چگونه می توان از یک گاگول یک دون ژوان ساخت ؟ – قسمت پانزدهم
مهناز دختر زیبایی بود .موهای خرمایی بلندی داشت که تا کمرش می رسید . حتی وقتی در کنار حوض حیاط خانه شان می نشست و آنها را شانه می کرد باز هم همیشه مانند دریایی بود که موجهایش به آرامی در دل شن های ساحل دریا گم می شود .
او بسیار ظریف و شکننده می نمود و همیشه به نرمی سخن می گفت . چشمان به رنگ عسل او همانند یک پاییز آرام و نجیب بود .
مهناز دختر ساده و مهربانی بود که در خانواده ای پر جمعیت و دوست داشتنی در یکی از شهرهای شمالی کشور زندگی می کرد .
او تنها 17 معجزه پاییز را در طول زندگی خود تجربه کرده بود . با اینکه او دختر 17 ساله ای بود اما خاله یکی از دوستان صمیمی من بود !
من و دوستم که هر تابستان و در تعطیلات دانشکده به خانه مادر بزرگ او در شمال می رفتیم همیشه در آنجا مهناز را می دیدیم که سرخوش و شادمانه به مادرش در کارهای خانه کمک می کرد .
صدای خنده های شیرین او همیشه فضای خانه را پر از شور زندگی می کرد .
وقتی سفره را پهن می کردند شش برادر و سه خواهربه همراه پدر و مادر و دامادها و عروس ها به دور آن جمع می شدند . یکبار من از سر کنجکاوی شروع به شمردن آنها کردم و دیدم که بیست و سه نفر دور سفره نشسته اند و هیچ غریبه ای هم جز من در آن جمع نبود .
آنها خانواده ای بسیار مهربان و دوست داشتنی بودند که همیشه یکدیگر را لبریز از عشق و محبت می کردند . تا آنکه روزی ابرهای سیاهی بر آسمان همیشه آفتابی خانواده سایه انداخت .
مهناز عاشق شد. عاشق جوانی بیمار و مالیخولیایی که به معشوقه خود هم چیزی جز جنون نمی توانست هدیه کند .
کامران پسر جذاب و خوش سیمایی بود با چشمانی نافذ و گیرا که بارقه ای از عصبیت بیمارگونه را می شد در نگاه او دریافت.
در آغاز همه چیز بسیار خوب شروع شد . مهناز دختری زیبا و کامران پسری جذاب بود . از آن زوجهایی که خیلی به هم می آمدند . آنها در همان نگاه اول عاشق هم شدند .
کامران راننده آژانس بود و مهناز سال آخر دبیرستان بود . مدتی از آشنایی آنها نگذشته بود که کامران شروع به محدود کردن مهناز کرد . کامران دخترک بیچاره را از همه دوستان و اطرافیان خود جدا کرد . از دید او همه عوضی بودند ! همه کسانی بودند که می خواستند مهناز را از چنگ او بربایند و او نمی توانست این را تحمل کند .
مهناز با مهربانی سعی می کرد تا سایه سیاه شک و بدگمانی را از ذهن کامران به کنار زند اما موفق نمی شد .
چیزی نگذشت که او مهناز را از رفت و آمد با برادر و خواهر هایش هم منع می کرد .
مهناز آن دختر سرخوش و زیبا روز به روز تکیده تر و پژمرده تر می شد . او با کناره گیری خود از دوستان و فامیلش آنها را ناراحت می کردو همین باعث می شد که آنها هم از او دوری کنند .
هنوز چند ماهی از آشنایی آنها نگذشته بود که دیگر کامران همه دنیای مهناز شده بود. دنیایی دو نفره که بیشتر به یک زندان یک نفره می مانست که زندانبان خشنی داشت بنام کامران !
هر چه می گذشت مهناز بیشتر وابسته به او می شد زیراتنها او را در کنار خود داشت . زندگی بدون او تقریبا برایش ناممکن شده بود.دنیا در نگاه مهناز تبدیل به جزیره دور افتاده ای در دل اقیانوس شده بود که دو نفر ساکن آن بودند …. خودش و کامران ! و اگر روزی کامران را از دست می داد دیگر می بایست تا به ابد در آن جزیره به تنهایی زندگی کند.
یک روز تازه از دانشکده به خانه بازگشته بودم که تلفن زنگ زد. مادردوستم بود که با گریه از من می خواست به منزل آنها بروم . تقریباً تمام راه را دویدم و وقتی زنگ خانه را زدم دیدم که مادر و مادر بزرگ دوستم با چشمانی پر از اشک در را باز کردند .
مهناز بیمار شده بود و آنها او را به تهران آورده بودند تا تحت نظر باشد . مهناز می بایست هرروز سه نوبت تزریق انجام دهد ولی آنقدرضعیف شده بود که توان آن را نداشت که از خانه خواهرش بیرون برود. به همین خاطر هم مادر دوستم از من می خواست تا در منزل تزریق او را انجام دهم .
وقتی به اتاق خواب رفتم نمی توانستم آنچه را که چشمانم می دید باور کنم . بر روی تخت موجود ترحم آوری را دیدم که درخود مچاله شده بود… او مهناز بود .
پوستی بودکه بر روی استخوان کشیده شده بود . از آن همه زیبایی و طراوت جوانی تنها خاطره ای باقی مانده بود که به سختی می شد آن را از خطوط عمیق چهره تکیده او به یاد آورد .
چشمان زیبایش فروغ خود را ا ز دست داده بود و مانند چشمان جنازه ای به نقطه ای خیره مانده بودند . دریای مواج گیسوان بلند و خرمایی رنگ او به برکه ای راکد و کدر تبدیل شده بود . او دیگر همه چیز بود جز مهناز !
در اطراف هر یک از ما معمولاً یک حلقه امن و محافظ کشیده شده است که ما درون آن حلقه احساس امنیت و آرامش می کنیم . پدر ، مادر ، برادر و خواهر ، اعضای فامیل و دوستان و آشنایان و حتی اهالی محله و یاشهری که در آن زندگی می کنیم مانند یک حلقه حفاظتی پیرامون ما را احاطه کرده اند .
ما زمانی که درون آن حلقه هستیم معمولاً احساس می کنیم که توان و نیروی بیشتری داریم . شاید به خاطرهمین هست که وقتی ازشهرو یا کشور خود دور می شویم معمولاً کمی دست به عصاراه می رویم و اندکی از اعتمادبه نفس خود را از دست می دهیم .
این حلقه بیش از آنکه یک محدوده جغرافیایی باشد یک حالت ذهنی است . یعنی ممکن است که شما حتی در میان اعضاءخانواده خودباشید اما آن احساس امنیت و آرامش رانکنید .
در بازی اغواگری این یک اصل کلیدی است که بایدهر چه سریعتر طعمه خود را به انزوا کشاند . زیرا وقتی طعمه از حلقه امن خود جدا شود و به انزوا رود آنگاه بسیار ضعیف و شکننده می شود به گونه ای که دیگر توان مقابله با شما را نخواهد داشت .
دون ژوان یک اغواگر بود . او می دانست که باید کم کم و به آهستگی و بدون آنکه زن متوجه شود او را از تمام اطرافیانش جدا کند .
زن باید ضعیف شود تا بتوان او را فریب داد . ولی اگر او در میان حلقه امن و محافظ خود باشد این کار بسیار سخت و دشوار خواهد بود . پس باید او را به مرور زمان از دوستان و نزدیکانش جدا کرد . این جدایی در ابتدا باید تنها یک جدایی ذهنی باشد .
برای رسیدن به این هدف باید سعی کنید به طعمه خود فضای کافی ندهید تا در آن بتواند با دیگران در تماس باشد .
باید به آهستگی طعمه را از تمام فعالیت هایی که همیشه انجام می داده است به طریقی جدا کرد . باید سعی کنید تا طعمه نگون بخت تمام زمانش را با شما بگذراند و اگر هم این کار امکان پذیر نیست باید کاری کنید که حتی در غیاب شما به شما فکر کند .
در این صورت طعمه به مرور و به آهستگی وخود به خود به انزوا کشیده می شود و سرانجام روزی فرا می رسد که شما تبدیل به دنیای او شده اید . در آن زمان او دیگر کاملاً وابسته به شماست . او دیگر نمی تواند بدون شما زندگی کند زیرا دیگر بدون شما زندگی برایش معنایی ندارد . او همه را ازدست داده و اگر شما را هم از دست بدهد دیگر چیزی برایش باقی نمی ماند .
دون ژوان با طعمه بیچاره خود همین کار را می کرد . او زن را همانند ملکه ای بر روی تخت زرینی نشاندو آنگاه به آرامی شروع به ساختن دیواری به دور آن تخت زرین می کرد . همچنان که با لبخند کلمات عاشقانه را در گوش زن زمزمه می کردهر بار سنگی برروی سنگ دیگر می نهاد ودیوارها را بالاتر می برد تا آنکه سرانجام قلعه نفوذ ناپذیری را به دور زن بنا می کرد . زن از تمام دنیا جدا می شد و دیگر تنها یک نفر برای او باقی می ماند و آن هم دون ژوان بود که همانند ابلیس در کمین آن نشسته بود تا طعمه را به راحتی و بدون مقاومت شکار کند.
کسب و کارها چه چیزی را می توانند از دون ژوان بیاموزند؟
مشتری را کسب و کارهای زیادی احاطه کرده اند . او در میان آنها حق انتخاب دارد . وقتی چیزی لازم دارد انتخاب های متنوع و گوناگونی را درپیش روی خود می بیند .
داشتن این همه حق انتخاب مشتری را بسیار توانمند کرده است . او درمیان حلقه ای از کسب وکار ها احساس امنیت و قدرت می کند .گاگولهای دنیای کسب وکار همیشه یک انتخاب از میان انتخاب های مشتری باقی می مانند و اینکه مشتری آنها را برگزیند بیشتردر دست شانس و اقبال آنها است .
اما دون ژوان های دنیای کسب و کار هرگز در انتظار آن نمی نشینند تا بخت و اقبال آنها روی خوش به آنها نشان دهند. دون ژوان ها سعی می کنند تا محدوده انتخاب های مشتری را تنگ تر و تنگ تر کنند تا جایی که تبدیل به تنها انتخاب مشتری شوند.
دون ژوان های دنیای کسب وکار به کمک تبلیغات هوشمندانه یک زندان ذهنی برای مشتری می سازند که دران زندان مشتری چیزی دیگر جز آنها را نمی تواند ببیند . آنها مشتری را دچار یک کوری ذهنی می کنند .
آنها تمام دنیای مشتری می شوند و مشتری دیگر نمی تواند بدون آنها به سر کند.
همین زندانی که من و شما هم گرفتار آن شده ایم باعث می شود تا وقتی اسم همبرگر را می شنوید بلافاصله به مک دونالد فکر کنید وزمانی که اسم ریش تراش به گوش تان می خورد بی درنگ به یاد تیغ ژیلت می افتید.
پس اگر می خواهید تا مشتری را شکار کنید ابتدا او را به انزوا بکشانید و او را درون قصری زندانی کنید که کلیدش فقط در دستان شماست . زندانبان مهربان مشتری خود باشید!
لیست شرکت های ایرانی معتبر در امارات





