2

عشق برای تمام عمر

 post thumbnail

پيرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد. عابرانی که رد می شدند به سرعت او
را به اولين درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخم های پيرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: “بايد ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسيب نديده باش”
پيرمرد غمگين شد، گفت عجله دارد و نيازی به عکسبرداری نيست.
پرستاران از او دليل عجله اش را پرسيدند.
پيرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دير شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهيم.
پيرمرد با اندوه گفت: خيلی متاسفم. او آلزايمر دارد. چيزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با حيرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستيد، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پيش او می رويد؟
پيرمرد با صدايی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است…!

VN:F [1.9.16_1159]
Rating: 0.0/5 (0 votes cast)

لیست شرکت های ایرانی معتبر در امارات
لیست شرکت های ایرانی معتبر در امارات

About the Author

Ertebat Publications in Dubai. The first and best Iranian magazine.

Comments (2)

Trackback URL | Comments RSS Feed

  1. nafisehd says:

    خیلی داستان زیبایی بود

    VN:F [1.9.16_1159]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
  2. farah.nikoo says:

    خیلی بامعنی بود.

    VN:F [1.9.16_1159]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)

Leave a Reply

You must be logged in to post a comment.