Category: Short Stories

  • post thumbnail
    0

    عروسک

    وارد فروشگاه شدم کریسمس نزدیک بود.با عجله به قسمت اسباب بازیها رفتم.دنبال یک عروسک زیبا برای نوۀ کوچکم می گشتم.می خواستم برای کریسمس گرانترین عروسک فروشگاه را برایش بخرم.پسر بچۀ کوچکی را دیدم که عروسک زیبایی را در آغوش گرفته بود و موهایش را نوازش می کرد. در این فکر بودم که عروسک را برای [...]

  • post thumbnail
    0

    یادگار عشق

    در يک روز گرم تابستان ، پسر کوچکي با عجله لباسهايش را در آورد و خنده کنان داخل درياچه شيرجه رفت.مادرش از پنجره نگاهش مي کرد و از شادي کودکش لذت ميبرد. مادر ناگهان تمساحي را ديد که به سوي پسرش شنا مي کرد.مادر وحشتزده به سمت درياچه دويد و با فريادش پسرش را صدا [...]

  • post thumbnail
    0

    داستان مداد

    پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت . بالاخره پرسید : -ماجرای کارهای خودمان رامی نویسید؟ درباره ی من می نویسید؟ پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت: -درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم [...]

  • post thumbnail
    0

    دختر فداکار

    همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود. ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.آوا دختری زیبا [...]

  • post thumbnail
    0

    ایمان واقعی

    روزی بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش گرفته و کالا های گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتی به او وارد آمده است . فکر می کنید آن مرد چه کرد؟! خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟ و یا اشک ریخت؟ [...]

  • post thumbnail
    0

    باران

    مردی زیر باران از دهكده كوچكی می گذشت . خانه ای دید كه داشت می سوخت و مردی را دید كه وسط شعله ها در اتاق نشیمن نشسته بود .مسافر فریاد زد : هی،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : میدانم . مسافر گفت:پس چرا بیرون نمی آیی؟ مرد گفت:آخر بیرون باران می آید [...]

  • post thumbnail
    0

    قشنگترین دختری که تا حالا دیده ام!

    فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی. پیرمرد از دختر پرسید: – غمگینی؟ – نه. – مطمئنی؟ – نه. – چرا گریه می کنی؟ – دوستام منو دوست ندارن. – چرا؟ – چون قشنگ نیستم – قبلا اینو به تو گفتن؟ – نه. – ولی تو قشنگ ترین [...]

  • post thumbnail
    0

    آنچه من از زندگی آموختم

    در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند، و گاهی اوقات پدران هم. در 20 سالگی ياد گرفتم که کار خلاف فايده ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود. در 25 سالگی دانستم که يک نوزاد ، مادر را از داشتن يک روز هشت ساعته ، و پدر را از داشتن [...]

  • post thumbnail
    0

    پاره آجر

    روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان كم رفت و آمدی می گذشت. ناگهان از بین دو اتومبیل پارك شده در كنار خیابان یك پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبیل او برخورد كرد . رد پایش را روی ترمز گذاشت و [...]

  • post thumbnail
    0

    جای خالی

    خيلی چاق بود. پای تخته که می رفت، کلاس پر می شد از نجوا. تخته را که پاک می کرد، بچه ها ريسه می رفتند و او با صورت گوشتالو و مهربانش فقط لبخند می زد. و شليک خنده کلاس را پرکرد. آن روز معلم با تأنی وارد کلاس شد. کلاس غلغله بود. يکی گفت [...]

  •