا بخشیدن به این دنیای سراسر مادی است .<br />
اما هر روز که می گذرد کسب و کارها و کالاها و خدمات آنها بیش از پیش جای عشق و مذهب را در زندگی بشر می گیرند .<br />
کالا و خدمات و نام ها ی تجاری مذهب جدید  در دنیای نوین بشری است!<br />
 در یک چنین دنیایی دون ژوان های دنیای  کسب و کار پیوسته سعی می کنند تا به درون کالا و یا خدمات خود روح بدمند و آنرا از دنیایی مادی و فنا ناپذیر به دنیایی معنوی و ماندگار منتقل کنند .<br />
آنها سعی می کنند تا به کالای خود معنایی ببخشند زیرا در این صورت آن کالا دیگر فقط یک ماده شیمیایی از بین رفتنی نیست بلکه یک مفهوم ذهنی است که حتی اگر بعد مادی آن از بین برود اما بعد معنوی آن در بهشت ذهن مشتری همیشه زنده باقی خواهد ماند .<br />
محصولات و خدمات کسب وکارهای دون ژوان مرگ ندارند و به همین دلیل مشتری عاشق آنهاست .<br />
آرایش عروس فقط چند ساعت بر روی چهره او باقی می ماند و آخر شب عروسی با یک دستمال و در عرض 30 ثانیه پاک می شود و به سطل آشغال فرستاده می شود اما اگر &#8221; سالن آرایش بتی &#8221; عروس را درست کرده باشد حتی ده سال بعد هم آن زن از یادآوری اینکه شب عروسی اش کجا آرایش شده است احساس غرور می کند و این یعنی کسب و کار دون ژوان !<br />
شما هم اگر می خواهید مانند یک دون ژوان رفتار کنید از کسب و کار خود یک مذهب بسازید تا مشتری به آن ایمان بیاورد ! </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ertebat.ae/p=995/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چگونه می توان از یک گاگول یک دون ژوان ساخت ؟ &#8211; قسمت هیجدهم</title>
		<link>http://www.ertebat.ae/p=993</link>
		<comments>http://www.ertebat.ae/p=993#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 10 Apr 2010 11:34:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Ertebat Magazine</dc:creator>
				<category><![CDATA[Articles]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ertebat.ae/?p=993</guid>
		<description><![CDATA[بدون شک فاطمه دختر فوق العاده زیبایی نبود . اما آنقدر خوب تربیت شده بود که به هر محفلی که پا می گذاشت تحسین همگان را بر می انگیخت . تک تک اجزاء صورت او بسیار معمولی بود اما همان اجزای بسیار معمولی طوری در کنار هم قرار گرفته بودند که مردها نمی توانستند از [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بدون شک فاطمه دختر فوق العاده زیبایی نبود . اما آنقدر خوب تربیت شده بود که به هر محفلی که پا می گذاشت تحسین همگان را بر می انگیخت .<br />
تک تک اجزاء صورت او بسیار معمولی بود اما همان اجزای بسیار معمولی طوری در کنار هم قرار گرفته بودند که مردها نمی توانستند از کنار او رد شوند و برای دیدن او سر خود را برنگردانند .<br />
پوستی بسیار سفید داشت که آدم احساس می کرد که یک چراغ مهتابی پرنور در درون او همیشه روشن است . هر چند صورت گردی داشت اما آنقدر ظریف بود که همیشه وقتی در کنارش بودی تمام سعی خود را می کردی که مبادا خدای نکرده بشکند !<br />
فاطمه دختر خیلی درس خوان و باهوشی نبود اما بالاخره توانست وارد دانشگاه شود . همه کسانی که او را می شناختند و حتی آنانی که از او خوششان نمی آمد در یک چیز با هم همعقیده بودند و آن هم اینکه فاطمه دختر بسیار نجیبی است . می شد گفت که او کمی خجالتی و کمرو است  . او بسیار محتاط بود و به سختی با غریبه ها می توانست ارتباط برقرار کند . شاید هم به همین خاطر وقتی وارد جمعی می شد فقط می توانست با کسانی که می شناسد ارتباط چشمی و کلامی برقرار کند . گاهی غریبه ها دچار سوء تفاهم می شدند که نکند او دختر مغرور و متکبری است اما اینطور نبود ،او فقط خجالتی بود .<br />
فاطمه در خانواده ای با اصل و نسب تربیت شده بود و به همین خاطر بسیار مبادی آداب و با نزاکت بود .<br />
او بیشتر از آن دسته دختر هایی بود که پسرها ترجیح می دهند تا با آنها ازدواج کنند تا آنکه بخواهند با او دوستی کنند !<br />
خود من می توانستم با اطمینان بر سر این که او هیچ دوست پسری ندارد شرط بندی کنم .<br />
بعد از اتمام دوره دانشگاه او در جایی استخدام شد . همان گونه که می شد حدس زد هنوز مدتی نگذشته بود که چندین نفر از همکاران از او خواستگاری کردند که البته او هر بار چیزی را بهانه می کرد و به در خواست آنها پاسخ منفی می داد .<br />
در اداره ای که فاطمه کار می کرد جوانی بود که معمولاً همه از او گریزان بودند . سعید جوان گستاخ و بی ادبی بود . با اینکه او جوان تحصیلکرده ای بود اما وقتی حرف می زد احساس می کردی که یکی از آقایان لات و لوت چهار راه مولوی در حال حرف زدن است !<br />
سعید مشکل کوچک دیگری هم داشت و آن هم اینکه از زنان متنفر بود . بعدها شنیدم چون در گذشته خود یک شکست عشقی بسیار تلخی را تجربه کرده است نفرتی از همه زنان به دل گرفته است و آن هم نفرتی که خود را در عمل نشان می داد . او تا آنجا که می توانست زنان را می آزرد .<br />
اگر در تمام دنیا می خواستی دو نفر را نام ببری که هیچ اشتراکی با هم نداشته باشند بدون شک آن دو نفر فاطمه و سعید بودند ! مدتی بعد در کمال شگفتی شنیدم که آن دو با هم دوست شده اند . شاید باور نکنید اما در آن هنگام اگر کسی به من زنگ می زد و می گفت که در پشت بام خانه مان یک بشقاب پرنده فرود آمده است باور کردنش برای من آسان تر بود !<br />
اما شایعه حقیقت داشت . فاطمه عاشق سعید شده بود . روشنایی عاشق تاریکی شده بود !<br />
فاطمه مانند فرشته ای بود که از همصحبتی با شیطان لذت می برد . و کیست آنکه بتواند با شیطان همنشینی کند و معصومیت خود را هم حفظ کند ؟<br />
در زندگی حقیقتی است که هر گاه ما را از چیزی منع کنند به طرف آن متمایل می شویم . این حس کنجکاوی نسبت به &#8221; عبور از خط قرمز ها &#8221; از کودکی با ما بوده است .<br />
تا آنجا که من می دانم همه پدر و مادرها تا جایی که در توان دارند کودکان خود را از &#8220;آمپول بازی &#8221; منع می کنند ولی آیا شما تا کنون کودکی را دیده اید که &#8221; آمپول بازی &#8221; نکرده باشد !<br />
به احتمال زیاد اگر شما هم کمی در خاطرات کودکی خود جستجو کنید می توانید روزی را به یاد آورید که در گوشه ای پنهان از چشم پدر و مادر و بزرگتر ها با دختر و یا پسری هم سن و سال خود از خط قرمز عبور کرده اید و لذت دلهره آور قدم زدن در منطقه ممنوعه را تجربه کرده اید !<br />
انسان یک موجود اجتماعی است که با دیگر انسانها در یک اجتماع به سر می برد . بسیاری از بنیان های قدرت در جامعه مانند سنت ،مذهب و عرف ما را محدود می کنند . برای زندگی کردن در اجتماع  باید بهایی پرداخت و بهای آن هم اطاعت از قوانین و محدودیت هایی است که بر ما تحمیل می کند .<br />
ما معمولاً در ظاهر به قوانین و محدودیت هایی که بر ما تحمیل می شود پایبندیم تا بتوانبم از خود چهره ای مطلوب و خواستنی به نمایش بگذاریم اما حقیقت آن است که چیزی در درون ما از این همه قید و بند به ستوه می آید .<br />
ما با لبخندی ریاکارانه در محدوده قوانین عرف و مذهب قدم می زنیم اما همیشه و هر بار که به مرز میان محدوده مجاز و منطقه ممنوعه نزدیک می شویم ضربان قلبمان دو چندان می شود . نفس هایمان به شماره می افتد و چیزی در درونمان شعله می کشد .<br />
می خواهیم تا از این خط قرمز عبور کنیم و آنسوتر را تجربه کنیم اما ترس رهایمان نمی کند و می ترسیم با این کار موقعیت خود را در اجتماعی که در آن به سر می بریم از دست بدهیم .<br />
ما همیشه در حال معامله کردن با جامعه ای هستیم که در آن بسر می بریم . ما برای بدست آوردن مقبولیت در جامعه مجبور به گردن نهادن به محدودیت هایی می شویم که بر ما تحمیل می شود  .<br />
ما برای رسیدن به آن چیزها یی که می خواهیم مجبوریم تا چیزهایی را فدا کنیم . ما حتی برای رسیدن به بهشت از بسیاری از لذت هایی که خواهان تجربه کردن آنها هستیم چشم پوشی می کنیم . اما وسوسه هرگز رهایمان نمی کند . شاید به همین دلیل هم هست که شیطان برای فریب دادن انسان لازم نیست تا خیلی به خود زحمت بدهد زیرا تمایل ما به گناه درونی است .<br />
دون ژوان به تمامی زوایای پیدا و پنهان زن آگاهی داشت . در وجود هر زن فرشته ای در روشنایی زندگی می کند . اما هر زن نیمه تاریکی هم در نهاد خود دارد که در آنجا شیطان خانه کرده است .<br />
قواعد اجتماعی ،سنت ، مذهب و عرف همواره بر زنان فشار بیشتری وارد می کند . محدوده مجاز برای زنان تنگ تر از  مردان است . رفتار زنان در جامعه همیشه در زیر ذره بین است حتی از طرف هم جنسان خودشان !<br />
جامعه هرگز گناه عبور از خط قرمز ها را نمی بخشد و آنرا مجازات می کند اما وقتی زنان از خط قرمز ها عبور می کنند و در منطقه ممنوعه گام بر می دارند مجازات آنها همیشه سنگین تر است .شاید به همین دلیل هم باشد که زندان نامرئی که زنان در آن به سر می برند همیشه تنگ تر و عذاب آور تر از آن زندانی است که مردان در آن محبوس هستند .<br />
زن در کنار دون ژوان جسارت ورود به منطقه های ممنوعه را پیدا می کرد . دون ژوان زن را وسوسه می کرد تا خود را از قید و بند هایی که او را در بر گرفته اند رهایی بخشد .<br />
دون ژوان به آرامی به نیمه تاریک نهاد زن می خزید و شیطانی را که در آنجا لانه کرده بود را از خواب بیدار می کرد . آنگاه دیگر وسوه زن را رها نمی کرد و دون ژوان هم با لبخندی بر لب آماده بود تا زن را برای تجربه لذت های ممنوعه همراهی کند !<br />
کسب و کار ها چه چیزی را می توانند از دون ژوان بیاموزند ؟<br />
مشتری یک انسان است . در نیمه تاریک روح او نیز شیطانی خانه کرده است که پیوسته او را وسوسه می کند تا از خط قرمز ها عبور کند . مشتری معمولاً انگیزه های واقعی خود را در پشت نقاب ریاکارانه ای پنهان می کند تا در جامعه ای که در آن زندگی می کند مورد پذیرش واقع شود اما این هرگز به آن معنا نیست که به ندای وسوسه های خود بی اعتنا باشد .<br />
شما می خواهید تا در دنیای کسب و کار یک دون ژوان باشید پس سعی کنید تا راهی به درون نیمه تاریک قلب مشتری پیدا کنید و شیطان وسوسه گر درون او را بیدار کنید .<br />
اجازه دهید تا شیطان بجای شما مشتری را برای خرید از شما متقاعد کند و مطمئن باشید این به نفع شما خواهد بود زیرا مشتری هم مانند من و شما به وسوه های شیطان بیشتر گوش می دهد .<br />
شیطان بهترین فروشنده دنیا است !</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ertebat.ae/p=993/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چگونه می توان از یک گاگول یک دون ژوان ساخت ؟  &#8211; قسمت هفدهم</title>
		<link>http://www.ertebat.ae/p=984</link>
		<comments>http://www.ertebat.ae/p=984#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 06 Apr 2010 08:52:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Ertebat Magazine</dc:creator>
				<category><![CDATA[Articles]]></category>
		<category><![CDATA[تجارت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ertebat.ae/?p=984</guid>
		<description><![CDATA[انسانها موجودات عجیبی هستند . ذهن انسانها بیشتر همانند معده چهار پایان است ! معده گاو و گوسفند از چندیدن بخش تشکیل یافته است .آنها وقتی غذا می خورند ابتدا کمی آن را می جوند . سپس غذا به بخشی از معده آنها فرستاده می شود اما اندکی بعد مجدداً همان غذا به دهان آنها [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>انسانها موجودات عجیبی هستند . ذهن انسانها بیشتر همانند معده چهار پایان است !<br />
معده گاو و گوسفند از چندیدن بخش تشکیل یافته است .آنها وقتی غذا می خورند ابتدا کمی آن را می جوند . سپس غذا به بخشی از معده آنها فرستاده می شود اما اندکی بعد مجدداً همان غذا به دهان آنها بر می گردد تا آنرا دوباره نشخوار کنند !<br />
ذهن انسان بسیار شبیه معده گاو است ! انسانها معمولاً بجای لذت بردن از زمان حال ترجیح می دهند تا خاطرات گذشته خود را نشخوار کنند .<br />
انسانها بجای آنکه در زمان حال و در لحظه اکنون در کنار محبوب خود در کنار ساحل ممزر قدم بزنند و از وزش نسیم دریا به صورت خود لذت ببرند ترجیح می دهند تا آلبوم عکس خود را ورق بزنند و خاطرات سفر لذت بخشی که چندین سال پیش به رامسر داشته اند را در ذهن خود نشخوار کنند !<br />
خوب یا بد این از خصلت های آدمیان است . آدم یعنی موجود عجیب و غریبی که تنها سرمایه حقیقی اش یعنی زمان حال را به دست فراموشی می سپارد و پیوسته و در همه جا در حسرت گذشته آه می کشد و یا به امید رسیدن به آینده لحظه شماری می کند .<br />
در میان خاطرات گذشته همیشه خاطرات دوران کودکی را هاله ای از اعجاز و شگفتی در بر گرقته است .<br />
دوران کودکی ما هر طوری هم که سپری شده باشد ما در بزرگسالی همیشه نسبت به آن یک حس خوب داریم . یک احساس دلتنگی برای آن روزهای سرشار از امنیت و بی خیالی دوران کودکی همواره در ما نفس می کشد و هیچگاه ما را رها نمی کند .<br />
از سویی دیگر ویژگی دیگر آدم ها این است که همیشه می خواهند تا خوشی ها و لذتی را که در گذشته تجربه کرده اند را از نو زنده کرده اند را  از نو زنده کرده و دوباره آنها را تجربه کنند .<br />
من هم اکنون می توانم چشمانم را ببندم و سوار بر بالهای پرنده خیال به سرزمین کودکی ام باز گردم . یعنی جایی که در روزهای سرد بارانی در زیر چادر مشکی مادر خود را پنهان می کردم تا از گزند باد و باران در امان باشم.<br />
آن روزها آنجا امن ترین جای دنیا برای من بود و امروز و حالا و بعد از گذشت سالها ازآن روزگاران حاضرم نیمی از زندگی ام را بدهم تا باز هم آن حس لذت بخش همراه با آرامش و امنیت را دوباره تجربه کنم .<br />
فروید بدون شک یکی از برجسته ترین روانشناسان تمام اعصار باقی خواهد ماند . هر چند شخصاً با بسیاری از نظریات او موافق نیستم اما با این حال نمی توانم تاثیر شگرف تحقیقات و یافته های او را در حوزه روانشناسی انکار کنم .<br />
فروید معتقد بود که پدر نخستین عشق هر دختری است و مادر هر پسری هم اولین عشق اوست .<br />
در فرهنگ ایرانی خود ما هم معروف است که می گویند دختر ها بابایی هستند و پسر ها مامانی !<br />
پسرها نخستین تجربه های عشق و محبت را در آغوش گرم مادر تجربه می کنند و دختر ها نخستین تجربه های عشقی خود را در میان بازوان مردانه پدر خود حس می کنند . این تجربه های اولیه همواره در جایی در ذهن ما باقی می ماند .<br />
مهم نیست که چقدر از دنیای کودکی مان فاصله گرفته باشیم . اگر کسی بتواند حتی برای لحظه ای ما را در عالم خیال به آن دوران طلایی باز گرداند ما او را دوست خواهیم داشت و در اعماق قلبمان او را جای خواهیم داد .<br />
 دون ژوان سختی هر راهی را می پیمود تا بتواند راهی به درون قلب زن بیابد و یکی از این راه ها بازی کردن نقش پدر برای زن است .<br />
دون ژوان بخوبی می دانست که نخستین عشق هر دختری پدر اوست . پدر نخستین مردی است که وارد دنیای زنانه زن می شود . دستان مهربان پدر نخستین دست مردانه ای بوده است که قطره های اشک را از گونه های زن پاک کرده است .<br />
وقتی ترس و دلهره قلب کوچک دختر بچه ای را به طپش وا می دارد آغوش پدر تنها جایی است که آرامش را به قلب او باز می گرداند . پدر قهرمان دنیای کودکانه دختر است . در نگاه یک دختر بچه پدر سوپرمنی است که کپسول سنگین گاز را تنها با یک دست بلند می کند .<br />
او کسی است که عروسک زیبایی را که در پشت ویترین مغازه زندانی شده است را از زندان آزاد می کند و با مهربانی آنرا به دستان مشتاق دختر بچه هدیه می کند .<br />
پدر همان کسی است که در کنار او هیچگاه &#8220;آقا دزده &#8221; و یا &#8221; آقا غوله &#8221; جرات نمی کنند که گزندی به دختر برسانند .<br />
پدر سمبل اقتدار مردانه در خانه است و کدام زنی است که عاشق این اقتدار مردانه نباشد . بی جهت نیست که عشق به پدر هیچگاه از خانه قلب زن رخت بر نمی بندد .<br />
شاید در نوجوانی و یا جوانی دختر ها با پدر ها مشکلاتی داشته باشند . شاید دختر ها گاه در دل آرزو کنند که ای کاش می توانستند تا از محدوده فرمانروایی پدر بگریزند تا به آزادی که می خواهند برسند و هر کاری که می خواهند انجام دهند اما با همه این ها عشق دختر به پدر چیزی نیست که هرگز از بین برود .<br />
ممکن است کم رنگ شود . ممکن است زیر خاکستر پنهان بماند اما همیشه جایی در اعماق قلب زن پنهان است و منتظر می ماند تا باز دوباره شعله بکشد .<br />
دون ژوان همه این ها را می دانست و به همین خاطر گاه در لحظه ای خاص از نقش یک عاشق خارج  می شد و در نقش یک پدر فرو می رفت و زن را به دنیای امن و آرامش بخش کودکی می برد .<br />
وگاه هم مانند پسر بچه ای خود را محتاج آغوش مادرانه زن نشان می داد  و اجازه می داد تا زن غرق در لذت مادرانه ای شود که باهیچ لذت دیگری در دنیای زن برابری نمی کند .<br />
کسب و کارها چه چیزی را نمی توانند از دون ژوان بیاموزند ؟<br />
مشتری انسان عاقل و بالغی است که احساس می کند رفتارهایش همواره عقلانی و بر پایه منطق استوار است . این یک توهم است ! اما شما اجازه دهید که مشتری در این توهم به سر برد . اما خودتان هرگز فریب این توهم را نخورید !<br />
مشتری انسانی است همانند من و شما . او معمولاً بر پایه احساسات برای آن کار خود توجیحی منطقی ارایه دهد . شما به او کمک کنید تا غرورش را حفظ کند . اما همیشه به یاد داشته باشد که او عاشق آن است که در کنار کسب و کار شما مانند یک کودک و بدون دغدغه خاطر و در آرامش و امنیت به سر برد . پس مانند یک پدر و یا یک مادر از او مراقبت کنید و برایش دل بسوزانید .با او همدردی کنید . نگرانش باشید . دنیای کسب و کار دنیای سرد و طوفانی است . او را در زیر چادر مشکی خود پنهان کنید تا از گزند سرما در امان باشد .<br />
اجازه دهید تا در کنار شما کودکی کند و هرگز کاری نکنید که اعتمادش را به شما از دست بدهد .<br />
سوپرمن دنیای کودکانه مشتری خود باشید تا همیشه عاشق شما باقی بماند ! </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ertebat.ae/p=984/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چگونه می توان از یک گاگول یک دون ژوان ساخت ؟ &#8211; قسمت شانزدهم</title>
		<link>http://www.ertebat.ae/p=975</link>
		<comments>http://www.ertebat.ae/p=975#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 03 Apr 2010 10:40:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Ertebat Magazine</dc:creator>
				<category><![CDATA[Articles]]></category>
		<category><![CDATA[تجارت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ertebat.ae/?p=975</guid>
		<description><![CDATA[صدف را از وقتی که یک دختر بچه دبستانی بود می شناختم .اوو خانواده اش در همسایگی یکی از دوستانم زندگی می کردند. صدف از همان بچگی هم یک &#8220;آتیشپاره &#8221; به تمام معنی بود ! او همیشه عادت داشت که یک چادر نماز گلی به سر کند و کفش های پاشنه بلند خواهر بزرگش [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>صدف را از وقتی که یک دختر بچه دبستانی بود می شناختم .اوو خانواده اش در همسایگی یکی از دوستانم زندگی می کردند. صدف از همان بچگی هم یک &#8220;آتیشپاره &#8221; به تمام معنی بود !<br />
او همیشه عادت داشت که یک چادر نماز گلی به سر کند و کفش های پاشنه بلند خواهر بزرگش را به پا کندو با شیطنت  ادای بزرگتر ها را در بیاورد.<br />
صدف با خواهر کوچک دوستم هم سن و سال بود و به همین خاطر هم همیشه در تولد های او حاضر بود. بسیار خوب می رقصید و کمی بازیگوش بود . اما آنقدر دختر بچه زیبا ودوست داشتنی بود که بزرگتر ها معمولاً شیطنت های گاه و بی گاه او را به دیده اغماض می نگریستند .<br />
دست تقدیر باعث شد  من چند سالی او را نبینم و زمانی که بعد از مدتی دوباره او را در میهمانی تولد خواهر دوستم دیدم صدف دیگرآن دختر بچه بازیگوش سابق نبود . او برای خود دیگر خانمی شده بود و البته خانمی که همه چشم ها بدنبالش بودند !<br />
هرگز به یاد ندارم که در مراسمی او بوده باشد و در آخر آن مراسم چند خواستگار برای او پیدا نشده باشد !<br />
صدف عادت داشت که همیشه درباره خواستگاران خود با من صحبت می کرد و نظر مرا درباره آنها جویا می شد .<br />
تقریباً هر جور آدمی را می شد در میان خواستگاران متعدد او پیدا کرد . من بعضی از خواستگاران او را می شناختم . آنها آنقدر خوب بودند که وا قعاً &#8221; نه&#8221; گفتن به آنها خیلی سخت بود . اما پاسخ صدف به خواستگارهایش همیشه یک کلمه دو حرفی بود: &#8220;نه&#8221;!<br />
خوب یادم هست که یک روز بعد از ظهر به من زنگ زد و در حالیکه گریه می کرد داستان جوان لات و بی ادبی را تعریف کردکه از دانشگاه تا خانه او را تعقیب کرده بودو سعی کرده بود تا توجه او را به خودجلب کند .<br />
مزاحمت های آن جوان ادامه پیدا کرد. هر روز صبح ها که صدف به قصد رفتن به دانشگاه خانه را ترک می کرد آن جوان مزاحم او راتعقیب می کرد و سعی می کرد تا هر طور که شده با او آشنا شودو آنقدر در نزدیکی دانشگاه پرسه می زد تا دوباره به هنگام بازگشت صدف به خانه او را ببیند.<br />
دخترک بیچاره هر کاری که می کرد نمی توانست خود را از شر مزاحمت های جوان خلاص کند .<br />
مدتی گذشت . یک روز عاشورا بود که صدف به من زنگ زد . او از من می خواست تا جوانی را به من نشان دهد تا من نظر خودم را درباره آن جوان به او بگویم . به نظرم رسید که بالاخره از یکی از خواستگارانش خوشش آمده است و می خواهد عقیده مرا درباره او جویا شود. آنها را در مقابل یک بانک ملاقات کردم . جمعیت زیادی برای شرکت در مراسم عزاداری در چهار راه جمع شده بودند .<br />
از دور که آنها را دیدم نمی توانستم چشمانم را باور کنم و با خودم گفتم که حتماً آن کسی را که در کنار صدف می بینم اتفاقی در آنجا ایستاده است و جوان مورد نظر هنوز نرسیده است . اما من اشتباه می کردم !<br />
متاسفانه کسی که در کنار صدف ایستاده بود همان کسی بود که دلش را ربوده بود و تعجب  من وقتی به اوج خودرسید که فهمیدم آن جوان همان مزاحم خیابانی است !!!<br />
امروز و پس از گذشت 14 سال تنها چیزی که هنوز هم نتوانستم بفهمم این است که رفتار آن جوان زشت تر بود یا چهره اش ؟!<br />
رفتار آن جوان فرسنگ ها دور از رفتار یک جنتلمن بودو چهره اش هم فرسنگ ها دورتر از حتی یک چهره معمولی !<br />
او زشت بود هم در رفتار و هم در صورت . پس براستی چه چیزی باعث شده بود تا صدف از میان آن همه خواستگاران خوش تیپ و تحصیلکرده و خوش آتیه او را انتخاب کند ؟<br />
بهترین کسی که می تواند به این پرسش پاسخ دهد خودصدف است و من در نهایت کنجکاوی همین سوال را در همان شب از خودش پرسیدم .<br />
او به من گفت:&#8221;محمد رضا ،در همه این سالها گوش من پربوداز حرفهای قشنگ این و آن . هر کسی که به من می رسید سعی می کرد تا با بهترین کلماتی که بلداست از من و زیبایی من تعریف و تمجید کندو دل مرابه دست آورد. اما عباس با همه آنها فرق داشت .<br />
 او نه بلد است خوب حرف بزند و نه بلد است خوب رفتار کند اما به خاطر رسیدن به من با تمام زمین وزمان جنگید.از پدرم کتک خورد ،از من فحش شنید ، از خانواده ام بی محلی و تحقیر دید و بالاخره چند هفته پیش در بانک محل کار پدرم رگ دست خود را با چاقو پاره کرد و حالا من به این نتیجه رسیده م که این همان مردی است که من می خواهم تا بقیه عمرخو را کنار او و با او بگذرانم !&#8221;<br />
آن دو سر انجام با هم ازدواج کردند . اما عباس همچنان دست ازسورپرایز کردن صدف برنداشت . اوکمی  بعد از ازدواج معتاد شد و چند سال پیش هم شنیدم که با داشتن یک بچه از صدف مجدداً با زن دیگری ازدواج کرده است !<br />
زنان عاشق عاشق شدن هستند اما با این حال حاضر نیستند تا قلب خود را به رایگان در اختیار هر کسی که از راه می رسد قراردهند . حرف های عاشقانه هر چند شیرین و لذت بخش هستند اما  کالایی هستند که زن به هر سو که بنگرد می تواند آنها را به وفور از دهان این و آن به رایگان بشنود !<br />
دون ژوان به روحیات زنان آگاهی داشت . هر چند که همیشه زیباترین واژه های عاشقانه را می شد از زبان او شنید امابا این حال او خوبی می دانست که با حرفهای زیبا و جملات عاشقانه فقط می توان تا دم در قلب یک زن رسید و برای گذر از آن و ورود به سرزمین قلب یک زن باید به چیزی بالاتر از کلمات عاشقانه متوسل شد .<br />
زنان همیشه در یک ناباوری به سر می برند. آنها هیچ وقت از عشق مردان نسبت  به خودشان نمی توانند مطمئن باشند . به همین خاطر هم همیشه و همه جا از مردان می پرسند:&#8221; عزیزم تو مرا دوست داری ؟&#8221;<br />
و مردان هم با حماقت به آنها ذل می زنند و می گویند :&#8221; مگه شک داری عزیزم !&#8221;<br />
دون ژوان برای گذر از این دیوار بلند بی اعتمادی که زنان همیشه خود را درون آن محبوس می کنند تکنیک خاصی داشت . او درست در زمانی که زن انتظارآن را نداشت کاری می کرد که زن را شگفت زده می کرد .<br />
او همیشه می توانست کاری کند که دهان زن باز بماند . برای او حتی مهم نبود که این کار کمی احمقانه به نظر برسد .<br />
زن تنها می خواهد ببیند که مرد جسارت دل کندن از ساحل امن کلمات وواژه های عاشقانه رادارد و جرات آن را دارد تا خود را به میان امواج خروشان دریای عمل پرتاب کند .<br />
دون ژوان همیشه در لحظه ای خاص دست به یک عمل جسورانه می زد و با این کار خود را از سایر مردان گاگولی که با یک شاخه گل و یک لبخنداحمقانه بر سرراه زن می ایستادند جدا می کرد .<br />
هیچ فتح و پیروزی ارزشمندی بدون جسارت و شهامت امکان پذیر نمی باشد و برای تسخیر قلب یک زن که از هر سرزمینی با ارزش تر است نمی توان بدون یک اقدام جسورانه امیدی به پیروزی داشت .<br />
کسب و کارها چه چیزی را می توانند از یک دون ژون بیاموزند ؟<br />
مشتری از شنیدن حرف خسته شده است . مشتری هر کجا که برود کسب و کار ها در گوشش زمزمه عاشقانه سر می دهند . کسب وکارها فقط قشنگ حرف می زنند و شاید به همین دلیل هم همیشه مشتری  با یک بی اعتمادی و ناباوروری با کسب وکارها روبرو می شود .<br />
مشتری آنقدراز کسب و کار های گاگول بی وفایی دیده است که دیگر مانند یک دختر بچه دبیرستانی نمی توان او را با یک بیت از اشعار سهراب سپهری فریب داد . او منتظر است تا ببیند که شما چقدر مرد عمل هستید و برای عشق تان چقدر حاضرید فداکاری کنید .<br />
پس مشتری رادر لحظه مناسب با یک عمل غافلگیرانه شگفت زده کنید تا قلب خود را به روی کسب وکار شما بگشاید .<br />
همیشه یک قدم بیشتر از آنچه سایر رقبا می روند بروید . به مشتری ثابت کنید که می تواند به شما اعتماد کند و این هم چیزی نیست که فقط با حرف بتوانید بدست انراآورید .<br />
اگر عباس با ان قیافه وآن وضعیت خود توانست تا با انجام یک عمل جسورانه دختری مانند صدف را تصاحب کند دیگر هیچ دلیلی وجود ندارد تا شما نتوانید با یک عمل به موقع مشتری را به چنگ نیاورید .<br />
پس برای رسیدن به صدف رگ دست خود را بزنید ! </p>
<p>برای ثبت نام در سمینارهای پیروزی در تجارت و یا<br />
دریافت اطلاعات بیشتر با شماره زیر تماس بگیرید:</p>
<p>ceo@iranex.net<br />
محمد رضا بیات سرمدی</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ertebat.ae/p=975/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چگونه می توان از یک گاگول یک دون ژوان ساخت ؟ &#8211; قسمت پانزدهم</title>
		<link>http://www.ertebat.ae/p=973</link>
		<comments>http://www.ertebat.ae/p=973#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 03 Apr 2010 10:38:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Ertebat Magazine</dc:creator>
				<category><![CDATA[Articles]]></category>
		<category><![CDATA[تجارت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ertebat.ae/?p=973</guid>
		<description><![CDATA[مهناز دختر زیبایی بود .موهای خرمایی بلندی داشت که تا کمرش می رسید . حتی وقتی در کنار حوض حیاط خانه شان می نشست و آنها را شانه می کرد باز هم همیشه مانند دریایی بود که موجهایش به آرامی در دل شن های ساحل دریا گم می شود . او بسیار ظریف و شکننده [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مهناز دختر زیبایی بود .موهای خرمایی بلندی داشت که تا کمرش می رسید . حتی وقتی در کنار حوض حیاط خانه شان می نشست و آنها را شانه می کرد باز هم همیشه مانند دریایی بود که موجهایش به آرامی در دل شن های ساحل دریا گم می شود .<br />
او بسیار ظریف و شکننده می نمود و همیشه به نرمی سخن می گفت . چشمان به رنگ عسل او همانند یک پاییز آرام و نجیب بود .<br />
مهناز دختر ساده و مهربانی بود که در خانواده ای پر جمعیت و دوست داشتنی در یکی از شهرهای شمالی کشور زندگی می کرد .<br />
او تنها 17 معجزه پاییز را در طول زندگی خود تجربه کرده بود . با اینکه او دختر 17 ساله ای بود اما خاله یکی از دوستان صمیمی من بود !<br />
من و دوستم که هر تابستان و در تعطیلات دانشکده به خانه مادر بزرگ او در شمال می رفتیم همیشه در آنجا مهناز را می دیدیم که سرخوش و شادمانه به مادرش در کارهای خانه کمک می کرد .<br />
صدای خنده های شیرین او همیشه فضای خانه را پر از شور زندگی می کرد .<br />
وقتی سفره را پهن می کردند شش برادر و سه خواهربه همراه پدر و مادر و دامادها و عروس ها به دور آن جمع می شدند . یکبار من از سر کنجکاوی شروع به شمردن آنها کردم و دیدم که بیست و سه نفر دور سفره نشسته اند و هیچ غریبه ای هم جز من در آن جمع نبود .<br />
آنها خانواده ای بسیار مهربان و دوست داشتنی بودند که همیشه یکدیگر را لبریز از عشق و محبت می کردند . تا آنکه روزی ابرهای سیاهی بر آسمان همیشه آفتابی خانواده سایه انداخت .</p>
<p>مهناز عاشق شد. عاشق جوانی بیمار و مالیخولیایی  که به معشوقه خود هم چیزی جز جنون نمی توانست هدیه کند .<br />
کامران پسر جذاب و خوش سیمایی بود با چشمانی نافذ و گیرا که بارقه ای از عصبیت بیمارگونه را می شد در نگاه او دریافت.<br />
در آغاز همه چیز بسیار خوب  شروع شد . مهناز دختری  زیبا و کامران پسری جذاب بود . از آن زوجهایی که خیلی به هم       می آمدند . آنها در همان نگاه اول عاشق هم شدند .<br />
کامران راننده آژانس بود و مهناز سال آخر دبیرستان بود . مدتی از آشنایی آنها نگذشته بود که کامران شروع به محدود کردن مهناز کرد . کامران دخترک بیچاره را از همه دوستان و اطرافیان خود جدا کرد . از دید او همه عوضی بودند ! همه کسانی بودند که     می خواستند مهناز را از چنگ او بربایند و او نمی توانست این را تحمل کند .<br />
مهناز با مهربانی سعی می کرد تا سایه سیاه شک و بدگمانی را از ذهن کامران به کنار زند اما موفق نمی شد .<br />
چیزی نگذشت که او مهناز را از رفت و آمد با برادر و خواهر هایش  هم منع می کرد .<br />
مهناز آن دختر سرخوش و زیبا روز به روز تکیده تر و پژمرده تر می شد . او با کناره گیری خود از دوستان و فامیلش آنها را ناراحت می کردو همین باعث می شد که آنها هم از او دوری کنند .<br />
هنوز چند ماهی از آشنایی آنها نگذشته بود که دیگر کامران همه دنیای مهناز شده بود. دنیایی دو نفره که بیشتر به یک زندان یک نفره می مانست که زندانبان خشنی داشت بنام کامران !<br />
هر چه می گذشت مهناز بیشتر وابسته به او می شد زیراتنها او را در کنار خود داشت . زندگی بدون او تقریبا برایش ناممکن شده بود.دنیا در نگاه مهناز تبدیل به جزیره دور افتاده ای در دل اقیانوس شده بود که دو نفر ساکن آن بودند &#8230;. خودش و کامران ! و اگر روزی کامران را از دست می داد دیگر می بایست تا به ابد در آن جزیره به تنهایی زندگی کند.<br />
یک روز تازه از دانشکده به خانه بازگشته بودم که تلفن زنگ زد. مادردوستم بود که با گریه از من می خواست به منزل آنها بروم . تقریباً تمام راه را دویدم و وقتی زنگ خانه  را زدم دیدم که مادر و مادر بزرگ دوستم با چشمانی پر از اشک در را باز کردند .<br />
مهناز بیمار شده بود و آنها او را به تهران آورده بودند تا تحت نظر باشد . مهناز می بایست هرروز سه نوبت تزریق انجام دهد ولی آنقدرضعیف شده بود که توان آن را نداشت که از خانه خواهرش بیرون برود. به همین خاطر هم مادر دوستم از من می خواست تا در منزل تزریق او را انجام دهم .<br />
وقتی به اتاق خواب رفتم نمی توانستم آنچه را که چشمانم می دید باور کنم . بر روی تخت موجود ترحم آوری را دیدم که درخود مچاله شده بود&#8230; او مهناز بود .<br />
پوستی بودکه بر روی استخوان کشیده شده بود . از آن همه زیبایی و طراوت جوانی تنها خاطره ای باقی مانده بود که به سختی     می شد آن را از خطوط عمیق چهره تکیده او به یاد آورد .<br />
چشمان زیبایش فروغ خود را ا ز دست داده بود و مانند چشمان جنازه ای به نقطه ای خیره مانده بودند . دریای مواج گیسوان بلند و خرمایی رنگ او به برکه ای راکد و کدر تبدیل شده بود . او دیگر همه چیز بود جز مهناز !<br />
در اطراف هر یک از ما معمولاً یک حلقه امن و محافظ کشیده شده است که ما درون آن حلقه احساس امنیت و آرامش می کنیم . پدر ، مادر ، برادر و خواهر ، اعضای فامیل و دوستان و آشنایان و حتی اهالی محله و یاشهری که در آن زندگی می کنیم مانند یک حلقه حفاظتی  پیرامون ما را احاطه کرده اند .<br />
ما زمانی که درون آن حلقه هستیم معمولاً احساس می کنیم که توان و نیروی بیشتری داریم . شاید به خاطرهمین هست که وقتی ازشهرو یا کشور خود دور می شویم معمولاً کمی دست به عصاراه می رویم و اندکی از اعتمادبه نفس خود را از دست می دهیم .<br />
این حلقه بیش از آنکه یک محدوده جغرافیایی باشد یک حالت ذهنی است . یعنی ممکن است که شما حتی در میان اعضاءخانواده خودباشید اما آن احساس امنیت و آرامش رانکنید .<br />
در بازی اغواگری این یک اصل کلیدی است که بایدهر چه سریعتر طعمه خود را به انزوا کشاند . زیرا وقتی طعمه از حلقه امن خود جدا شود و به انزوا رود آنگاه بسیار ضعیف و شکننده می شود به گونه ای که دیگر توان مقابله با شما را نخواهد داشت .<br />
دون ژوان یک اغواگر بود . او می دانست که باید کم کم و به آهستگی و بدون آنکه زن متوجه شود او را از تمام اطرافیانش جدا کند .<br />
زن باید ضعیف شود تا بتوان او را فریب داد . ولی اگر او در میان حلقه امن و محافظ خود باشد این کار بسیار سخت و دشوار خواهد بود . پس باید او را به مرور زمان از دوستان و نزدیکانش جدا کرد . این جدایی در ابتدا باید تنها یک جدایی ذهنی باشد .<br />
برای رسیدن به این هدف باید سعی کنید به طعمه خود فضای کافی ندهید تا در آن بتواند با دیگران در تماس باشد .<br />
باید به آهستگی طعمه را از تمام فعالیت هایی که همیشه انجام می داده است به طریقی جدا کرد . باید سعی کنید تا طعمه نگون بخت تمام زمانش را با شما بگذراند و اگر هم این کار امکان پذیر نیست باید کاری کنید که حتی در غیاب شما به شما فکر کند .<br />
در این صورت طعمه به مرور و به آهستگی وخود به خود به انزوا کشیده می شود و سرانجام روزی فرا می رسد که شما تبدیل به دنیای او شده اید . در آن زمان او دیگر کاملاً وابسته به شماست . او دیگر نمی تواند بدون شما زندگی کند زیرا دیگر بدون شما زندگی برایش معنایی ندارد . او همه را ازدست داده و اگر شما را هم از دست بدهد دیگر چیزی برایش باقی نمی ماند . </p>
<p>دون ژوان با طعمه بیچاره خود همین کار را می کرد . او زن را همانند ملکه ای بر روی تخت زرینی نشاندو آنگاه به آرامی شروع به ساختن دیواری به دور آن تخت زرین می کرد . همچنان که با لبخند کلمات عاشقانه را در گوش زن زمزمه می کردهر بار سنگی برروی سنگ دیگر می نهاد ودیوارها را بالاتر می برد تا آنکه سرانجام قلعه نفوذ ناپذیری را به دور زن بنا می کرد . زن از تمام دنیا جدا می شد و دیگر تنها یک نفر برای او باقی می ماند و آن هم دون ژوان بود که همانند ابلیس در کمین آن نشسته بود تا طعمه را به راحتی و بدون مقاومت شکار کند.<br />
کسب و کارها چه چیزی را می توانند از دون ژوان بیاموزند؟<br />
مشتری را کسب و کارهای زیادی احاطه کرده اند . او در میان آنها حق انتخاب دارد . وقتی چیزی لازم دارد انتخاب های متنوع و گوناگونی را درپیش روی خود می بیند .<br />
داشتن این همه حق انتخاب مشتری را بسیار توانمند کرده است . او درمیان حلقه ای از کسب وکار ها احساس امنیت و قدرت می کند .گاگولهای دنیای کسب وکار همیشه یک انتخاب از میان انتخاب های مشتری باقی می مانند و اینکه مشتری آنها را برگزیند بیشتردر دست شانس و اقبال آنها است .<br />
اما دون ژوان های دنیای کسب و کار هرگز در انتظار آن نمی نشینند تا بخت و اقبال آنها روی خوش به آنها نشان دهند. دون ژوان ها سعی می کنند تا محدوده انتخاب های مشتری را تنگ تر و تنگ تر کنند تا جایی که تبدیل به تنها انتخاب مشتری شوند.<br />
دون ژوان های دنیای کسب وکار به کمک تبلیغات هوشمندانه یک زندان ذهنی برای مشتری می سازند که دران زندان مشتری چیزی دیگر جز آنها را نمی تواند ببیند . آنها مشتری را دچار یک کوری ذهنی می کنند .<br />
آنها تمام دنیای مشتری می شوند و مشتری دیگر نمی تواند بدون آنها به سر کند.<br />
همین زندانی که من و شما هم گرفتار آن شده ایم باعث می شود تا وقتی اسم همبرگر را می شنوید بلافاصله به مک دونالد فکر کنید وزمانی که اسم ریش تراش به گوش تان می خورد بی درنگ به یاد تیغ ژیلت می افتید.<br />
پس اگر می خواهید تا مشتری را شکار کنید ابتدا او را به انزوا بکشانید و او را درون قصری زندانی کنید که کلیدش فقط در دستان شماست . زندانبان مهربان مشتری خود باشید!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ertebat.ae/p=973/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چگونه می توان از یک گاگول یک دون ژوان ساخت؟ &#8211; قسمت چهاردهم</title>
		<link>http://www.ertebat.ae/p=826</link>
		<comments>http://www.ertebat.ae/p=826#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 24 Mar 2010 11:31:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Ertebat Magazine</dc:creator>
				<category><![CDATA[Articles]]></category>
		<category><![CDATA[تجارت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ertebat.ae/?p=826</guid>
		<description><![CDATA[دو خط موازی به هم می رسند! بله،تعجب نکنید.درست خواندید و هیچ غلط تایپی هم در کار نیست.دو خط موازی به هم می رسند. در کلاس اول دبیرستان معلم هندسه ای داشتیم به نام آقای مقدسی. چهره او کاملا شبیه ریاضیدانان هایی بود که در کارتون ها و فیلم ها دیده بودم. موهای آشفته،یک عینک [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دو خط موازی به هم می رسند! بله،تعجب نکنید.درست خواندید و هیچ غلط تایپی هم در کار نیست.دو خط موازی به هم می رسند. در کلاس اول دبیرستان معلم هندسه ای داشتیم به نام آقای مقدسی.<br />
چهره او کاملا شبیه ریاضیدانان هایی بود که در کارتون ها و فیلم ها دیده بودم. موهای آشفته،یک عینک ته استکانی با دسته ای ضخیم و مشکی و البته جوراب هایی که همیشه لنگه به لنگه به پا می کرد.<br />
او عاشق ریاضیات بود و من می توانستم آن را با تمام وجودم حس کنم. وقتی او گچ سفید را به دست می گرفت و بر روی تخته سبز کلاس که من هنوز هم نمی دانم چرا همیشه آن را تخته سیاه می نامیدیم شروع به نوشتن می کرد گوئی از دنیا جدا می شد. او آنقدر با شور و هیجان از هندسه سخن می گفت که همیشه می توانست مرا شگفت زده کند.<br />
خوب به یاد دارم که روزی خط مستقیمی را با گچ سفید بر روی تخته کلاس رسم کرد و آنگاه نقطه ای را با کمی فاصله از آن خط گذاشت و بعد با صدای نازک و زنانه خود گفت:از هر نقطه خارج از یک خط تنها و تنها یک خط را می توان به موازات آن رسم کرد و دو خط موازی هم دو خطی هستند که هرگز همدیگر را قطع نمی کنند مگر در بی نهایت.<br />
فقط خدا می داند که در آن روزها چقدر به این می اندیشیدم که بی نهایت کجاست؟ و چگونه دو خط موازی می توانند در جایی در بی نهایت همدیگر را قطع کنند؟<br />
البته هنوز هم به جواب این سوال ها دست پیدا نکرده ام اما وقتی برای نخستین بار با گونه ای دیگر از هندسه که در دنیای ریاضیات به نام هندسه نااقلیدسی معروف است آشنا شدم متوجه شدم که دو خط موازی همدیگر را قطع می کنند والبته نه در جایی در آنسوی بی نهایت بلکه در جایی بسیار نزدیک تر و در همین سوی بی نهایت!<br />
در حقیقت دنیای ما آدم ها هم چیزی بسیار شبیه به دو خط موازی است. ما در دو دنیای کاملا متفاوت زندگی می کنیم که بطور موازی در کنار یکدیگر یکدیگر جریان دارند.<br />
یک دنیای واقعی در اطرافمان و یک دنیای خیالی که در ذهن خود خلق کرده ایم. گاه دنیای واقعی بسیار خشن و بی رحم به نظر می رسد .دنیای واقعی گاه رویاها و آرزوهای ما را به نیشخند می گیرد و ما را آزار می دهد.<br />
اما در همان زمان ما در دنیای خیالی و ذهنی خود می توانیم تمامی رویاهای خود را در آغوش بگیریم . در دنیای واقعی ما بر روی حوادث و اتفاقات پیرامونمان کنترل بسیار کمی داریم . اما در دنیای ذهنی که برای خود آفریده ایم همه چیز همواره در اختیار ماست.<br />
در دنیای واقعی معمولا اطرافیان ما احساسات ما را درک نمی کنند . در دنیای واقعی ما جزیره تنهایی در میان جزیره های تنهای دیگر هستیم که در یک اقیانوس بی انتها رها شده ایم و در سکوت تنهایی و انزوای خود آرام گریه می کنیم.<br />
دور تا دور ما پر است از همهمه و هیاهوی دوستان ،نزدیکان و آشنایان اما متاسفانه این ها همه باعث نمی شود که ما همواره احساس تنهایی و انزوا نکنیم.<br />
انگار 6 میلیارد انسان بر روی یک توپ بزرگ به نام کره زمین در میان یک کهکشان در فضا معلق رها شده ایم.<br />
و برای گریز از این تنهایی کشنده و عذاب آور به درون دنیای ذهنی خود خزیده ایم تا در آنجا شاید که به آرامش برسیم.<br />
دون ژوان به خوبی می دانست که زنان هم مانند مردان تنها هستند و از آنجا که روح حساس تر و لطیف تری دارند این تنهایی عذاب آور تر است.<br />
این دنیای واقعی برای زنان بسیار خشن تر و بی رحمتر از مردان است. زیرا این دنیایی که ما درآن زندگی می کنیم دنیای خشن و مردامه ای است که توسط مردان و برای مردان ساخته شده است.<br />
قوانین و مقررات این دنیا را مردان وضع کرده اند و قانونی که مردان آن را نوشته باشند بدون شک دنیا را برای زنان مکانی تنگ و عذاب آور می کند.<br />
شاید به همین خاطر هم باشد که دنیای ذهنی و تخیلی زنان دنیایی به مراتب پیچیده تر و مرموزتر از دنیای ذهنی مردان است.<br />
زنان بیشتر زندگی خود را در آن دنیای ذهنی خود به سر می برند . در آنجا همیشه یک مرد موقر و جنتلمن است که به تنهایی های او پایان  دهد.<br />
آن مرد صد سال پیش همیشه سوار بر یک اسب سفید می آمد تا زن را از قلعه سیاه دیو بدجنس نجات دهد اما همان مرد این روزها سوار بر یک مرسدس بنز سفید از راه می رسد و با لبخندی بر لب آن زن را به سوی قصر خوشبختی می برد.<br />
دون ژوان می دانست که زنان در دو دنیای موازی با هم زندگی می کنند. در یک دنیای خشن و بی رحم واقعی که در آن معمولا زجر می کشند و احساس تنهایی می کنند و در یک دنیای کاملا ذهنی و خیالی که در آن احساس خوشبختی می کنند.<br />
این دو دنیا در زندگی یک زن همانند دو خط موازی هستند در هندسه اقلیدسی که در آن دو خط موازی هرگز به هم نمیرسند.<br />
گاگول ها مردانی هستند که همیشه در همان دنیای واقعی زن حضور دارند. آنها در همان دنیایی نقش بازی می کنند که زن هیچ تمایلی به بودن در آنجا نداردو به همین خاطر هم تمام سعی و تلاش گاگول ها به هدر می رود.<br />
دون ژوان اما یک جادوگر است. جادوگری که می تواند این دو خط موازی را به هم برساند.وقتی این دو دنیای متفاوت در زندگی زن همدیگر را قطع می کنند آنگاه زن می تواند لذتی غیرقابل توصیف را با تمام وجود خود حس کند.این مکان تلاقی دو دنیای موازی زن جایی است که در آن خوشبختی تجسم می یابد و قابل لمس کردن می شود. می توان عطر آن را بو کرد ،می توان طعم آن را چشید ومی توان ملودی روحبخش آن را شنید.<br />
دون ژوان به درون دنیای ذهنی زن می خزید و سعی می کرد تا آنرا خم کند به این امید که بتواند سرانجام در نقطه ای دنیای واقعی او را قطع کند و با آن تماس پیدا کند.<br />
درست است که زنان پیوسته به تخیل فرو می روند تا در عالم رویا بتوانند برای لحظه ای هم که شده سردی و بی رحمی دنیای واقعی که در آن به سر می برند را فراموش کنند اما وقتی این سفر ذهنی به سرزمین رویاها به پایان می رسد زن دوباره به سرزمین خشن و مردانه  واقعی پرت می شود که در آن همواره احساس خطر و نا امنی می کند.<br />
زن از دنیای واقعی گریزان است و عاشق زندگی کردن در دنیای ذهنی خود است اما از طرفی وقتی در دنیای لذتبخش رویایی خود به سر می برد پیوسته یک چیز او را آزار می دهد و آن هم اینکه این فقط یک رویا است!<br />
مانند رویای لذتبخشی که به هنکام خواب می بینیم اما یک بخش از ذهنمان به ما می گوید که:هی!خیلی هم خوشحال نباش ،این فقط یک خوابه!<br />
اما دون ژوان حتی برای لحظه ای چند هم که شده دنیای واقعی زن را با دنیای ذهنی او آشتی می دهد.لذتی که زن در این زمان تجربه می کند یک لذت اصیل و توصیف ناپذیر است.<br />
همه معجزات در آنجایی اتفاق می افتد که دو خط موازی که قرار بود هیچ گاه به هم نرسند به هم می رسند.<br />
وقتی ملکوت الهی این تن خاکی ما را لمس می کند معجزه ی مذهب اتفاق می افتد و زمانی که دنیای ذهنی زن دنیای واقعی او را لمس می کند آنگاه معجزه ی عشق اتفاق می افتد.<br />
کسب و کارها چه چیزی را می توانند از دون ژوان بیاموزند؟<br />
مشتری یک انسان است. او هم مانند من و شما در دو دنیای کاملا مجزا و موازی به سر می برد.<br />
او هم در یک دنیای واقعی زندگی می کند که مملو از کسانی است که با کالاها و خدمات خود او را احاطه کرده اند و می خواهند با هزار حقه و فریب او را از عزیزترین محبوبش یعنی پولش جدا کنند.<br />
از طرفی دیگر مشتری در یک دنیای ذهنی زندگی می کند جایی که درآنجا رویاها و آرزوهایشان نفس می کشند.<br />
گاگول های دنیای کیب و کار مانند یک گله به سمت مشتری هجوم می آورند تا محصولات خود را به او بفروشند . آنها احساسات مشتری را درک نمی کنند. آنها نمی دانند که مشتری از این جدال بی رحم کسب و کارها برای فریب دادن او خسته و درمانده شده است.<br />
اما دون ژوان های دنیای کسب و کار ابتدا وارد دنیای ذهنی مشتری می شوند و آنگاه مانند یک جادوگر آن را خم می کنند تا در نقطه ای دنیای واقعی مشتری را قطع کند . این همان نقطه جادویی است که محصولات آنها به مشتری عرضه شده است. این همان جایی است که معجزه خرید اتفاق می افتد . این همان جایی است که مشتری شما را انتخاب می کند.<br />
پس اگر میخواهید دون ژوان کسب و کار خود باشید سعی کنید تا دو خط موازی را به هم برسانید!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ertebat.ae/p=826/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>. . . و عشق را آغاز کنید!</title>
		<link>http://www.ertebat.ae/p=807</link>
		<comments>http://www.ertebat.ae/p=807#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 20 Mar 2010 13:45:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Ertebat Magazine</dc:creator>
				<category><![CDATA[Articles]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ertebat.ae/?p=807</guid>
		<description><![CDATA[شب است. تاریکی همه جا را در بر گرفته است . در دور دست ها روشنایی چراغهابر ذهن معصوم دریا انعکاس یافته است.اینجا ساحل ممزر است. ساعت ها است که در انتظار طلوع خورشید لحظه شماری می کنم و بااشتیاق به آن افق دور دستی خیره شده ام که آسمان و دریا تنگاتنگ یکدیگر را [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>شب است. تاریکی همه جا را در بر گرفته است . در دور دست ها روشنایی چراغهابر ذهن معصوم دریا انعکاس یافته است.اینجا ساحل ممزر است.<br />
ساعت ها است که در انتظار طلوع خورشید لحظه شماری می کنم و بااشتیاق به آن افق دور دستی خیره شده ام که آسمان و دریا تنگاتنگ یکدیگر را در آغوش گرفته اند.<br />
از هم آغوشی آسمان و دریا گویی که جهان آبستن تولدی دوباره است&#8230;.که ناگهان انتظار به پایان می رسد و عشق آغازمی شود.<br />
خورشید طناز همچون زیبارویی محجوب آرام آرام تاریکی ها را به کناری می زند و بر بام آسمان می نشیند.<br />
خورشید خانم دامنی از ابر سپید به تن کرده است. اما دامنی پاره پاره که سخاوتمندانه از اسرار آن سوی پارگی سخن می گوید.<br />
گرمای تن تب دار خورشید شعله های شهوتی مقدس را در اعماق وجودم بر می افروزد. دراین صبح رویایی هیچ چشمی به آسمان نیست مگر چشمان مشتاق من که دل به آنسوی پارگی داده بودند.<br />
و ناگهان زمان از حرکت بازمی ایستد زیرا که دنیا سراسر در حال عشقبازی است.موجهای دریا برهنگی ساحل را می پوشاند.نسیمی که از سوی دریا می وزد دست در گیسوان درختان نخل کرده است و آنها را پریشان می کند. شن های سرد ساحل ازنگاه مست خورشید داغ می شوند.پرنده ها سنفونی عشق را آغاز می کنند و آنگاه خداوند لبخند می زند.<br />
عشق توهمی در ذهن بیمار عاشق نیست بلکه حقیقتی است در تار و پود هستی. در حقیقت افسانه عشق نخستین قصه خلقت است.<br />
یکی بود یکی نبود.غیر از خدا هیچکس نبود. نه گنبد کبودی بود و نه پیرزنی که زیر آن بنشیند و قصه ای بگوید.خدا خیلی تنها بود اما خدا زیبا بود. ولی زیبایی چه فایده ای دارد اگر کسی از دیدن آن سرمست نشود.<br />
پس خداوند دست به کار شد و چوبدستی جادویی خود را تکان داد تا آنکه پولک های طلایی آن در فضا معلق شدند و سرانجام هر یک از آنها نشانه ای از جاودانگی جادوی شگفت انگیز خلقت خداوند شدند.<br />
خداوند هفت آسمان را آفرید . خورشید را همچون مشعلی فروزان بر افروخت تا که همیشه بر پهنه آسمان نور اقشانی کند.<br />
زمین را ساخت و آنگاه بر روی آن کوه ها را به پا داشت،رودها را جاری کرد،دریاها را گستراند و درختان را رویاند.<br />
اما خداوند باز هم احساس تنهایی می کرد زیرا هر چه از پنجره ی عالم امکان به پایین نگاه می کرد هیچ چشم مشتاقی را نمی دید که به آن بالا نگاه کند و زیبایی او را تمنا کند.<br />
و آنگاه تمامی اندوه تنهایی خداوند در دو قطره اشک بر گونه های نورانی او جاری شدند و از صورتش به پایین فرو غلتیدند و رقص کنان به سوی زمین فرود آمدند و سرانجام بر خاک سرد زمین فرو چکیدند.<br />
که ناگهان رستاخیزی در عالم به پا خاست،باد وزید،آتش شعله کشید.باران بارید . گرد و خاکی به پا شد سر انجام از دل حادثه پیکره برهنه دو انسان ظاهر شد . آدم به حوا نگاهی نگاهی کرد و لبخند زد و آنگاه اندوه خداوند به خداوند به پایان رسید.<br />
عشق نخستین داستان آفرینش بود و از آن زمان تاکنون همه داستان ها تکرار همان قصه عاشقی است . از آن هنگام تاکنون هرگاه که قلب آدمی از شور عشق به تپش می افتد خداوند لبخند می زند و هر گاه زمستان بی عشقی بر سرزمین دل آدمی خیمه می زند خداوند اندهگین می شود.<br />
آدم عاشق حوا می شود و خداوند لبخند می زند .قابیل با سنگ بر سر هابیل می کوبد و خداوند اندهگین می شود مجنون بی تاب لیلی می شود و خداوند لبخند می زند.مردی به همسر خود خیانت می کند و خداوند اندوهگین می شود.<br />
مادری فرزند خود را در آغوش می کشد و خداوند لبخند می زند. فرزندی قلب مادر خود را می شکند و خداوند اندوهگین می شود. جوانی به یاری پیر مردی می شتابد و خداوند لبخند می زند. کسی حق دیگری را پایمال می کند و خداوند اندوهگین می شود.<br />
خداوند خود عشق است و همیشه می خواهد که قلب انسانها سرشار از عشق و محبت باشد. اما از سوی دیگر  می داند که انسان چقدر فراموشکار است. پس به همین خاطر پیوسته پیامبرانی را به سوی آنها فرو می فرستد تا پیام عشق الهی را به انسان یاد آوری کنند.<br />
زرتشت،بودا،کریشنا،عیسی مسیح و محمد(ص) همگی از جانب خداوند آمدند تا پیام عشق و محبت را به گوش انسانها برسانند .<br />
اما با این حال آدمی پیوسته فراموش می کند که از عشق آفریده شده است وبه سوی عشق رهسپار است.<br />
قلبی که از عشق نلرزد شایسته آن نیست که در سینه آدمی بتپد زیرا تنها قلبی که سرشار از عشق و محبت است لیاقت حضور خداوندرا دارد.<br />
از شب دیگر اثری باقی نمانده است .خورشید طلایی آسمان همه جا را روشن کرده است و من اما همچنان با قلمی در دست در مقابل سپیدی این کاغذها نشسته ام.<br />
می خواستم تا یکی دیگر از مقاله هایم را درباره ی« پیروزی در تجارت »بنویسم. اما به راستی پیروزی در کسب و کار چه ارزشی دارد اگر قلبتان سرشار از عشق و محبت نباشد؟<br />
موفقیت چه لذتی دارد اگر نتوانید آنرا شادمانه با کسی که دوستش دارید سهیم شوید؟ بدون عشق تمامی زندگی همانند جستجوی یک سراب در بیابانی بی انتهاست!<br />
غوغایی که در طبیعت به پا شده است به ما می گوید که بهار در راه است . ثانیه ها از هم اکنون به شمارش معکوس افتاده اند.قرار است که خداوند یک بار دیگر پیامبری به سوی ما گسیل دارد تا که شاید بار دیگر به جادوی عشق ایمان بیاوریم. و طبیعت بزرگترین پیامبر خداوند است . یکبار دیگر دنیا به دنیا می آید تا ما را از نو به دنیا  آورد.<br />
پس در این سال نو یک بار دیگر از نو عاشق شوید و ایمان داشته باشید که هنوز هم مثل همیشه عشق و خداوند هر دو در حول و حوش چشم های معشوقه شما می چرخند.<br />
دست ها را در یکدیگر گره کنید و در کوچه های محبت یا هم و در کنار هم قدم بزنید و همدیگر را لبریز از شعر و غزل کنید. برای این کار لازم نیست یک شاعر باشید زیرا وقتی عاشق هستید هر نفس شما یک غزل است.<br />
همانند باران سخاوتمندانه بر هم ببارید تا در هم بروئید.<br />
در آغاز این سال به خود قول بدهید که هرگز از خانه خارج نمی شوید مگر آنکه پیش ار آن محبوب خود را تنگ در آغوش بگیرید و به او بگوئید که از صمیم قلب دوستش دارید و تمام سعی و تلاش خود را به خاطر آسایش و رفاه او انجام می دهید.<br />
به خود قول بدهید که هرگز به خانه بازنمی گردید مگر آنکه پیش از آن تمامی مشکلات و سختی های کسب و کار خود را در پشت در خانه جا بگذارید و تنها با یک قلب عاشق و لبخندی بر لب در آستانه در ظاهر شوید تا یکبار دیگر تمام خستگی های خودرا در آغوش مهربان همسر خود از تن و روح به در کنید.<br />
به خود قول بدهید که هرگز حقوق دیگران را پایمال نخواهید کرد زیرا با این کار خود عشق رااز قلب خود بیرون میرانید و آنگاه خداوند را غمگین می کنید.<br />
برای گفتن  &#8221; دوستت دارم &#8221;  هرگز درانتظار فردا نمانید. شاید که امروز اخرین فرصت شما باشد.<br />
فاصله میان انگشتان دست شما برای آن است که آنرا با انگشتان دست معشوق خود پر کنید. پس با آغاز بهار دستان آن کسی که دوست دارید را در دست خود بگیرید و هر دو در مقابل خداوند زانو بزنید و با فروتنی و تواضع دعا کنید که: «ای پروردگار! من عشق را با نام تو آغاز می کنم .پس  تو هم ای عاشق ترین عاشقان حتی لحظه ای مرا به خود رها مکن و در تک تک ثانیه های این سال قلب مرا لبریز از عشق و محبت کن.»  آمین !<br />
&#8230;&#8230;و عشق را آغاز کنید!   </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ertebat.ae/p=807/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

