Category: Short Stories

  • post thumbnail
    0

    الکساندر فلمينگ

    کشاورزی فقير از اهالی اسکاتلند فلمينگ نام داشت. يک روز، در حالی که به دنبال امرار معاش خانواده اش بود، از باتلاقی در آن نزديکی صدای درخواست کمک را شنيد، وسايلش را بر روی زمين انداخت و به سمت باتلاق دويد… پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فرياد می زد [...]

  • post thumbnail
    0

    گل بهشت

    دخترک بیمار بود و مرگ به او نزدیک… فرشته ای که نگهبان او بود به سوی خدا رفت و گفت:آخر چرا او باید بمیرد؟ او جوان است و هزاران آرزو دارد در حق دخترک بی وفایی نکن.خدا به فرشته گفت:دنیا پر از آدم های انسان نما گشته و این دخترک،همانند فرشته ای پاک در میان [...]

  • post thumbnail
    0

    دنيای مجازی

    روزی با عجله و اشتهای فراوان به يک رستوران رفتم.مدتها بود می خواستم برای سياحت از مکانهای ديدنی به سفر بروم.در رستوران محل دنجی را انتخاب کردم، چون می خواستم از اين فرصت استفاده کنم تا غذايی بخورم و برای آن سفر برنامه ريزی کنم.فيله ماهی آزاد با کره، سالاد و آب پرتقال سفارش دادم. [...]

  • post thumbnail
    0

    فقر

    روزی يک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقير هستند. آن دو يک شبانه روز در خانه محقر يک روستايی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پايان سفر، مرد از پسرش پرسيد: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟ [...]

  • post thumbnail
    0

    ساحل و صدف دریا

    مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می‌زد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم می‌شود و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت می‌کند. نزدیک تر می شود، می‌بیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می افتد در آب می‌اندازد. – صبح بخیر رفیق، خیلی دلم [...]

  • post thumbnail
    0

    راننده و مرد قوی هیکل

    مایكل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن كرد و در مسیر همیشگی شروع به كار كرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پیاده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند. در ایستگاه بعدی، یك مرد با هیكل بزرگ، قیافه ای خشن و رفتاری [...]

  • post thumbnail
    0

    نامه ناگشوده

    پسر جوان پس از مدت‌ها از منزل خارج شد. بیماری روحیه او را مكدر كرده بود و حالا با اصرار مادرش به خیابان آمده بود، از كنار چند فروشگاه گذشت. ویترین یك فروشگاه بزرگ او را جلب كرد و وارد شد. در بخشی از فروشگاه كه مخصوص موسیقی بود، چشمش به دختر جوانی افتاد كه [...]

  • post thumbnail
    0

    دخترک آدامس فروش

    دخترک بر خلاف همیشه که به هر رهگذری می‌رسید، آستین لباس او را می‌کشید تا یک بسته آدامس به او بفروشد، این بار رو به روی زنی که روی صندلی پارک نشسته و نوزادش را در آغوش گرفته، ایستاده بود و او را نگاه می‌کرد. گاه گاهی که زن به نوزاد لبخند می‌زد، لب‌های دخترک [...]

  • post thumbnail
    0

    رفاقت

    جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی، تمام دنیا رو گرفته بود. یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است، از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج كند. مافوق [...]

  • post thumbnail
    0

    گوژپشت

    پسر به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود که از او خبری نداشتند . مادرش دعا می کرد که او سالم به خانه باز گردد .هر روز به تعداد اعضاء خانواده اش نان می پخت و همیشه یک نان اضافه هم می پخت و پشت پنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه که از [...]

  •