<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>Ertebat Magazine &#187; تجارت</title>
	<atom:link href="http://www.ertebat.ae/p=tag/%d8%aa%d8%ac%d8%a7%d8%b1%d8%aa/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.ertebat.ae</link>
	<description>Iranian Online Magazine in UAE</description>
	<lastBuildDate>Tue, 07 Feb 2012 06:06:46 +0000</lastBuildDate>
	<language>en</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3</generator>
		<item>
		<title>چگونه می توان از یک گاگول یک دون ژوان ساخت ؟  &#8211; قسمت هفدهم</title>
		<link>http://www.ertebat.ae/p=984</link>
		<comments>http://www.ertebat.ae/p=984#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 06 Apr 2010 08:52:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Ertebat Magazine</dc:creator>
				<category><![CDATA[Articles]]></category>
		<category><![CDATA[تجارت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ertebat.ae/?p=984</guid>
		<description><![CDATA[انسانها موجودات عجیبی هستند . ذهن انسانها بیشتر همانند معده چهار پایان است ! معده گاو و گوسفند از چندیدن بخش تشکیل یافته است .آنها وقتی غذا می خورند ابتدا کمی آن را می جوند . سپس غذا به بخشی از معده آنها فرستاده می شود اما اندکی بعد مجدداً همان غذا به دهان آنها [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>انسانها موجودات عجیبی هستند . ذهن انسانها بیشتر همانند معده چهار پایان است !<br />
معده گاو و گوسفند از چندیدن بخش تشکیل یافته است .آنها وقتی غذا می خورند ابتدا کمی آن را می جوند . سپس غذا به بخشی از معده آنها فرستاده می شود اما اندکی بعد مجدداً همان غذا به دهان آنها بر می گردد تا آنرا دوباره نشخوار کنند !<br />
ذهن انسان بسیار شبیه معده گاو است ! انسانها معمولاً بجای لذت بردن از زمان حال ترجیح می دهند تا خاطرات گذشته خود را نشخوار کنند .<br />
انسانها بجای آنکه در زمان حال و در لحظه اکنون در کنار محبوب خود در کنار ساحل ممزر قدم بزنند و از وزش نسیم دریا به صورت خود لذت ببرند ترجیح می دهند تا آلبوم عکس خود را ورق بزنند و خاطرات سفر لذت بخشی که چندین سال پیش به رامسر داشته اند را در ذهن خود نشخوار کنند !<br />
خوب یا بد این از خصلت های آدمیان است . آدم یعنی موجود عجیب و غریبی که تنها سرمایه حقیقی اش یعنی زمان حال را به دست فراموشی می سپارد و پیوسته و در همه جا در حسرت گذشته آه می کشد و یا به امید رسیدن به آینده لحظه شماری می کند .<br />
در میان خاطرات گذشته همیشه خاطرات دوران کودکی را هاله ای از اعجاز و شگفتی در بر گرقته است .<br />
دوران کودکی ما هر طوری هم که سپری شده باشد ما در بزرگسالی همیشه نسبت به آن یک حس خوب داریم . یک احساس دلتنگی برای آن روزهای سرشار از امنیت و بی خیالی دوران کودکی همواره در ما نفس می کشد و هیچگاه ما را رها نمی کند .<br />
از سویی دیگر ویژگی دیگر آدم ها این است که همیشه می خواهند تا خوشی ها و لذتی را که در گذشته تجربه کرده اند را از نو زنده کرده اند را  از نو زنده کرده و دوباره آنها را تجربه کنند .<br />
من هم اکنون می توانم چشمانم را ببندم و سوار بر بالهای پرنده خیال به سرزمین کودکی ام باز گردم . یعنی جایی که در روزهای سرد بارانی در زیر چادر مشکی مادر خود را پنهان می کردم تا از گزند باد و باران در امان باشم.<br />
آن روزها آنجا امن ترین جای دنیا برای من بود و امروز و حالا و بعد از گذشت سالها ازآن روزگاران حاضرم نیمی از زندگی ام را بدهم تا باز هم آن حس لذت بخش همراه با آرامش و امنیت را دوباره تجربه کنم .<br />
فروید بدون شک یکی از برجسته ترین روانشناسان تمام اعصار باقی خواهد ماند . هر چند شخصاً با بسیاری از نظریات او موافق نیستم اما با این حال نمی توانم تاثیر شگرف تحقیقات و یافته های او را در حوزه روانشناسی انکار کنم .<br />
فروید معتقد بود که پدر نخستین عشق هر دختری است و مادر هر پسری هم اولین عشق اوست .<br />
در فرهنگ ایرانی خود ما هم معروف است که می گویند دختر ها بابایی هستند و پسر ها مامانی !<br />
پسرها نخستین تجربه های عشق و محبت را در آغوش گرم مادر تجربه می کنند و دختر ها نخستین تجربه های عشقی خود را در میان بازوان مردانه پدر خود حس می کنند . این تجربه های اولیه همواره در جایی در ذهن ما باقی می ماند .<br />
مهم نیست که چقدر از دنیای کودکی مان فاصله گرفته باشیم . اگر کسی بتواند حتی برای لحظه ای ما را در عالم خیال به آن دوران طلایی باز گرداند ما او را دوست خواهیم داشت و در اعماق قلبمان او را جای خواهیم داد .<br />
 دون ژوان سختی هر راهی را می پیمود تا بتواند راهی به درون قلب زن بیابد و یکی از این راه ها بازی کردن نقش پدر برای زن است .<br />
دون ژوان بخوبی می دانست که نخستین عشق هر دختری پدر اوست . پدر نخستین مردی است که وارد دنیای زنانه زن می شود . دستان مهربان پدر نخستین دست مردانه ای بوده است که قطره های اشک را از گونه های زن پاک کرده است .<br />
وقتی ترس و دلهره قلب کوچک دختر بچه ای را به طپش وا می دارد آغوش پدر تنها جایی است که آرامش را به قلب او باز می گرداند . پدر قهرمان دنیای کودکانه دختر است . در نگاه یک دختر بچه پدر سوپرمنی است که کپسول سنگین گاز را تنها با یک دست بلند می کند .<br />
او کسی است که عروسک زیبایی را که در پشت ویترین مغازه زندانی شده است را از زندان آزاد می کند و با مهربانی آنرا به دستان مشتاق دختر بچه هدیه می کند .<br />
پدر همان کسی است که در کنار او هیچگاه &#8220;آقا دزده &#8221; و یا &#8221; آقا غوله &#8221; جرات نمی کنند که گزندی به دختر برسانند .<br />
پدر سمبل اقتدار مردانه در خانه است و کدام زنی است که عاشق این اقتدار مردانه نباشد . بی جهت نیست که عشق به پدر هیچگاه از خانه قلب زن رخت بر نمی بندد .<br />
شاید در نوجوانی و یا جوانی دختر ها با پدر ها مشکلاتی داشته باشند . شاید دختر ها گاه در دل آرزو کنند که ای کاش می توانستند تا از محدوده فرمانروایی پدر بگریزند تا به آزادی که می خواهند برسند و هر کاری که می خواهند انجام دهند اما با همه این ها عشق دختر به پدر چیزی نیست که هرگز از بین برود .<br />
ممکن است کم رنگ شود . ممکن است زیر خاکستر پنهان بماند اما همیشه جایی در اعماق قلب زن پنهان است و منتظر می ماند تا باز دوباره شعله بکشد .<br />
دون ژوان همه این ها را می دانست و به همین خاطر گاه در لحظه ای خاص از نقش یک عاشق خارج  می شد و در نقش یک پدر فرو می رفت و زن را به دنیای امن و آرامش بخش کودکی می برد .<br />
وگاه هم مانند پسر بچه ای خود را محتاج آغوش مادرانه زن نشان می داد  و اجازه می داد تا زن غرق در لذت مادرانه ای شود که باهیچ لذت دیگری در دنیای زن برابری نمی کند .<br />
کسب و کارها چه چیزی را نمی توانند از دون ژوان بیاموزند ؟<br />
مشتری انسان عاقل و بالغی است که احساس می کند رفتارهایش همواره عقلانی و بر پایه منطق استوار است . این یک توهم است ! اما شما اجازه دهید که مشتری در این توهم به سر برد . اما خودتان هرگز فریب این توهم را نخورید !<br />
مشتری انسانی است همانند من و شما . او معمولاً بر پایه احساسات برای آن کار خود توجیحی منطقی ارایه دهد . شما به او کمک کنید تا غرورش را حفظ کند . اما همیشه به یاد داشته باشد که او عاشق آن است که در کنار کسب و کار شما مانند یک کودک و بدون دغدغه خاطر و در آرامش و امنیت به سر برد . پس مانند یک پدر و یا یک مادر از او مراقبت کنید و برایش دل بسوزانید .با او همدردی کنید . نگرانش باشید . دنیای کسب و کار دنیای سرد و طوفانی است . او را در زیر چادر مشکی خود پنهان کنید تا از گزند سرما در امان باشد .<br />
اجازه دهید تا در کنار شما کودکی کند و هرگز کاری نکنید که اعتمادش را به شما از دست بدهد .<br />
سوپرمن دنیای کودکانه مشتری خود باشید تا همیشه عاشق شما باقی بماند ! </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ertebat.ae/p=984/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چگونه می توان از یک گاگول یک دون ژوان ساخت ؟ &#8211; قسمت شانزدهم</title>
		<link>http://www.ertebat.ae/p=975</link>
		<comments>http://www.ertebat.ae/p=975#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 03 Apr 2010 10:40:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Ertebat Magazine</dc:creator>
				<category><![CDATA[Articles]]></category>
		<category><![CDATA[تجارت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ertebat.ae/?p=975</guid>
		<description><![CDATA[صدف را از وقتی که یک دختر بچه دبستانی بود می شناختم .اوو خانواده اش در همسایگی یکی از دوستانم زندگی می کردند. صدف از همان بچگی هم یک &#8220;آتیشپاره &#8221; به تمام معنی بود ! او همیشه عادت داشت که یک چادر نماز گلی به سر کند و کفش های پاشنه بلند خواهر بزرگش [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>صدف را از وقتی که یک دختر بچه دبستانی بود می شناختم .اوو خانواده اش در همسایگی یکی از دوستانم زندگی می کردند. صدف از همان بچگی هم یک &#8220;آتیشپاره &#8221; به تمام معنی بود !<br />
او همیشه عادت داشت که یک چادر نماز گلی به سر کند و کفش های پاشنه بلند خواهر بزرگش را به پا کندو با شیطنت  ادای بزرگتر ها را در بیاورد.<br />
صدف با خواهر کوچک دوستم هم سن و سال بود و به همین خاطر هم همیشه در تولد های او حاضر بود. بسیار خوب می رقصید و کمی بازیگوش بود . اما آنقدر دختر بچه زیبا ودوست داشتنی بود که بزرگتر ها معمولاً شیطنت های گاه و بی گاه او را به دیده اغماض می نگریستند .<br />
دست تقدیر باعث شد  من چند سالی او را نبینم و زمانی که بعد از مدتی دوباره او را در میهمانی تولد خواهر دوستم دیدم صدف دیگرآن دختر بچه بازیگوش سابق نبود . او برای خود دیگر خانمی شده بود و البته خانمی که همه چشم ها بدنبالش بودند !<br />
هرگز به یاد ندارم که در مراسمی او بوده باشد و در آخر آن مراسم چند خواستگار برای او پیدا نشده باشد !<br />
صدف عادت داشت که همیشه درباره خواستگاران خود با من صحبت می کرد و نظر مرا درباره آنها جویا می شد .<br />
تقریباً هر جور آدمی را می شد در میان خواستگاران متعدد او پیدا کرد . من بعضی از خواستگاران او را می شناختم . آنها آنقدر خوب بودند که وا قعاً &#8221; نه&#8221; گفتن به آنها خیلی سخت بود . اما پاسخ صدف به خواستگارهایش همیشه یک کلمه دو حرفی بود: &#8220;نه&#8221;!<br />
خوب یادم هست که یک روز بعد از ظهر به من زنگ زد و در حالیکه گریه می کرد داستان جوان لات و بی ادبی را تعریف کردکه از دانشگاه تا خانه او را تعقیب کرده بودو سعی کرده بود تا توجه او را به خودجلب کند .<br />
مزاحمت های آن جوان ادامه پیدا کرد. هر روز صبح ها که صدف به قصد رفتن به دانشگاه خانه را ترک می کرد آن جوان مزاحم او راتعقیب می کرد و سعی می کرد تا هر طور که شده با او آشنا شودو آنقدر در نزدیکی دانشگاه پرسه می زد تا دوباره به هنگام بازگشت صدف به خانه او را ببیند.<br />
دخترک بیچاره هر کاری که می کرد نمی توانست خود را از شر مزاحمت های جوان خلاص کند .<br />
مدتی گذشت . یک روز عاشورا بود که صدف به من زنگ زد . او از من می خواست تا جوانی را به من نشان دهد تا من نظر خودم را درباره آن جوان به او بگویم . به نظرم رسید که بالاخره از یکی از خواستگارانش خوشش آمده است و می خواهد عقیده مرا درباره او جویا شود. آنها را در مقابل یک بانک ملاقات کردم . جمعیت زیادی برای شرکت در مراسم عزاداری در چهار راه جمع شده بودند .<br />
از دور که آنها را دیدم نمی توانستم چشمانم را باور کنم و با خودم گفتم که حتماً آن کسی را که در کنار صدف می بینم اتفاقی در آنجا ایستاده است و جوان مورد نظر هنوز نرسیده است . اما من اشتباه می کردم !<br />
متاسفانه کسی که در کنار صدف ایستاده بود همان کسی بود که دلش را ربوده بود و تعجب  من وقتی به اوج خودرسید که فهمیدم آن جوان همان مزاحم خیابانی است !!!<br />
امروز و پس از گذشت 14 سال تنها چیزی که هنوز هم نتوانستم بفهمم این است که رفتار آن جوان زشت تر بود یا چهره اش ؟!<br />
رفتار آن جوان فرسنگ ها دور از رفتار یک جنتلمن بودو چهره اش هم فرسنگ ها دورتر از حتی یک چهره معمولی !<br />
او زشت بود هم در رفتار و هم در صورت . پس براستی چه چیزی باعث شده بود تا صدف از میان آن همه خواستگاران خوش تیپ و تحصیلکرده و خوش آتیه او را انتخاب کند ؟<br />
بهترین کسی که می تواند به این پرسش پاسخ دهد خودصدف است و من در نهایت کنجکاوی همین سوال را در همان شب از خودش پرسیدم .<br />
او به من گفت:&#8221;محمد رضا ،در همه این سالها گوش من پربوداز حرفهای قشنگ این و آن . هر کسی که به من می رسید سعی می کرد تا با بهترین کلماتی که بلداست از من و زیبایی من تعریف و تمجید کندو دل مرابه دست آورد. اما عباس با همه آنها فرق داشت .<br />
 او نه بلد است خوب حرف بزند و نه بلد است خوب رفتار کند اما به خاطر رسیدن به من با تمام زمین وزمان جنگید.از پدرم کتک خورد ،از من فحش شنید ، از خانواده ام بی محلی و تحقیر دید و بالاخره چند هفته پیش در بانک محل کار پدرم رگ دست خود را با چاقو پاره کرد و حالا من به این نتیجه رسیده م که این همان مردی است که من می خواهم تا بقیه عمرخو را کنار او و با او بگذرانم !&#8221;<br />
آن دو سر انجام با هم ازدواج کردند . اما عباس همچنان دست ازسورپرایز کردن صدف برنداشت . اوکمی  بعد از ازدواج معتاد شد و چند سال پیش هم شنیدم که با داشتن یک بچه از صدف مجدداً با زن دیگری ازدواج کرده است !<br />
زنان عاشق عاشق شدن هستند اما با این حال حاضر نیستند تا قلب خود را به رایگان در اختیار هر کسی که از راه می رسد قراردهند . حرف های عاشقانه هر چند شیرین و لذت بخش هستند اما  کالایی هستند که زن به هر سو که بنگرد می تواند آنها را به وفور از دهان این و آن به رایگان بشنود !<br />
دون ژوان به روحیات زنان آگاهی داشت . هر چند که همیشه زیباترین واژه های عاشقانه را می شد از زبان او شنید امابا این حال او خوبی می دانست که با حرفهای زیبا و جملات عاشقانه فقط می توان تا دم در قلب یک زن رسید و برای گذر از آن و ورود به سرزمین قلب یک زن باید به چیزی بالاتر از کلمات عاشقانه متوسل شد .<br />
زنان همیشه در یک ناباوری به سر می برند. آنها هیچ وقت از عشق مردان نسبت  به خودشان نمی توانند مطمئن باشند . به همین خاطر هم همیشه و همه جا از مردان می پرسند:&#8221; عزیزم تو مرا دوست داری ؟&#8221;<br />
و مردان هم با حماقت به آنها ذل می زنند و می گویند :&#8221; مگه شک داری عزیزم !&#8221;<br />
دون ژوان برای گذر از این دیوار بلند بی اعتمادی که زنان همیشه خود را درون آن محبوس می کنند تکنیک خاصی داشت . او درست در زمانی که زن انتظارآن را نداشت کاری می کرد که زن را شگفت زده می کرد .<br />
او همیشه می توانست کاری کند که دهان زن باز بماند . برای او حتی مهم نبود که این کار کمی احمقانه به نظر برسد .<br />
زن تنها می خواهد ببیند که مرد جسارت دل کندن از ساحل امن کلمات وواژه های عاشقانه رادارد و جرات آن را دارد تا خود را به میان امواج خروشان دریای عمل پرتاب کند .<br />
دون ژوان همیشه در لحظه ای خاص دست به یک عمل جسورانه می زد و با این کار خود را از سایر مردان گاگولی که با یک شاخه گل و یک لبخنداحمقانه بر سرراه زن می ایستادند جدا می کرد .<br />
هیچ فتح و پیروزی ارزشمندی بدون جسارت و شهامت امکان پذیر نمی باشد و برای تسخیر قلب یک زن که از هر سرزمینی با ارزش تر است نمی توان بدون یک اقدام جسورانه امیدی به پیروزی داشت .<br />
کسب و کارها چه چیزی را می توانند از یک دون ژون بیاموزند ؟<br />
مشتری از شنیدن حرف خسته شده است . مشتری هر کجا که برود کسب و کار ها در گوشش زمزمه عاشقانه سر می دهند . کسب وکارها فقط قشنگ حرف می زنند و شاید به همین دلیل هم همیشه مشتری  با یک بی اعتمادی و ناباوروری با کسب وکارها روبرو می شود .<br />
مشتری آنقدراز کسب و کار های گاگول بی وفایی دیده است که دیگر مانند یک دختر بچه دبیرستانی نمی توان او را با یک بیت از اشعار سهراب سپهری فریب داد . او منتظر است تا ببیند که شما چقدر مرد عمل هستید و برای عشق تان چقدر حاضرید فداکاری کنید .<br />
پس مشتری رادر لحظه مناسب با یک عمل غافلگیرانه شگفت زده کنید تا قلب خود را به روی کسب وکار شما بگشاید .<br />
همیشه یک قدم بیشتر از آنچه سایر رقبا می روند بروید . به مشتری ثابت کنید که می تواند به شما اعتماد کند و این هم چیزی نیست که فقط با حرف بتوانید بدست انراآورید .<br />
اگر عباس با ان قیافه وآن وضعیت خود توانست تا با انجام یک عمل جسورانه دختری مانند صدف را تصاحب کند دیگر هیچ دلیلی وجود ندارد تا شما نتوانید با یک عمل به موقع مشتری را به چنگ نیاورید .<br />
پس برای رسیدن به صدف رگ دست خود را بزنید ! </p>
<p>برای ثبت نام در سمینارهای پیروزی در تجارت و یا<br />
دریافت اطلاعات بیشتر با شماره زیر تماس بگیرید:</p>
<p>ceo@iranex.net<br />
محمد رضا بیات سرمدی</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ertebat.ae/p=975/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چگونه می توان از یک گاگول یک دون ژوان ساخت ؟ &#8211; قسمت پانزدهم</title>
		<link>http://www.ertebat.ae/p=973</link>
		<comments>http://www.ertebat.ae/p=973#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 03 Apr 2010 10:38:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Ertebat Magazine</dc:creator>
				<category><![CDATA[Articles]]></category>
		<category><![CDATA[تجارت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ertebat.ae/?p=973</guid>
		<description><![CDATA[مهناز دختر زیبایی بود .موهای خرمایی بلندی داشت که تا کمرش می رسید . حتی وقتی در کنار حوض حیاط خانه شان می نشست و آنها را شانه می کرد باز هم همیشه مانند دریایی بود که موجهایش به آرامی در دل شن های ساحل دریا گم می شود . او بسیار ظریف و شکننده [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مهناز دختر زیبایی بود .موهای خرمایی بلندی داشت که تا کمرش می رسید . حتی وقتی در کنار حوض حیاط خانه شان می نشست و آنها را شانه می کرد باز هم همیشه مانند دریایی بود که موجهایش به آرامی در دل شن های ساحل دریا گم می شود .<br />
او بسیار ظریف و شکننده می نمود و همیشه به نرمی سخن می گفت . چشمان به رنگ عسل او همانند یک پاییز آرام و نجیب بود .<br />
مهناز دختر ساده و مهربانی بود که در خانواده ای پر جمعیت و دوست داشتنی در یکی از شهرهای شمالی کشور زندگی می کرد .<br />
او تنها 17 معجزه پاییز را در طول زندگی خود تجربه کرده بود . با اینکه او دختر 17 ساله ای بود اما خاله یکی از دوستان صمیمی من بود !<br />
من و دوستم که هر تابستان و در تعطیلات دانشکده به خانه مادر بزرگ او در شمال می رفتیم همیشه در آنجا مهناز را می دیدیم که سرخوش و شادمانه به مادرش در کارهای خانه کمک می کرد .<br />
صدای خنده های شیرین او همیشه فضای خانه را پر از شور زندگی می کرد .<br />
وقتی سفره را پهن می کردند شش برادر و سه خواهربه همراه پدر و مادر و دامادها و عروس ها به دور آن جمع می شدند . یکبار من از سر کنجکاوی شروع به شمردن آنها کردم و دیدم که بیست و سه نفر دور سفره نشسته اند و هیچ غریبه ای هم جز من در آن جمع نبود .<br />
آنها خانواده ای بسیار مهربان و دوست داشتنی بودند که همیشه یکدیگر را لبریز از عشق و محبت می کردند . تا آنکه روزی ابرهای سیاهی بر آسمان همیشه آفتابی خانواده سایه انداخت .</p>
<p>مهناز عاشق شد. عاشق جوانی بیمار و مالیخولیایی  که به معشوقه خود هم چیزی جز جنون نمی توانست هدیه کند .<br />
کامران پسر جذاب و خوش سیمایی بود با چشمانی نافذ و گیرا که بارقه ای از عصبیت بیمارگونه را می شد در نگاه او دریافت.<br />
در آغاز همه چیز بسیار خوب  شروع شد . مهناز دختری  زیبا و کامران پسری جذاب بود . از آن زوجهایی که خیلی به هم       می آمدند . آنها در همان نگاه اول عاشق هم شدند .<br />
کامران راننده آژانس بود و مهناز سال آخر دبیرستان بود . مدتی از آشنایی آنها نگذشته بود که کامران شروع به محدود کردن مهناز کرد . کامران دخترک بیچاره را از همه دوستان و اطرافیان خود جدا کرد . از دید او همه عوضی بودند ! همه کسانی بودند که     می خواستند مهناز را از چنگ او بربایند و او نمی توانست این را تحمل کند .<br />
مهناز با مهربانی سعی می کرد تا سایه سیاه شک و بدگمانی را از ذهن کامران به کنار زند اما موفق نمی شد .<br />
چیزی نگذشت که او مهناز را از رفت و آمد با برادر و خواهر هایش  هم منع می کرد .<br />
مهناز آن دختر سرخوش و زیبا روز به روز تکیده تر و پژمرده تر می شد . او با کناره گیری خود از دوستان و فامیلش آنها را ناراحت می کردو همین باعث می شد که آنها هم از او دوری کنند .<br />
هنوز چند ماهی از آشنایی آنها نگذشته بود که دیگر کامران همه دنیای مهناز شده بود. دنیایی دو نفره که بیشتر به یک زندان یک نفره می مانست که زندانبان خشنی داشت بنام کامران !<br />
هر چه می گذشت مهناز بیشتر وابسته به او می شد زیراتنها او را در کنار خود داشت . زندگی بدون او تقریبا برایش ناممکن شده بود.دنیا در نگاه مهناز تبدیل به جزیره دور افتاده ای در دل اقیانوس شده بود که دو نفر ساکن آن بودند &#8230;. خودش و کامران ! و اگر روزی کامران را از دست می داد دیگر می بایست تا به ابد در آن جزیره به تنهایی زندگی کند.<br />
یک روز تازه از دانشکده به خانه بازگشته بودم که تلفن زنگ زد. مادردوستم بود که با گریه از من می خواست به منزل آنها بروم . تقریباً تمام راه را دویدم و وقتی زنگ خانه  را زدم دیدم که مادر و مادر بزرگ دوستم با چشمانی پر از اشک در را باز کردند .<br />
مهناز بیمار شده بود و آنها او را به تهران آورده بودند تا تحت نظر باشد . مهناز می بایست هرروز سه نوبت تزریق انجام دهد ولی آنقدرضعیف شده بود که توان آن را نداشت که از خانه خواهرش بیرون برود. به همین خاطر هم مادر دوستم از من می خواست تا در منزل تزریق او را انجام دهم .<br />
وقتی به اتاق خواب رفتم نمی توانستم آنچه را که چشمانم می دید باور کنم . بر روی تخت موجود ترحم آوری را دیدم که درخود مچاله شده بود&#8230; او مهناز بود .<br />
پوستی بودکه بر روی استخوان کشیده شده بود . از آن همه زیبایی و طراوت جوانی تنها خاطره ای باقی مانده بود که به سختی     می شد آن را از خطوط عمیق چهره تکیده او به یاد آورد .<br />
چشمان زیبایش فروغ خود را ا ز دست داده بود و مانند چشمان جنازه ای به نقطه ای خیره مانده بودند . دریای مواج گیسوان بلند و خرمایی رنگ او به برکه ای راکد و کدر تبدیل شده بود . او دیگر همه چیز بود جز مهناز !<br />
در اطراف هر یک از ما معمولاً یک حلقه امن و محافظ کشیده شده است که ما درون آن حلقه احساس امنیت و آرامش می کنیم . پدر ، مادر ، برادر و خواهر ، اعضای فامیل و دوستان و آشنایان و حتی اهالی محله و یاشهری که در آن زندگی می کنیم مانند یک حلقه حفاظتی  پیرامون ما را احاطه کرده اند .<br />
ما زمانی که درون آن حلقه هستیم معمولاً احساس می کنیم که توان و نیروی بیشتری داریم . شاید به خاطرهمین هست که وقتی ازشهرو یا کشور خود دور می شویم معمولاً کمی دست به عصاراه می رویم و اندکی از اعتمادبه نفس خود را از دست می دهیم .<br />
این حلقه بیش از آنکه یک محدوده جغرافیایی باشد یک حالت ذهنی است . یعنی ممکن است که شما حتی در میان اعضاءخانواده خودباشید اما آن احساس امنیت و آرامش رانکنید .<br />
در بازی اغواگری این یک اصل کلیدی است که بایدهر چه سریعتر طعمه خود را به انزوا کشاند . زیرا وقتی طعمه از حلقه امن خود جدا شود و به انزوا رود آنگاه بسیار ضعیف و شکننده می شود به گونه ای که دیگر توان مقابله با شما را نخواهد داشت .<br />
دون ژوان یک اغواگر بود . او می دانست که باید کم کم و به آهستگی و بدون آنکه زن متوجه شود او را از تمام اطرافیانش جدا کند .<br />
زن باید ضعیف شود تا بتوان او را فریب داد . ولی اگر او در میان حلقه امن و محافظ خود باشد این کار بسیار سخت و دشوار خواهد بود . پس باید او را به مرور زمان از دوستان و نزدیکانش جدا کرد . این جدایی در ابتدا باید تنها یک جدایی ذهنی باشد .<br />
برای رسیدن به این هدف باید سعی کنید به طعمه خود فضای کافی ندهید تا در آن بتواند با دیگران در تماس باشد .<br />
باید به آهستگی طعمه را از تمام فعالیت هایی که همیشه انجام می داده است به طریقی جدا کرد . باید سعی کنید تا طعمه نگون بخت تمام زمانش را با شما بگذراند و اگر هم این کار امکان پذیر نیست باید کاری کنید که حتی در غیاب شما به شما فکر کند .<br />
در این صورت طعمه به مرور و به آهستگی وخود به خود به انزوا کشیده می شود و سرانجام روزی فرا می رسد که شما تبدیل به دنیای او شده اید . در آن زمان او دیگر کاملاً وابسته به شماست . او دیگر نمی تواند بدون شما زندگی کند زیرا دیگر بدون شما زندگی برایش معنایی ندارد . او همه را ازدست داده و اگر شما را هم از دست بدهد دیگر چیزی برایش باقی نمی ماند . </p>
<p>دون ژوان با طعمه بیچاره خود همین کار را می کرد . او زن را همانند ملکه ای بر روی تخت زرینی نشاندو آنگاه به آرامی شروع به ساختن دیواری به دور آن تخت زرین می کرد . همچنان که با لبخند کلمات عاشقانه را در گوش زن زمزمه می کردهر بار سنگی برروی سنگ دیگر می نهاد ودیوارها را بالاتر می برد تا آنکه سرانجام قلعه نفوذ ناپذیری را به دور زن بنا می کرد . زن از تمام دنیا جدا می شد و دیگر تنها یک نفر برای او باقی می ماند و آن هم دون ژوان بود که همانند ابلیس در کمین آن نشسته بود تا طعمه را به راحتی و بدون مقاومت شکار کند.<br />
کسب و کارها چه چیزی را می توانند از دون ژوان بیاموزند؟<br />
مشتری را کسب و کارهای زیادی احاطه کرده اند . او در میان آنها حق انتخاب دارد . وقتی چیزی لازم دارد انتخاب های متنوع و گوناگونی را درپیش روی خود می بیند .<br />
داشتن این همه حق انتخاب مشتری را بسیار توانمند کرده است . او درمیان حلقه ای از کسب وکار ها احساس امنیت و قدرت می کند .گاگولهای دنیای کسب وکار همیشه یک انتخاب از میان انتخاب های مشتری باقی می مانند و اینکه مشتری آنها را برگزیند بیشتردر دست شانس و اقبال آنها است .<br />
اما دون ژوان های دنیای کسب و کار هرگز در انتظار آن نمی نشینند تا بخت و اقبال آنها روی خوش به آنها نشان دهند. دون ژوان ها سعی می کنند تا محدوده انتخاب های مشتری را تنگ تر و تنگ تر کنند تا جایی که تبدیل به تنها انتخاب مشتری شوند.<br />
دون ژوان های دنیای کسب وکار به کمک تبلیغات هوشمندانه یک زندان ذهنی برای مشتری می سازند که دران زندان مشتری چیزی دیگر جز آنها را نمی تواند ببیند . آنها مشتری را دچار یک کوری ذهنی می کنند .<br />
آنها تمام دنیای مشتری می شوند و مشتری دیگر نمی تواند بدون آنها به سر کند.<br />
همین زندانی که من و شما هم گرفتار آن شده ایم باعث می شود تا وقتی اسم همبرگر را می شنوید بلافاصله به مک دونالد فکر کنید وزمانی که اسم ریش تراش به گوش تان می خورد بی درنگ به یاد تیغ ژیلت می افتید.<br />
پس اگر می خواهید تا مشتری را شکار کنید ابتدا او را به انزوا بکشانید و او را درون قصری زندانی کنید که کلیدش فقط در دستان شماست . زندانبان مهربان مشتری خود باشید!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ertebat.ae/p=973/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چگونه می توان از یک گاگول یک دون ژوان ساخت؟ &#8211; قسمت چهاردهم</title>
		<link>http://www.ertebat.ae/p=826</link>
		<comments>http://www.ertebat.ae/p=826#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 24 Mar 2010 11:31:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Ertebat Magazine</dc:creator>
				<category><![CDATA[Articles]]></category>
		<category><![CDATA[تجارت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ertebat.ae/?p=826</guid>
		<description><![CDATA[دو خط موازی به هم می رسند! بله،تعجب نکنید.درست خواندید و هیچ غلط تایپی هم در کار نیست.دو خط موازی به هم می رسند. در کلاس اول دبیرستان معلم هندسه ای داشتیم به نام آقای مقدسی. چهره او کاملا شبیه ریاضیدانان هایی بود که در کارتون ها و فیلم ها دیده بودم. موهای آشفته،یک عینک [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دو خط موازی به هم می رسند! بله،تعجب نکنید.درست خواندید و هیچ غلط تایپی هم در کار نیست.دو خط موازی به هم می رسند. در کلاس اول دبیرستان معلم هندسه ای داشتیم به نام آقای مقدسی.<br />
چهره او کاملا شبیه ریاضیدانان هایی بود که در کارتون ها و فیلم ها دیده بودم. موهای آشفته،یک عینک ته استکانی با دسته ای ضخیم و مشکی و البته جوراب هایی که همیشه لنگه به لنگه به پا می کرد.<br />
او عاشق ریاضیات بود و من می توانستم آن را با تمام وجودم حس کنم. وقتی او گچ سفید را به دست می گرفت و بر روی تخته سبز کلاس که من هنوز هم نمی دانم چرا همیشه آن را تخته سیاه می نامیدیم شروع به نوشتن می کرد گوئی از دنیا جدا می شد. او آنقدر با شور و هیجان از هندسه سخن می گفت که همیشه می توانست مرا شگفت زده کند.<br />
خوب به یاد دارم که روزی خط مستقیمی را با گچ سفید بر روی تخته کلاس رسم کرد و آنگاه نقطه ای را با کمی فاصله از آن خط گذاشت و بعد با صدای نازک و زنانه خود گفت:از هر نقطه خارج از یک خط تنها و تنها یک خط را می توان به موازات آن رسم کرد و دو خط موازی هم دو خطی هستند که هرگز همدیگر را قطع نمی کنند مگر در بی نهایت.<br />
فقط خدا می داند که در آن روزها چقدر به این می اندیشیدم که بی نهایت کجاست؟ و چگونه دو خط موازی می توانند در جایی در بی نهایت همدیگر را قطع کنند؟<br />
البته هنوز هم به جواب این سوال ها دست پیدا نکرده ام اما وقتی برای نخستین بار با گونه ای دیگر از هندسه که در دنیای ریاضیات به نام هندسه نااقلیدسی معروف است آشنا شدم متوجه شدم که دو خط موازی همدیگر را قطع می کنند والبته نه در جایی در آنسوی بی نهایت بلکه در جایی بسیار نزدیک تر و در همین سوی بی نهایت!<br />
در حقیقت دنیای ما آدم ها هم چیزی بسیار شبیه به دو خط موازی است. ما در دو دنیای کاملا متفاوت زندگی می کنیم که بطور موازی در کنار یکدیگر یکدیگر جریان دارند.<br />
یک دنیای واقعی در اطرافمان و یک دنیای خیالی که در ذهن خود خلق کرده ایم. گاه دنیای واقعی بسیار خشن و بی رحم به نظر می رسد .دنیای واقعی گاه رویاها و آرزوهای ما را به نیشخند می گیرد و ما را آزار می دهد.<br />
اما در همان زمان ما در دنیای خیالی و ذهنی خود می توانیم تمامی رویاهای خود را در آغوش بگیریم . در دنیای واقعی ما بر روی حوادث و اتفاقات پیرامونمان کنترل بسیار کمی داریم . اما در دنیای ذهنی که برای خود آفریده ایم همه چیز همواره در اختیار ماست.<br />
در دنیای واقعی معمولا اطرافیان ما احساسات ما را درک نمی کنند . در دنیای واقعی ما جزیره تنهایی در میان جزیره های تنهای دیگر هستیم که در یک اقیانوس بی انتها رها شده ایم و در سکوت تنهایی و انزوای خود آرام گریه می کنیم.<br />
دور تا دور ما پر است از همهمه و هیاهوی دوستان ،نزدیکان و آشنایان اما متاسفانه این ها همه باعث نمی شود که ما همواره احساس تنهایی و انزوا نکنیم.<br />
انگار 6 میلیارد انسان بر روی یک توپ بزرگ به نام کره زمین در میان یک کهکشان در فضا معلق رها شده ایم.<br />
و برای گریز از این تنهایی کشنده و عذاب آور به درون دنیای ذهنی خود خزیده ایم تا در آنجا شاید که به آرامش برسیم.<br />
دون ژوان به خوبی می دانست که زنان هم مانند مردان تنها هستند و از آنجا که روح حساس تر و لطیف تری دارند این تنهایی عذاب آور تر است.<br />
این دنیای واقعی برای زنان بسیار خشن تر و بی رحمتر از مردان است. زیرا این دنیایی که ما درآن زندگی می کنیم دنیای خشن و مردامه ای است که توسط مردان و برای مردان ساخته شده است.<br />
قوانین و مقررات این دنیا را مردان وضع کرده اند و قانونی که مردان آن را نوشته باشند بدون شک دنیا را برای زنان مکانی تنگ و عذاب آور می کند.<br />
شاید به همین خاطر هم باشد که دنیای ذهنی و تخیلی زنان دنیایی به مراتب پیچیده تر و مرموزتر از دنیای ذهنی مردان است.<br />
زنان بیشتر زندگی خود را در آن دنیای ذهنی خود به سر می برند . در آنجا همیشه یک مرد موقر و جنتلمن است که به تنهایی های او پایان  دهد.<br />
آن مرد صد سال پیش همیشه سوار بر یک اسب سفید می آمد تا زن را از قلعه سیاه دیو بدجنس نجات دهد اما همان مرد این روزها سوار بر یک مرسدس بنز سفید از راه می رسد و با لبخندی بر لب آن زن را به سوی قصر خوشبختی می برد.<br />
دون ژوان می دانست که زنان در دو دنیای موازی با هم زندگی می کنند. در یک دنیای خشن و بی رحم واقعی که در آن معمولا زجر می کشند و احساس تنهایی می کنند و در یک دنیای کاملا ذهنی و خیالی که در آن احساس خوشبختی می کنند.<br />
این دو دنیا در زندگی یک زن همانند دو خط موازی هستند در هندسه اقلیدسی که در آن دو خط موازی هرگز به هم نمیرسند.<br />
گاگول ها مردانی هستند که همیشه در همان دنیای واقعی زن حضور دارند. آنها در همان دنیایی نقش بازی می کنند که زن هیچ تمایلی به بودن در آنجا نداردو به همین خاطر هم تمام سعی و تلاش گاگول ها به هدر می رود.<br />
دون ژوان اما یک جادوگر است. جادوگری که می تواند این دو خط موازی را به هم برساند.وقتی این دو دنیای متفاوت در زندگی زن همدیگر را قطع می کنند آنگاه زن می تواند لذتی غیرقابل توصیف را با تمام وجود خود حس کند.این مکان تلاقی دو دنیای موازی زن جایی است که در آن خوشبختی تجسم می یابد و قابل لمس کردن می شود. می توان عطر آن را بو کرد ،می توان طعم آن را چشید ومی توان ملودی روحبخش آن را شنید.<br />
دون ژوان به درون دنیای ذهنی زن می خزید و سعی می کرد تا آنرا خم کند به این امید که بتواند سرانجام در نقطه ای دنیای واقعی او را قطع کند و با آن تماس پیدا کند.<br />
درست است که زنان پیوسته به تخیل فرو می روند تا در عالم رویا بتوانند برای لحظه ای هم که شده سردی و بی رحمی دنیای واقعی که در آن به سر می برند را فراموش کنند اما وقتی این سفر ذهنی به سرزمین رویاها به پایان می رسد زن دوباره به سرزمین خشن و مردانه  واقعی پرت می شود که در آن همواره احساس خطر و نا امنی می کند.<br />
زن از دنیای واقعی گریزان است و عاشق زندگی کردن در دنیای ذهنی خود است اما از طرفی وقتی در دنیای لذتبخش رویایی خود به سر می برد پیوسته یک چیز او را آزار می دهد و آن هم اینکه این فقط یک رویا است!<br />
مانند رویای لذتبخشی که به هنکام خواب می بینیم اما یک بخش از ذهنمان به ما می گوید که:هی!خیلی هم خوشحال نباش ،این فقط یک خوابه!<br />
اما دون ژوان حتی برای لحظه ای چند هم که شده دنیای واقعی زن را با دنیای ذهنی او آشتی می دهد.لذتی که زن در این زمان تجربه می کند یک لذت اصیل و توصیف ناپذیر است.<br />
همه معجزات در آنجایی اتفاق می افتد که دو خط موازی که قرار بود هیچ گاه به هم نرسند به هم می رسند.<br />
وقتی ملکوت الهی این تن خاکی ما را لمس می کند معجزه ی مذهب اتفاق می افتد و زمانی که دنیای ذهنی زن دنیای واقعی او را لمس می کند آنگاه معجزه ی عشق اتفاق می افتد.<br />
کسب و کارها چه چیزی را می توانند از دون ژوان بیاموزند؟<br />
مشتری یک انسان است. او هم مانند من و شما در دو دنیای کاملا مجزا و موازی به سر می برد.<br />
او هم در یک دنیای واقعی زندگی می کند که مملو از کسانی است که با کالاها و خدمات خود او را احاطه کرده اند و می خواهند با هزار حقه و فریب او را از عزیزترین محبوبش یعنی پولش جدا کنند.<br />
از طرفی دیگر مشتری در یک دنیای ذهنی زندگی می کند جایی که درآنجا رویاها و آرزوهایشان نفس می کشند.<br />
گاگول های دنیای کیب و کار مانند یک گله به سمت مشتری هجوم می آورند تا محصولات خود را به او بفروشند . آنها احساسات مشتری را درک نمی کنند. آنها نمی دانند که مشتری از این جدال بی رحم کسب و کارها برای فریب دادن او خسته و درمانده شده است.<br />
اما دون ژوان های دنیای کسب و کار ابتدا وارد دنیای ذهنی مشتری می شوند و آنگاه مانند یک جادوگر آن را خم می کنند تا در نقطه ای دنیای واقعی مشتری را قطع کند . این همان نقطه جادویی است که محصولات آنها به مشتری عرضه شده است. این همان جایی است که معجزه خرید اتفاق می افتد . این همان جایی است که مشتری شما را انتخاب می کند.<br />
پس اگر میخواهید دون ژوان کسب و کار خود باشید سعی کنید تا دو خط موازی را به هم برسانید!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ertebat.ae/p=826/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چگونه می توان از یک گاگول یک دون ژوان ساخت؟ &#8211; قسمت دوازدهم</title>
		<link>http://www.ertebat.ae/p=756</link>
		<comments>http://www.ertebat.ae/p=756#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 16 Mar 2010 17:36:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Ertebat Magazine</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[تجارت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ertebat.ae/?p=756</guid>
		<description><![CDATA[در روستای آبا و اجدادی ما یک امامزاده کوچک بود . آن امامزاده در دامنه کوهی که روستا را به دو قسمت تقسیم می کرد واقع شده بود. دیوار های کاهگلی امامزاده همیشه از بوی خوش گلاب معطر بود.گاهی مردی و یا زنی درتاریکی شب شمعی روشن می کرد و نذر امامزاده می کرد تا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در روستای آبا و اجدادی ما یک امامزاده کوچک بود . آن امامزاده در دامنه کوهی که روستا را به دو قسمت تقسیم می کرد واقع شده بود. دیوار های کاهگلی امامزاده همیشه از بوی خوش گلاب معطر بود.گاهی مردی و یا زنی درتاریکی شب شمعی روشن می کرد و نذر امامزاده می کرد تا که شاید حاجتش برآورده شود.<br />
مردم وقتی می خواستند تا با چشمان گریان از آنجا دور شوند همیشه ابتدا در حالیکه دستان خود را بر روی سینه گذاشته بودند چندین قدم را عقب عقب می رفتند و آنگاه با احترام آنجا را ترک می کردند.<br />
انگار که همیشه هاله ای از نور گرداگرد امامزاده را فرا گرفته بود .در آن روزگار من کودک 5 ساله ای بودم اما خوب یادم هست که دلبستگی خاصی به آن امامزاده داشتم و احساس می کردم که در آنجا خداوند کمی به من نزدیک تر است.<br />
سالهل گذشت و یک روز جمعه که به اتفاق خانواده به میهمانی میرفتیم از رادیوی پیکان سفید قدیمی مان شنیدم که یک محقق روحانی داشت درباره ی امامزاده های ایران صحبت می کرد. با اشتیاق از برادرم که در صندلی جلونشسته بود خواستم تا کمی صدای رادیو را بلند تر کند. می خواستم تا کمی بیشتر درباره ی اصل و نسب امامزاده ی محبوب خود بدانم. حتی امروز بعد از گذشت سالها از آن روز جمعه به خوبی می توانم صدای بم و خش دار آن مرد روحانی ناشناس را به یاد آورم.<br />
او در جایی از صحبت هایش گفت که تنها چهار امامزاده در ایران هستند که سند و شناسنامه دارند و می توان توسط آن به اصل و نسب واقعی آنها پی برد.<br />
و وقتی نام آن چهار امامزاده را برد درکمال ناباوری دیدم که امامزاده دوست داشتنی من در میان آن چهار تا نبود! نمی دانم چه اتفاقی افتاد اما از آن به بعد هر گاه که به روستا می رفتم و از کنار امامزاده می گذشتم دیگر آن هاله نور را نمی دیدم.گویی صحبت های آن مرد در رادیو هاله ای که همیشه امامزاده مرا در بر گرفته بود را از میان برده بود.جادوی امامزاده بی اثر شد و من دیگر در آنجا شمعی روشن نکردم.<br />
چند سال پیش شنیدم که کسانی شبانه از دیوار پشت امامزاده تونلی حفر کرده اند و به زیر آن راهی پیدا کرده اند و مقدار زیادی اشیا قیمتی را که در زیر امامزاده مدفون شده بود را ربوده اند.<br />
بعدها وقتی در لابلای کتابهای تاریخی پرسه میزدم همیشه در گوشه و کنار می دیدیم که در گذشته ها   معمولا رسم بر این بوده است که اربابان روستاها،بزرگان قبیله و یا حتی فرمانروایان سرزمین ها برای حفظ و نگهداری از سکه های طلا ،پول و یا اشیا قیمتی آنها را در جایی دفن می کردند و بر روی آن مقبره ی جعلی بنا می کردند و آنرا امامزاده می نامیدند تا از گزند راهزنان در امان بماند.<br />
حتی راهزنان هم جسارت چپاول و غارت از مکانهای مقدس را نداشتند. هاله ی نور می تواند بهتر از یک هزار جنگجوی ورزیده از گنجینه ها محافظت کند!<br />
دون ژوان یک اغئاگر بود. او می دانست که چگونه می تواندبر دور خود هاله ای از وهم و خیال ایجاد کند.<br />
به نظر می رسد در دنیایی که ما زندگی می کنیم همه چیز جعلی است.انگار همه مردان «نری»هستند با ظاهری متفاوت و گویی همه زنان «ماده ای » هستند با آب و رنگی متفاوت!<br />
انگار همه در باتلاقی از یکنواختی گیر کرده ایم. هر رابطه ای که آغاز می شود فقط مدت کوتاهی جذابیت دارد. به محض آنکه با تاریخی که بر طرف مقابل ما گذشته است آشنا شدیم و همین که با جغرافیای بدن او آشنا شدیم رابطه جذابیت خود را از دست می دهد.<br />
دون ژوان یک جادوگر است او عصای جادویی خود را برای بیرون آوردن یک خرگوش سفید از درون یک کلاه سیاه و بلند شعبده بازی به کار نمی برد زیرا او یک شعبده باز معمولی نیست. او از عصای جادویی خود برای خلق یک هاله رویایی به دور شخصیت خود استفاده می کند.<br />
دون ژوان همیشه گذشته خود را در هاله ای از ابهام فرو می برد. هیچ زنی به درستی نمی دانست که او کیست، از کجا آمده و چه حوادثی بر او گذشته است.<br />
او دور و بر خود را پر می کرد از سوالهای بی پاسخ و مجهولات پایان ناپذیر و بدین گونه ذهن زن همیشه درگیر یافتن پاسخی برای پرسش های خود درباره ی او بود.<br />
زنان را در همه جا مردان معمولی و پیش و پا افتاده ای محاصره کرده اند که  خواسته ها و تمایلاتشان مانند خواسته های یک پسر 5 ساله حتی پیش از آنکه به زبان آورده شود از چشمانشان آشکار است.<br />
مردان نمی توانند ولع و اشتیاق سیری نا پذیرشان را به زن پنهان کنند و این همان نقطه ضعف همیشگی مردان در بازی پیچیده اغواگری است.<br />
اما دون ژوان یک مرد معمولی و پیش پا افتاده نبود او حتی می توانست از شهوانی ترین تمایلات انسانی خود هم یک غزل عاشقانه بسازد.<br />
او قادر بود تا در  فراسوی مرزهای بدن  یک زن با او وعده دیدار بگذارد. حضور او حتی در غیابش همیشگی و شاعرانه بود.زن در حضور او از این دنیای واقعی و یکنواخت کنده می شد   و اوج می گرفت و در دنیای شگفت آوری نفس می کشید که در آن مرز میان رویا و واقعیت در هم نوردیده می شد.در یک چنین دنیایی «تن» دیگر یک مشت سلول به هم تنیده شده نیست. تن را هاله ای مقدس در بر می گیرد و آنگاه مأمن فرشتگان می شود.<br />
زن در حضور دون ژوان تنها یک بدن زنانه ای نبود که هر مردی بتواند آنرا کشف کند زن در کنار او به فرشته ای آسمانی تبدیل می شد که در هاله ای از نور احاطه شده بود . زن این احساس را تنها آن هنگامی تجربه می کرد که در کنار دون ژوان آرمیده است و زمانی که دون ژوان در کنلرش نبود هر لحظه و هر ثانیه دلتنگ آن حس ماورایی بود و می خواست که هر چه زودتر دوباره آن حس مبهم اما لذتبخش را تجربه کند..<br />
گاگول ها اما همیشه تنها یک «نر» باقی می مانند که در جستجوی یک «ماده» از این سو به آن سوی طویله در تکاپوی مدام هستند. انسان ها فکر می کنند که از دو بعد مادی و معنوی ساخته شده اند.همه می خواهندتا از حصار این دنیای مادی فرار کنند و دنیایی را تجربه کنند که برتر و فراتر از ماده است.گویی این جستجو می تواند به زندگی آنها مفهومی عمیق و شرافتمندانه هدیه کند.<br />
اما به نظر می رسد که هر روز دنیای مادی یک گام به جلو می آید و دنیای معنوی را یک گام به عقب می راند و انسانها در حسرت آن روزهای زیبا که  آسمان پر بود از فرشته ها و جانماز مادر پاکترین و امن ترین جای دنیا بود آهمی کشیدند و افسوس می خوردند.<br />
دون ژوان به تمامی زوایای پیدا و پنهان قلب یک زن آشنا است. او زن را به آنجایی می برد که دیگر مرز مشخصی میان واقعیت و خیال وجود ندارد..آنجا تنها جایی است که عشق می تواند نفس بکشد و آرام آرام جوانه بزند و در اعماق قلب زن ریشه بدواند.<br />
کسب و کارها چه چیزی را می توانند ازدون ژوان بیاموزند؟<br />
برند یا همان نام تجاری در حقیقت چیزی نیست مگر همان حاله ای که به دور محصولات و یا خدمات کشیده شده است.<br />
برند در واقع همان بخش معنوی و یا فرا مادی یک محصول است که نمی توان آن را لمس کرد اما اثرش را می توان حس کرد.<br />
گاگول ها فقط «ماده» می سازند و انرا روانه بازار میکنند . اما دون زوان ها ابتدا یک ماده میسازند  اما سعی می کنند تا به دور آن هاله ای ایجاد کنند تا محصولشان از گزند بی مهری بازار در امان بماند.<br />
تمامی برندهای معروف دنیای کسب و کار همین وگونه هستند.<br />
شما وقتی یک کت و شلوار آرمانی را می خرید هرگز فقط بابت آن ماده شیمیایی که کت و شلوار از آن ساخته شده است پول نمی دهید در واقع شما در حال خریدن یک هاله ی نامرئی هستید که به دور آن کت و شلوار کشیده شده است.<br />
آنگاه وقتی شما آن کت و شلوار را به تن می کنید مانند آن است که آن هاله نامرئی را هم به تن کرده اید.<br />
آن هاله نامرئی در شما حس اعنماد به نفس را ایجاد می کند و آن حس شما را جذاب تر و همچنین موفق تر نشان می دهد.<br />
دون ژوان های دنیای کسب و کار همه در کار آفرینش هاله ای نامرئی به دور کالا و یا خدمات خود هستند.<br />
آنها مرزهای میان واقعیت و خیال را در هم مینوردند و شما را با خود به دنیای شگفت آوری می برند که در آن هر کسی فقط با صرف مبلغی اضافه می تواند یک پرنس و یا پرنسس باشد!<br />
اگر شما هم می خواهید تا یک دون ژوان باشید کالا و خدمات خود را در هاله ای نامرئی بسته بندی کنید و آنگاه آنرا به مشتری عرضه کنید.<br />
به مشتری فقط یک کالا نفروشید بلکه او را در یک تجربه لذتبخش سهیم کنید.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ertebat.ae/p=756/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چگونه می توان از یک گاگول یک دون ژوان ساخت</title>
		<link>http://www.ertebat.ae/p=753</link>
		<comments>http://www.ertebat.ae/p=753#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 13 Mar 2010 17:33:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Ertebat Magazine</dc:creator>
				<category><![CDATA[Articles]]></category>
		<category><![CDATA[تجارت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ertebat.ae/?p=753</guid>
		<description><![CDATA[در دوران کودکی گویی زمان بی انتهاست. شما برای هیچ چیز عجله ای نداشتید. می توانستید ساعت ها محو تماشای مورچه ای شوید که باخود خرده ای از نان را حمل می کرد. در کودکی توجه کردن به جزئیات بخشی جدایی ناپدیر از زندگی و سرشت ما بود. همه چیز ما را مسحور می کرد. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در دوران کودکی گویی زمان بی انتهاست. شما برای هیچ چیز عجله ای نداشتید. می توانستید ساعت ها محو تماشای مورچه ای شوید که باخود خرده ای از نان را حمل می کرد.<br />
در کودکی توجه کردن به جزئیات بخشی جدایی ناپدیر از زندگی و سرشت ما بود. همه چیز ما را مسحور می کرد. رنگهای جعبه مداد رنگی گویی رنگین کمانی زیبا بود که ما آن را در میان انگشتان کوچک خود گرفته بودیم.<br />
هر گلی را که می دیدیم خم می شدیم و آنرا بو می کردیم.به کوچکترین صدایی که می شنیدیم حساس بودیم و باکنجکاوی سعی میکردیم تا منبع آن صدا را بشناسیم.<br />
همه چیز بر روی زمین ، بر پهنه آسمان ها و یا در اعماق دریاها ما را به شگفتی وا می داشت.<br />
بالهای مگس، پاهای چندش آور سوسک ، دم کنده شده مارمولک،حباب های کف صابون،صدای گوش خراش خالی کردن تیرآهن های ساختمانی و حتی بوی گند کفش ورزشی مان همه و همه ما را به کنجکاوی وامی داشت.<br />
در کودکی هنگامی که ما درگیر جزئیات محیط اطراف خود می شدیم انگار که عقربه های ساعت از حرکت باز می ماندند.<br />
ما دیگر گذشت زمان رااحساس نمی کردیم و این حالت همانند یک خلسه لذت بخشی بود که ما را از بقیه دنیا جدا می کرد.تمام دنیاخلاصه می شد در ما و آن دم کنده شده ی مارمولک که در مقابل چشمان بهت زده ما این طرف و آن طرف می شد. اما کم کم ما بزرگ شدیم و همزمان با آن بر سرعت و شتاب دنیایی که در آن زندگی می کردیم افزوده شد . دیگر گویی همیشه درگیر کمیت عذاب آوری شده بودیم که زمان نام داشت.<br />
دیگر نمی توانستیم وقتی به طرف مدرسه می رویم بایستیم و به ابرهای بهاری که در آسمان بودند نگاه کنیم زیرا اگر دیر به مدرسه می رسیدیم همیشه ناظم مدرسه را می دیدیم که با یک خط کش فلزی بر آستانه در مدرسه ایستاده بود تا با مهربانی به ما کمی وقت شناسی بیاموزد!<br />
امروز دیگر ما بزرگ شده ایم و مانند یک فراری همیشه در گریز به سر می بریم .زمان همیشه و همه جا ما را تعقیب می کند و ما با تمام توان از او می گریزیم.برای همه چیز و همه کاری عجله داریم . وقتی برای ملاقات با کسی به دفتر کار او می رویم پیوسته به ساعت مچی خود نگاه می کنیم تا مبادا از ساعت کارت پارک ما بگذرد که اگر این چنین شود و صددرهم هم جریمه شویم دیگر تمام روزمان خراب می شود.<br />
موعد سررسید چک ها بسیار سریع تر از آن چیزی که فکر می کردیم فرا می رسد و ضربان قلب ما را تندتر می کند.<br />
در این دنیای سرسام آور ما دیگر فرصت کافی نداریم تا به جزئیات بپردازیم ما فقط یک طرح کلی از هر چیزی را در زهن خود داریم ولی موضوع این است که زندگی حقیقی از جزئیات تشکیل یافته است همه چیز در این دنیا بدون در نظر گرفتن جزئیات آن تنها یک توهم ذهنی است.<br />
آیا نخستین باری را که عاشق همسر خود شده اید را  به یاد دارید؟ آن روزها همسر شما تنها یک مرد و یا یک زن نبود او یک آدم منحصر به فرد بود زیرا او را با تمام جزئیاتش می دیدید. هر بار که او را می دیدید یک به یک جزئیات چهره و لباسی را که به تن کرده بود را با کنجکاوی زیر و رو می کردید و متوجه کوچک ترین تغییرات ظاهری و رفتاری آن می شدید. هر بار در او چیز تازه ای کشف می کردید.<br />
وقتی در کنار او بودید گویی زمان از حرکت باز می ایستاد. تمام دنیا خلاصه می شد در شما و او و شما هم خلاصه می شدید در یک  جفت چشم مشتاق که او را به تمامی و با اشتیاق می بلعد!<br />
 در پرداختن به جزئیات همیشه جادویی نهفته است شاید برای آنکه توجه به جزئیات ما را به دنیای جادویی کودکی مان باز می گرداند.جایی که همه چیز شگفتی ساز بود و می توانست ما را سرشار از زندگی کند.<br />
دون ژوان هم یک جادوگر بود او می دانست که چقدر زنان از دنیای امن و لذت بخش دوران کودکی خود فاصله گرفته اند.او می دانست که زنان هم همیشه در فرار و گریز از چنگال بی رحم زمان هستند.دون ژوان با پرداختن به جزئبات و توجه به آنها زنان را به دنیای آرام و شگفتی آور کودکی شان پرتاب می کرد. او با این کار از شتاب کشنده ی ثانیه ها می کاست و زن را در یک خلسه لذتبخش  و سکرآور فرو می برد.<br />
دون ژوان می توانست ساعت ها درباره ی زیبایی ها و جزئیات چشمان معشوقه خود سخن بگوید. او به زن احساس خارق العاده ای را هدیه می کرد که زن در هیچ کجای دیگری تجربه نمی کرد او زن را به چیزی خاص تبدیل  می کرد هر چیزی و حتی یک زن تنها هنگامی تبد یل به یک موجود منحصر به فرد و بی همتا می شود که به کوچکترین جزئیات او پرداخته شود زن در کناردون ژوان احساس بی همتایی می کرد و این همان جادویی بود که همیشه دون ژوان را از تمام مردان دیگری که در زندگی  زن بودند متمایز می کرد.<br />
از سویی دیگر دون ژوان به جزئیات خود نیز بسیار می اندیشید و آنها را به گونه ای خاص متمایز می کرد. لباسی را که به تن می کرد همیشه برای منظوری خاص پوشیده شده بود و نه فقط برای حفاظت او در برابر سرما و گرما.<br />
کلئوپاترا ملکه مصر هم اغواگری بی نظیر بود او هنگامی که می خواست ژولیوس سزار پادشاه یونان را اغوا کند لباسی به تن می کرد که سخاوتمندانه از اسرار سرزمین تن او پرده بر می داشت .اما بعد از مرگ سزار و زمانی که می خواست تامارک آنتونی فرمانروای تازه به قدرت رسیده ی یونان را شیفته ی خود کند همواره لباس هایی به تن می کرد که او را به شکل الهه های قدیمی یونان درمی آورد. او در جزئیات لباسی که به تن می کرد بسیار دقت می کرد و همیشه آنها را ویژه طعمه خود طراحی می کردتا بتواند با درگیر کردن طعمه به جزئیات  ذهن او را از نقشه ای که برایش کشیده بود منحرف کند.<br />
دون ژوان هم مانند کلئوپاترا تمام جزئیات زبانی راکه باآن سخن می گفت و زبان بدن خود و لباسی را که به تن داشت را با هوشمندی یک  اغواگر ماهر طراحی می کرد . او به خوبی می دانست که وقتی طعمه را درگیر جزئیات کند می کند زهن او را از پرداخته تصویر بزرگتر که همان توطئه پلید اغواگری بود باز دارد.<br />
دون ژوان همیشه با نقشه ای ازپیش طراحی شده پا به میدان می گذاشت اما می دانست که طعمه نباید ازنقشه او آگاهی یابد. طعمه می بایست در یک خلسه لذت بخش فرو رود تا دون ژوان بتواند آرام آرام او را  به جایی که می خواهد بکشاند. دون ژوان این کار را با پرداختن به جزئیات و توجه به آنها به انجام می رساند.<br />
دون ژوان با این کار دو هدف را دنبال می کرد نخست آنکه ذهن طعمه را از نقشه ای که در سر داشت منحرف می کرد و از طرف دیگر او را به عالم لذتبخش کودکی باز می گرداند. وقتی طعمه به زمان کودکی خود باز می گردد آنگاه اغوای او کار ساده تری خواهد بود.<br />
جزئیات به همه چیز عمق می بخشد و آنها را از دیگر چیزهای مشابه متمایز و مجزا می کند.بدون توجه به جزئیات هر زنی فقط یک زن است و هرمردی فقط یک مرد ! هر زنی آرزو دارد تا به شکل یک زن متفاوت،یک چیز خاص و یک موجود منحصر به فردو ارزشمند دیده شود. هر مردی که بتوتند این حس را در زن ایجاد کند کلید قلب زن را به دست خواهد آورد.<br />
کسب و کارها چه چیزی را می توانند از دون ژوان بیاموزند؟<br />
گاگول های دنیای کسب و کار دیده نمی شوند زیرا فقط طرحی کلی از یک ایده ی تجاری هستند. مشتری هم در کنارآنها دیده نمی شود زیرا آنها به جزئیات مشتری خود دل نمی بازند! برای آنها مشتری یک آدم معمولی است که باید او را از محتویات جیبش جدا کنند.<br />
اما دون ژوان های دنیای کسب و کار دیده می شوند زیرا پر از جزئیات ریز و درشتی هستند که آنها را از همه ی رقبای خود متمایز می کند.<br />
آنها مشتریان خود را انسان های بی همتایی می دانند که لیاقت آن را دارند تا با تمام دل و جان در خدمت آنها بود. از نگاه دون ژوان های دنیای کسب و کار مشتری یک دسته چک متحرک نیست.<br />
آنها مشتری را با تمام جزئیاتش می بینند و به همین دلیل می دانند تا چگونه حس لذت بخش منحصر به فرد بودن را به مشتری القا کنند.<br />
مایکل دل بنیانگذار شرکت کامپیوتری دل یک دون ژوان است.او حتی کارخانه ساخت کامپیوتر خود را به گونه ای طراحی کرده است که هر مشتری می تواند به طور شخصی به آنها سفارش ساخت یک کامپیوتر با مشخصات منحصر به فردی را ارایه دهد.<br />
«دل » مشتری را اغوا می کند.هر مشتری در کنار «دل» یک سوپر استار است!<br />
 والت دیزنی یک دون ژوان است. پارک تفریحی دیزنی لند یک شگفتی پایان نا پذیر است . وقتی به دنیای جادویی والت دیزنی قدم می گذارید دیگر این مهم نیست که شناسنامه شما با صدای بلند فریاد می زند که شما 60 ساله هستید.در دنیایی که دیزنی آفریده است هر کسی تبدیل به کودک کنجکاوی می شود که شیفته جزئیات خارق العاده اطراف می شود. در سرزمین رویایی دیزنی دیگر زمان در تعقیب شما نیست و می توانید با خیالی آسوده در دنیایی از نور و رنگ و صدا شادمانه بازیگوشی کنید  .<br />
به جزئیات کسب و کار خود خود توجه کنید تا خود را در چشم مشتری از سایر رقبا متمایز کنید. به جزئیات مشتری خود توجه کنید تا در او حس لذتبخش بی همتایی و منحصربه فرد بودن را برانگیزد.عاشق مشتری شوید تا مشتری عاشق شما شود و آنگاه هر دو به یک سفر ماه عسل لذت بخش بروید که در آن زمان از حرکت باز میایستد و همه چیز رنگی ازجاودانگی به خود می گیرد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ertebat.ae/p=753/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چگونه می توان از یک گاگول یک دون ژوان ساخت ؟ &#8211; قسمت نهم</title>
		<link>http://www.ertebat.ae/p=742</link>
		<comments>http://www.ertebat.ae/p=742#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 06 Mar 2010 09:01:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Ertebat Magazine</dc:creator>
				<category><![CDATA[Articles]]></category>
		<category><![CDATA[تجارت]]></category>
		<category><![CDATA[موفقیت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ertebat.ae/?p=742</guid>
		<description><![CDATA[یکی از مزایای زندگی کردن در خانه ای کوچک این است که وقتی بچه هستید و پدر و مادر از شما می خواهند که سر ساعت بخوابید اما شما می خواهید فیلم آخر شب تلویزیون را ببینید این امکان با کمی شیطنت برایتان فراهم است که به مراد دل خود برسید! من و یکی از [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یکی  از مزایای زندگی کردن در خانه ای کوچک این است که وقتی بچه هستید و پدر و مادر از شما می خواهند که سر ساعت بخوابید اما شما می خواهید فیلم آخر شب تلویزیون را ببینید این امکان با کمی شیطنت برایتان فراهم است که به مراد دل خود برسید!<br />
من و یکی از برادرانم همیسشه مشمول این تحریم می شدیم. یعنی باید قبل از ساعت 9 شب به رختخواب برویم و بخوابیم. اما همیشه تلویزیون بهترین فیلم های خود را درست در همان ساعت نمایش می داد.<br />
من و برادرم هم همیشه خود را زیر پتو مخفی می کردیم و وانمود می کردیم که خواب هستیم اما با انگشت خود کمی گوشه پتو را بالا می دادیم آنقدر که بتوانیم یک چشمی صفحه جادویی تلویزیون را ببینیم. تلویزین سیاه و سفیدی با درهای چوبی کشویی که هنوز هم درگوشه ای از  انباری خانه یدری خاک می خورد و آخرین روزهای عمر خود را در ارامش سپری می کند.<br />
فیلم های مورد علاقه من در آن زمان فیلم های کارکردان سرشناس آلفرد هیچکاک بود. فیلم های از پر از تعلیق و پر از شگفتی بود.<br />
شما هرگز نمی توانستید حدس بزنید که صحنه بعدی فیلم قرار است که شما را با خود به کجا ببرد.<br />
گاه در همان ابتدای فیلم قتلی اتفاق می افتاد . ظن و گمان شما به هر کسی می رفت جز قاتل واقعی که فقط در انتهای فیلم پرده از چهره حقیقی اش به کنار می رفت.<br />
علاقه آدمی به شگفت و تعلیق به دوران کودکی او بر می گردد.<br />
آیا توجه کرده اید که دوست داشتنی ترین بازی برای نوزادان کدام بازی است؟ بازی به ظاهر ساده ای که حتی نوزاد چند ماهه را هم به خندیدن وا می دارد . تا آنجا که من می دانم اسم این بازی در زبان فارسی «دالی بازی» است. شما چهره خود را با کف دست پنهان می کنید و هر بار به سمت چپ یا راست سر خود را خم می کنید و یک شکلک عجیب غریب از خود در میآورید و هم زمان با ظاهر کردن چهره خود کلمه جادویی «دالی» را هم به زبان می اورید.<br />
به راستی در این کار احمقانه و ساده چه جادویی نهفته است که کودک نوزاد از خنده روده بر می شود؟<br />
در حقیقت آنجه اتفاق می افتد این است که نوزاد با تعجب و شگفتی به بشت دستان شما خیره می شود اما نمی تواند حدس بزند که چهره شما ا ز کدام سمت بیرون می آید و صورت شما چه ژستی به خود می گیرد. ابروهای شما بالا می رود ، چشمان شما از حدقه بیرون می زند و خطوط چهره شما تغییر می کند و هر بار که این کار را تکرار می کنید تغییری هرچند اندک در چهره و خطوط صورت شما رخ می دهد و این درست همان جادوی ناشناخته «دالی بازی» است.<br />
نوزاد در یک دلهره لذتبخش معلق می ماند . او نمی تواند حدس بزند که حرکت بعدی شما چیست. قلب کوچک او تندتر میزند ، نفس در سینه اش حبس می شود و ناگهان چهره شما با شکلی جدید از پشت پرده ی نمایش دستانتان نمایان میشود و کودک از خنده لبریز میشود.<br />
بار دیگر که نوزادی را دیدید این آزمایش را بر روی او انجام دهید . سعی کنید تا همین بازی مهیج «دالی بازی» را با شکل دیگری انجام دهید.این بار صورت خود را بدون شکلک و هر بار شبیه بار قبل از پشت دستتان ظاهر کنید. مطمئن باشید که نوزاد  خمیازه می کشد و با شیشه شیر خود سرگرم می شود و حضور شما را از  یاد می برد.<br />
در حقیقت آدم ها حتی از دوران نوزادی عاشق این هستند که لذت گنگ و مبهمی را تجربه کنندکه فقط با «شگفت زده شدن» به آن می رسند. اینکه ندانند حرکت بعدی چیست، اینکه سوربرایز شوند و اینکه از این روزمرگی که درگیر آن هستند نجات یابند.<br />
دون ژوان استاد این بود که بتواند زنان را شگفت زده کند . او به خوبی می دانست که درست در همان لحظه که زنان بتوانند حرکات آینده شما را پیش بینی کنند برای آنها تبدیل به یک مرد کسل کننده ای می شوید که دیگر هیچ جذابیتی ندارد.<br />
دون ژوان طعمه خود را همانند آلفرد هیچکاک همیشه در حالت تعلیق نگاه می داشت. زنان نمی توانستند حدس بزنند که حرکت بعدی او چیست.دون زوان گاه همانند یک قدیس پاک و نجیب می نمود و گاه همچون گرازی نر ،شهوتی حیوانی را از خود به نمایش می گذاشت. زمانی همچون یک فیلسوف در افکاری عمیق غرق می شد و زمانی دیگر مانند کودکی در کنار ساحل به بازیگوشی سرگرم می شد. گاه شمشیر به دست می گرفت و با خشمی آتشین رقیب عشقی خود را به مبارزه فرا می خواند و گاه با ظرافت یک جنتلمن واقعی شنل خود را زیر پای معشوق پهن می کرد تا کفش های زیبایش گلی و کثیف نشود.<br />
دون ژوان می دانست که اغواگری حاصل یک شانس و تصادف نیست  بلکه بازی کاملا حساب شده ای است که باید با مهارت بازی شود. به همین خاطر او شگفتی هایی را طراحی می کرد و در زمان مناسب همچون جادوگری افسونگر در مقابل چشمان بهت زده ی معشوقه ی خود آنرا به اجرا در می آورد.<br />
دون ژوان به خوبی آگاه بود که آینده از آن کسانی است که آنرا می سازند نه آنانی که آینده خود را به دست تقدیر می سپارند.<br />
دون ژوان ستایشگر فروتن یک تقدیر نبود، او مانند یک معمار چیره دست آینده را آجر به آجر در کنار هم قرار می داد و آنرا با دستان توانای خود می ساخت.<br />
او همیشه یک برگ آس را در جایی از آستین خود پنهان نگاه می داشت و فقط آن را هنگامی رو می کرد که بخواهد طعمه خود را مبهوت و شگفت زده کند.<br />
این گونه رفتار نیاز به صبر و حوصله دارد. هر کسی نمی توتند مانند دون ژوان رفتار کند.<br />
گاگول ها از ترس آن که طعمه را از دست بدهند خیلی سریع روح خود را در مقابل طعمه خود عریان می کنند. به همین دلیل از آن پس دیگر هیچ جذابیتی برای زن ندارند.<br />
دون ژوان اما طعمه خود را به سفری می برد که فقط خودش می دانست که مقصد آن کجاست و به همین دلیل هم کنترل زن را در دست می گرفت.<br />
دنیا آن گونه که ما عادت کرده ایم در آن زندگی کنیم مکان کسل کننده ای است. همه چیز برای ما قابل پیش بینی است. فردا معمولا تکرار خسته کننده ی همین امروز است . ملودی زندگی اکثر آدم ها صدای بی صدای یک خمیازه  پایان ناپذیر است.<br />
اما دون ژوان با ایجاد شگفتی هایی حساب شده این سکوت رخوتناک را در زندگی زنان در هم می شکست و آن ها را در تجربه لذتبخش آینده ای که قابل پیش بینی نبود شریک می ساخت.<br />
زن که همیشه در پشت پنجره ی باران زده ی اتاق سرد و ساکت خود در یک رخوت عذاب آور و کشنده به انتظار نشسته بودکه  ناگهان با دون ژوان پا به دنیای اسرار آمیزی می گذاشت که در آن هیچ چیزی قابل پیش بینی نبود. دنیایی که در آن ثانیه هایش دیگر تکرار مکرر یک نت نبودند بلکه هر کدام نت های متفاوتی بودند که در کنار هم سنفونی با شکوه و خیال انگیزی را خلق می کردند که زن را شیفته خود می کرد و او را مبهوت و شگفت زده در پی دون ژوان به حرکت در می آورد.<br />
کسب و کارها چه چیزا را می توانند از دون ژوان بیاموزند؟<br />
گاگول های دنیای کسب و کار همیشه همانی هستند که بودند! محصولات آنها و یا خدماتی که عرضه می کنند مانند یک خمیازه طولانی است که مشتری را کسل می کند.<br />
مشتری باید شگفت زده شود. مشتری مانند همان نوزادی است که دوست دارد با شما «دالی بازی» کند.اما وقتی می بیند که شما هر بار با همان چهره همیشگی ظاهر می شوید از شما خسته می شود. مشتری می خواهد هر بار که شما را می بیند یک شکلک جدید از خود در آورده باشید! با این کار او لذت می برد و وقتی مشتری از با شما بودن لذت ببرد انگاه به دنبال شما  به هر جایی که او را ببرید می آید.<br />
نو آوری و خلاقیت جادوی کسب و کارها در زمانه ای است که من و شما در آن به سر می بریم. شما باید همانند دون ژوان که می دانست چگونه زنان را از رخوت و کسالت زندگی روزمره رهایی بخشد مشتری خود را شگفت زده کنید و کاری کنید که او از ملال و یکنواختی کسب و کارهایی که او را احاطه کرده اند رهایی یابد و به دنیای نو و شگفت انگیز شما پا بگذارد.<br />
کریستیانو رونالدو در دنیای فوتبال یک دون ژوان است. شما نمی توانید حرکت بعدی او را در زمین فوتبال حدس بزنید. او تماشاگر را مبهوت می کند و به همین خاطر گرانقیمت ترین فوتبالیست جهان است.<br />
استیو جابز در اپل یک دون ژوان است او همیشه با محصولات خود مشتری را مبهوت و شگفت زده می کند و به همین خاطر یک پیشگام است.<br />
روبرتو کاوالی یک دون ژوان عالم مد است. او می داند که چطور با طراحی های خلاقانه خود چشمان بیننده را خیره کند.<br />
هر جا هستید و هر چه می کنید سعی کنید تا مشتری را با ارائه کالا و یا خدمات نو آورانه خود به شگفتی وادار کنید، آنگاه خواهید دید که چگونه مشتری ها با دست و دلبازی خود شما را به شگفتی وا خواهند داشت!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ertebat.ae/p=742/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چگونه می توان  از یک گاگول یک دون ژوان ساخت ؟ &#8211; قسمت هفتم</title>
		<link>http://www.ertebat.ae/p=700</link>
		<comments>http://www.ertebat.ae/p=700#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 03 Mar 2010 11:24:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Ertebat Magazine</dc:creator>
				<category><![CDATA[Articles]]></category>
		<category><![CDATA[تجارت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ertebat.ae/?p=700</guid>
		<description><![CDATA[تروا سرزمینی بسیار زیبا و حاصلخیز بود و زمانی که یونانی ها به قصد تسخیر آن لشگرکشی کردند هرگز فکر نمی کردند که برای پیروزی بر تروا با مشکل روبرو شوند . یونان تمامی جنگجویان خود را گرد هم آورد و آنها را سوار بر کشتی های جنگی از میان دریا ها عبور داد و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>تروا سرزمینی بسیار زیبا و حاصلخیز بود و زمانی که یونانی ها به قصد تسخیر آن لشگرکشی کردند هرگز فکر نمی کردند که برای پیروزی بر تروا با مشکل روبرو شوند .<br />
یونان تمامی جنگجویان خود را گرد هم آورد و آنها را سوار بر کشتی های جنگی از میان دریا ها عبور داد و بر سواحل زیبای سرزمین تروا پیاده کرد .<br />
حاکم سرزمین تروا وقتی از فراز قلعه شهر لشکریان نیزه به دست یونانی را دید که دسته به دسته به حرکت در آمده بودند بخوبی دریافت که آنها هرگز نمی توانند در برابر هجوم جنگجویان تنومند و مسلح یونانی مقاومت کنند . به همین خاطر همه مردم شهر را به درون قلعه فرا خواند و فرمان داد تا دروازه های شهر را بستند و درون قلعه به دفاع پرداختند .<br />
دیوارهای بلند قلعه و خندقی که به دور آن حفر شده بود از ورود مهاجمان به درون قلعه جلوگیری می کرد .<br />
محاصره قلعه تروا به درازا کشید و کم کم آذوقه مهاجمان به اتمام می رسید . درگیری ها در میان جنگجویان یونانی بالا گرفت و فرماندهان نگران از آینده به فکر چاره افتادند .<br />
فرماندهان زیرک یونانی دستور دادند تا اسب بزرگ چوبی ساخته شود و آنگاه درون آن اسب چوبی بهترین جنگجویان خود را پنهان کردند . سپس اسب چوبی را در کنار ساحل رها کردند و بقیه لشکریان سوار بر کشتی های جنگی شده و ساحل را ترک کردند .<br />
دیده بانان شهر تروا وقتی دور شدن کشتی های جنگی را دیدند دروازه های قلعه را باز کردند . مردمان شهر هم به خیال آنکه جنگ را با پیروزی بر مهاجمان به پایان رسانده بودند به جشن و پایکوبی پرداختند .<br />
آنها اسب بزرگ چوبی را به درون قلعه آوردند و آنرا در میان میدان اصلی شهر به عنوان سمبلی از شکست ارتش یونان به نمایش گذاردند .<br />
شب به پایان خود نزدیک می شد و مردم شهر تروا بخاطر زیاده روی در میگساری به خواب فرو رفتند .<br />
زمان مناسب فرا رسیده بود . دوازده جنگجوی ورزیده یونانی که درون مجسمه اسب چوبی پنهان شده بودند به آرامی از مخفی گاه خود بیرون آمدند واز فراز قلعه تروا با روشنایی اتش  مشعل های فروزان خود به لشکریان  یونانی که در ساحل کمین کرده بودند پیام دادند که به سمت قلعه حرکت کنند . آنگاه دروازه های قلعه را به روی مهاجمان گشودند .<br />
سربازان  تروا با سرو صدای مهاجمان یونانی پلک های سنگین خود را به سختی باز کردند اما دیگر دیر شده بود زیرا آخرین چیزی را که می دیدند برق شمشیر مهاجمان بود که بر فرق سر آنها فرود می آمد .<br />
بیشتر مردم درون دنیای ذهنی خود ، خودشان را زندانی کرده اند . آنها معمولاً دریچه های ذهن خود را به روی دیگران قفل کرده اند و به همین خاطر حمله به آنها و اشغال سرزمین ذهن شان کاری سخت و گاه غیر ممکن است .<br />
کمتر کسی می تواند با حمله مستقیم به قلعه ذهنی مردم راهی به درون باز کند . هر چه بیشتر به دروازه ذهن آنها بکوبید آنها قفل های بیشتری به آن می زنند  و در پشت آن خود را مخفی می کنند .<br />
در بازی اغواگری این حقیقت در مورد زنان بیشتر از مردان صدق می کند . مردان معمولاً در برابر حمله اغواگری زنان بسیار بی دفاع هستند . وقتی زنان در جنگ اغواگری به مردان حمله می کنند معمولاً خود را در مقابل سرزمینی بی دفاع می بینند که ساکنان آن با کمال میل در انتظار حمله مهاجمان لحظه شماری می کنند !<br />
اما وقتی حمله اغواگری از سوی مردان به زنان صورت می گیرد معمولاً با داستانی شبیه حمله یونانیان به ساکنان تروا روبرو می شویم .<br />
طبیعت بخوبی می داند که زنان چه موجودات ارزشمند و آسیب پذیری هستند و به همین خاطر برای محافظت از آنان تدابیر زیادی اندیشیده است . وقتی مردان حمله اغواگری را از جایی در بیرون ذهن زنان آغاز می کنند  معمولاً زنان به سرعت دروازه های ذهن خود را می بندند و خود را در پشت آنها مخفی می کنند تا از گزند حیله و نیرنگ مردان در امان باشند .<br />
گاگول ها از درک این حقیقت نا توانند . آنها نمی دانند که حمله را از کجا باید آغاز کنند . آنها همیشه حمله خود را مستقیم و با سرو صدای زیاد و از جایی بیرون ذهن زنان آغاز می کنند .<br />
و به همین خاطر سر نوشت آنها چیزی جز فرسوده شدن در برزخ بی توجهی و مقاومت زنان نیست . آنها در پایان همیشه جنگ اغواگری را می بازند اما نه بخاطر آنکه مردان جذابی نیستند بلکه بخاطر آنکه قواعد بازی را در جنگ نمی دانند .<br />
اما دون ژوان یک گاگول نیست . او قواعد جنگ را می داند . او ابتدا یک اسب بزرگ چوبین می سازد و جنگجویان خود را درون آن پنهان کرده و آن را به درون ذهن زنان می فرستد . او از بی دفاع ترین نقطه زنان به آنها حمله می کرد و به همین دلیل جنگ را همیشه با پیروزی به پایان می رساند .<br />
دون ژوان می داند که در این دنیا هیچ چیز برای زن با اهمیت تر و مهمتر از خودش نیست . پس با طعمه فقط درباره خود طعمه صحبت می کند .<br />
او ابتدا با قوانین  طعمه بازی را شروع می کند . از هر آنچه که طعمه لذت می برد ، لذت می برد . خود را با حالات روحی او سازگار و هماهنگ می کند . وقتی خوشحال است شاد می شود . وقتی غمگین است چشمانش نمناک می شود .<br />
دون ژوان همچو آینه ای تمام حالات روحی و همچنین حرکات بدنی طعمه  را تکرار می کند و این چنین به ریشه های عمیق خود شیفتگی که در نهاد هر زنی ریشه دوانیده است چنگ می اندازد و بدین سان به آسیب پذیر ترین نقطه طعمه نزدیک می شود و آنگاه حمله خود را از آنجا آغاز می کند .<br />
دون ژوان هیچ دلیلی برای مقاومت کردن به زنان نمی داد !<br />
او می دانست که زنان نمی شنوند مگر وقتی که صحبت درباره خود آنان است . او می دانست که زنان نمی بینند مگر آن تصویری که در آینه می بینند!<br />
پس دون ژوان هم هرچه می گفت درباره او و فقط درباره &#8220;او&#8221; بود . او مانند آینه ای زنان را به خودشان نشان می داد و البته همیشه کمی زیباتر  از انچه در واقع بودند!<br />
خود خواهی زنان نقطه ضعف آنان است و دون ژوان با استفاده از همین روزنه بی دفاع به درون قلعه ذهن زنان نفوذ می کرد .<br />
اسب چوبین دون ژوان همان واژه های عاشقانه ای بودند که او با صدای افسونگر خود در گوش زنان نجوا می کرد .<br />
زن بیچاره و بی دفاع این واژه های زیبا و عاشقانه را به درون ذهن خود راه می داد و در حالیکه سر مست از شنیدن این واژه ها به اغما فرو رفته بود آنگاه دون ژوان بی رحمانه تمام سرزمین ذهن بی دفاع زن را به تسخیر خود در می آورد و از آن پس دیگر فرمانروای مطلق روح زن می شد .<br />
کسب و کارها چه چیزی را می توانند از دون ژوان بیاموزند ؟<br />
گاگول های دنیای کسب و کار در پی مشتری می دوند تا به او چیزی بفروشند . اما دون ژوان های کسب و کار می دانند که هیچ چیزی را نمی توان به مشتری فروخت . بلکه فقط شاید بتوان او را متقاعد به خرید کرد !<br />
مشتری موجود خود خواهی است درست مثل من ، درست مثل شما !<br />
برای او درد دندان کرم خورده اش بسیار مهمتر از زلزله هاییتی است .<br />
برای مشتری هم مثل من و شما مهم نیست که هم اکنوان هشتصد میلیون نفر در جهان از گرسنگی رنج می کشند اما اگر تصادفاً آشپز رستوران استیکی که او سفلرش داده است را کمی بیشتر از معمول سرخ کند به تمام زمین و زمان دشنام می دهد .<br />
مشتری همیشه و در همه حال فقط به یک چیز فکر می کند &#8221; خودش &#8221; !  درست مثل من ، درست مثل شما !<br />
پس بی جهت با مشتری درباره محصولات و خدمات خود صحبت نکنید و با این کار وقت او و انرژی خود را بیهوده هدر نکنید .<br />
با مشتری فقط و فقط درباره خودش صحبت کنید . به گفته های او خوب گوش کنید . به دنیای او توجه کنید . سعی کنید از نگاه او به همه چیز نگاه کنید .شما با این کار او را بی دفاع می کنید . شما با این کار می توانید به درون ذهن او نفوذ کنید . وقتی اسب چوبین خود را به میان قلعه نفوذ نا پذیر ذهن مشتری فرستادید آنگاه دیگر تسخیر سرزمین ذهن او کار آسانی است .<br />
اگر شما می خواهید دون ژوان کسب و کار خود باشید همیشه به نیاز های مشتری اهمیت دهید و نه به محصولات خود !<br />
محصول شما در مقابل نیاز مشتری کاملاً بی ارزش است .<br />
در حقیقت محصول شما فقط آن زمانی لیاقت آنرا پیدا می کند که پولی بابت خرید آن پرداخت شود که بتواند نیاز مشتری را پاسخ دهد . از طرفی شما فقط هنگامی می توانید به نیاز واقعی مشتری پی ببرید که درون ذهن او مستقر شده باشید . پس ابتدا جنگ جویان خود را درون اسب تروا پنهان کنید ! </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ertebat.ae/p=700/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چگونه  می توان از یک گاگول یک دون ژوان ساخت ؟ &#8211; قسمت ششم</title>
		<link>http://www.ertebat.ae/p=697</link>
		<comments>http://www.ertebat.ae/p=697#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 01 Mar 2010 10:51:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Ertebat Magazine</dc:creator>
				<category><![CDATA[Articles]]></category>
		<category><![CDATA[تجارت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ertebat.ae/?p=697</guid>
		<description><![CDATA[بدون شک حافظ یک افسونگر است . من هرگاه می خواهم درباره حافظ صحبت کنم همیشه از او با &#8221; فعل زمان حال &#8221; یاد می کنم زیرا به نظر من حافظ هنوز هم مثل همیشه ها زنده است . ضرباهنگ غزل های عاشقانه او همگام با طپش های قلب عاشقان است . بر روی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بدون شک حافظ یک افسونگر است . من هرگاه می خواهم درباره حافظ صحبت کنم همیشه از او با &#8221; فعل زمان حال &#8221; یاد می کنم زیرا به نظر من حافظ هنوز هم مثل همیشه ها زنده است .<br />
ضرباهنگ غزل های عاشقانه او همگام با طپش های قلب عاشقان است .<br />
بر روی تاقچه هر خانه ای در کنار کتاب مقدس می توان یک جلد دیوان غزلیات حافظ را یافت . حتی در خانه هایی که رسم کتابخوانی همانند یک آیین باستانی به فراموشی سپرده شده است اما باز غزلیات حافظ جایگاه خود را دارد .<br />
همه ما با اشعار او عاشق شده ایم . همه ما روزی و در حالیکه از همه جا نا امید شده بودیم به گوشه ای خزیده ایم و دیوان حافظ را همچون معشوقه ای در آغوش کشیده ایم و از او خواسته ایم تا نوری بر تاریکی های ذهن ما بتاباند .<br />
و در حالیکه چشمانمان را بسته بودیم و صدای طپش های قلب بی قرار خود را می شنیدیم با سر انگشتان خود صفحات دیوان حافظ را باز کرده ایم و با شوق و اشتیاق شروع به خواندن واژه های غزلی کرده ایم که در مقابل چشمان نمناک ما ظاهر شده اند .<br />
ما واژه ها را نه با چشمانمان که با قلب مان دنبال می کردیم تا که شاید بتوانیم در میان ابیات غزل های حافظ پاسخی آرامبخش برای شوریدگی و نا آرامی های روح بیقرار خود بیابیم .<br />
اما حافظ یک افسونگر است و قرار این نیست که او نوری بر تاریکی ها بتاباند . او با ما بازی می کند . از شوریدگی می گوید و همزمان از آرامش سخن می گوید . از غم دوری می گوید و همزمان از وعده وصال می سراید . از کشی شکسته می گوید و آنگاه نوید باد موافق می دهد . از یوسف گمگشته و غم فراق می گوید و در حالیکه قلب ما به درد می آید بی درنگ مژده روزی را می دهد که این غم به سر خواهد آمد و زمان شادی ها فرا می رسد .<br />
حافظ غم را با شادی ، درد را با لذت وصال در هم می آمیزد و مارا پریشان تر از پیش با تخیلاتی پایان ناپذیر رها می کند .<br />
حافظ یک اغواگر است و این رمز جاودانگی اوست . می دانم که ممکن است از میان شما آن کسانی که حافظ را بسیار دوست می دارند از آنچه که در ادامه می خواهم انجام دهم عصبانی شوند . برای همین هم پیشتر از شما عذر خواهی می کنم . اما اکنون می خواهم تا کمی از حافظ &#8221; تقدس زدایی &#8221; کنم !<br />
ما همیشه خواسته ایم تا حافظ را در هاله ای از تقدس ببینیم و همین باعث شده است تا او از گزند نگاه ما در امان باشد . اما در حقیقت حافظ هم مانند دیگر شاعران تنها &#8221; یک شاعر &#8221; بود .<br />
فصاحت و شیوایی کلام سعدی بسیار برتر از حافظ است . ملودی و ریتم اشعار نظامی بسیار برتر از حافظ است . ملودی و ریتم اشعار نظامی بسیار دلنشین تر از اشعار حافظ است .<br />
حکمت و خرد نهفته در مثنوی معنوی مولانا بسیار ژرف تر و عمیق تر از غزلیات حافظ است .<br />
از سوی دیگر حافظ حتی دست به سرقت های ادبی زیادی هم زده است که اگر در این زمان اتفاق می افتاد می توانست بابت آنها به زندان بیفتد !<br />
خواجوی کرمانی شاعری معاصر با حافظ بوده است که البته چند سالی بزرگتر از او بود .<br />
بسیاری از اشعار حافظ تقلیدی زیرکانه از اشعار خواجوی کرمانی است . گاه حافظ جسارت را به حدی رسانده است که بعضی از اشعار خواجوی کرمانی را بدون حتی هیچگونه تغییری در اشعار خود به کار برده است .<br />
اگر به اشعار حافظ با دقت بنگرید متوجه خواهید شد که ابیات یک غزل او حتی ربط معانی هم با هم ندارند . یعنی در یک غزل ابیات آغازین و میانی و پایانی هرکدام داستان خود را دارند و نمی توان هیچگونه ربط منطقی و معنی داری میان آنها یافت !<br />
غزلیات عاشقانه حافظ همانند گیسوان معشوق کاملاً آشفته اند و ناگزیر خواننده را هم آشفته می کنند .<br />
اما با این همه بر تاقچه اتاق خانه پدری ما همیشه یک جلد از غزلیات حافظ خود نمایی می کند و نه مثنوی مولانا و یا دیوان نظامی و یا کلیات سعدی ! آیا تا کنون به این فکر کرده اید که چرا ؟<br />
البته می توان برای پاسخ دادن به این سوال کتابی را به نگارش در آورد و آن را به جمع هزاران هزار کتابی که تا کنون درباره حافظ نگاشته شده است اضافه کرد .<br />
اما پاسخ به این سوال را می توان در یک جمله خلاصه کرد : &#8221; حافظ یک رند تمام عیار است! &#8221;<br />
در حقیقت حافظ دون ژوان شعرای ایران زمین است .<br />
دون ژوان هم یک رند به تمام معنی بود . او به خوبی می دانست  که برای اغوای زنان همیشه باید به استعاره سخن گفت .<br />
در بازی اغواگری قاعده این است که همیشه آنگونه سخن گویید که طعمه بیچاره هر بار که به یاد سخنان شما می افتد آن را به گونه ای متفاوت تعبیر کند .<br />
درست مانند حافظ که هنوز بعد از گذر قرن ها هیچ کس به درستی نمی داند که بالاخره مراد او از معشوق در اشعارش خداوند است یا زنی که او را می شناخته و عاشق او بوده است و یا هر دو و یا هیچ کدام ؟!<br />
من می توانم حتی از پس این همه سال که از زمان حافظ می گذرد سردرگمی و آشفتگی شاخ نبات یا همان معشوقه حافظ را احساس کنم تا هنگام مرگ هم نفهمی که بالاخره مراد از چشم و ابروی زیبا در اشعار حافظ چشم و ابروی خود او بوده و یا آنکه اشاره ای به جمال احدیت دارد !<br />
دون ژوان هم همانند حافظ با طعمع خود رفتاری اینگونه داشت . او به استعاره سخن می گفت و طعمه درمانده هرگز نمی توانست به وضوح منظور او را از میان واژه های او درک کند و به همین خاطر متوسل به تخیلات بی پایانی می گشت که باعث می شد در تمام طول شبانه روز پیوسته به گفته های دون ژوان فکر کند تا که شاید بتواند گره از معمای او بگشاید .<br />
اما سخنان گاگول درست مانند انشای یک بچه کلاس اولی است . او مستقیم به موضوع می پردازد و سریع و بی پرده سخن می گوید زنان وقتی با یک گاکول صحبت می کنند معنای تمام گفته های او را بی درنگ در می یابند و به همین خاطر هم با پایان سخنان گاگول پرونده آنها هم بایگانی ذهن زنان بسته می شود و این یعنی باختن دربازی پیچیده اغواگری .<br />
شاید بتوان گفت که مهتمرین هدف اغواگری این است که بتوانید کاری کنید که پیوسته و در همه جا حتی در غیاب شما به شما فکر کند . با استعاره و کنایه سخن گفتن یکی از بهترین شیوه هایی است که می تواند به شما کمک کند تا به این هدف  خود برسید .<br />
کسب و کارها چه چیزی را می توانند از دون ژوان بیاموزند ؟<br />
گاگول های دنیای کسب و کار مانند یک آگهی ترحیم ساده و بی پیرایه هستند اما دون ژوان های دنیای کسب و کار مانند اشعار حافظ پر از استعاره و راز کنایه می باشند .<br />
یک موتور سیکلت چینی فقط یک پیام با خود دارد و آن هم اینکه : &#8221; من وسیله ارزان قیمتی هستم که می تواند با دو چرخ شما را از جایی به جایی دیگر برساند &#8221;  . اما یک موتور سیکلت امریکایی هارلی دیوید سن یک استعاره رمز آلود است که به شما می گوید :&#8221; من شیوه ای از زندگی هستم که می توانم تو را از اسارت روزمرگی رهایی بخشم و به تو طعم آزادی و شور و هیجان یک شورشی را ارزانی کنم . &#8221;<br />
هیوندایی در تبلیغات خود می گوید :&#8221; کم مصرف و ارزان &#8221; . مرسدس بنز در تبلیغات خود می گوید :&#8221; با حسرت از دنیا نروید !&#8221;<br />
آیا شما در نخستین نگاه می توانید به مفهومی که در پس این کلمات نهفته است پی ببرید یعنی چه  با حسرت نروید ؟ و شما مجبورید که به آن فکر کنید . حتی وقتی کانال تلوزیون را عوض کردید و یا صفحه تبلیغ آن را در مجله ورق زدید ! ممکن است به این نتیجه برسید که نداشتن یک بنز یک حسرت بزرگ است که با مرگ به پایان می رسد ولی باز هم مطمئن نیستید که منظور از آن تبلیغ این باشد .<br />
ساندویچ فروشی خیابان جردن در تهران در تبلبغات خود می گوید : &#8221; بهترین کیفیت همراه با مدیریت جدید ! &#8221; و بر روی بیلبورد های تبلیغاتی مک دونالد نوشته است :&#8221; من دارم عاشقش می شوم !&#8221;<br />
همیشه به یاد داشته باشید که مشتری هم مانند دختر دبیرستانی است که روزی صد بار فال حافظ می گیرد تا بفهمد که بالاخره به وصال دوست پسرش می رسد یا خیر و هر بار هم حافظ رند با استعاره ای او را سرگردان تر از پیش می کند تا یک بار دیگر هم با اشتیاق به سراغ او رود !<br />
 شما هم اگر می خواهید تا مشتری مرتب و با اشتیاق به سراغ شما بیاید با کنایه و استعاره با او صحبت کنید ! </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ertebat.ae/p=697/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چگونه می توان از یک گاگول یک دون ژوان ساخت ؟ &#8211; قسمت پنجم</title>
		<link>http://www.ertebat.ae/p=524</link>
		<comments>http://www.ertebat.ae/p=524#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 20 Feb 2010 06:33:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Ertebat Magazine</dc:creator>
				<category><![CDATA[Articles]]></category>
		<category><![CDATA[تجارت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ertebat.ae/?p=524</guid>
		<description><![CDATA[ما همه نقابی به چهره داریم . وقتی نقاب به صورت داریم همه چیز رو به راه است . اما به محض آنکه نقاب از چهره به کنار می زنیم تشویش و نگرانی سر تا سر وجودمان را در بر می گیرد . شکست ها ، نا کامی ها ،ترس ها و اضطراب های ما [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">ما همه نقابی به چهره داریم . وقتی نقاب به صورت داریم همه چیز رو به راه است . اما<br />
به محض آنکه نقاب از چهره به کنار می زنیم تشویش و نگرانی سر تا سر وجودمان را<br />
در بر می گیرد .<br />
شکست ها ، نا کامی ها ،ترس ها و اضطراب های ما از ما موجودی بسیار شکننده<br />
ساخته است . اما ما تنها این کاستی ها و نابسامانی ها را در پس یک نقاب پنهان می<br />
کنیم.<br />
ما موجوداتی به شدت اجتماعی هستیم که در میان مردمان دیگر زندگی می کنیم . ما<br />
نمی خواهیم تا دیگران آشفتگی های درونی ما را ببینند زیرا در آن صورت ما ضربه پذیر<br />
می شویم .<br />
به همین خاطر هم هست که همه ما روزها بعد از آنکه از خواب بیدار شدیم ابتدا دوش<br />
می گیریم و لباس به تن می کنیم و پیش از آنکه از خانه خارج شویم نقاب نا مرئی خود<br />
را به صورت می کشیم و روح زخمی خود را در پشت آن پنهان می کنیم .<br />
گاگول ها مردم را همیشه با نقاب هایشان می شناسند . آنها نمی توانند به آنسوی<br />
نقابی که مردم به چهره دارند نفوذ کنند .آنها حتی نمی دانند که مردم نقاب به چهره<br />
دارند . آنها پیوسته و در همه جا فریب این پنهانکاری ها را می خورند . آنها زخم های<br />
دردناک روح خود را حس می کنند و خود را همیشه ضعیف و بی دفاع می نمایند و در<br />
همان حال فریب نقابی را می خورند که دیگران به چهره دارند ومی پندارند که این<br />
دیگران همه خوشبخت هستند و همه در آرامش به سر می برند.<br />
گاگول وقتی می بیند که دیگران لبخند به چهره دارند ، با اعتماد به نفس حرف می زند و<br />
ظاهراً به اوضاع و شرایط مسلط هستند دسپاچه می شود و کنترل خود را از دست می<br />
دهد .<br />
او قوانین بازی دنیای اغواگری را نمی داند و به همین دلیل خود را حتی در مقابل طعمه<br />
خود بی دفاع می بینند ، دیگر جای شکار و شکارچی عوض می شود . گاگول بازی را<br />
می بازد و با دهان باز و چشمانی که حماقت از آن می بارد به اطراف خیره می شود .<br />
اما دون ژوان فریب نقابی را که دیگران بر روی چهرخود می کشند را نمی خورد .<br />
او مانند یک کاراگاه زیرک می تواند آن چیزهایی را ببینید که دیگران هرگز به وجود آنها<br />
پی نمی برند .<br />
او با بی رحمی نقابی را که طعمه خود به چهره دارد را پس می زند و با انگشت به زخم<br />
های کهنه روح او فشار وارد می کند تا خونریزی کند .<br />
او ناکامی ها، ترس ها ، شکست ها و دل نگرانی های زنان را به آنها نشان می داد. او<br />
طعمه خود را آشفته و نگران می کرد . او در ابتدا آسمان ذهن زن نگون بخت را آنچنان<br />
ابری و تیره و تار می ساخت که طعمه در یک نا امیدی مطلق غوطه ور می شد و آنگاه با<br />
صبر و حوصله و با چیره دستی یک افسونگر آرام آرام با دستان خود ابر ها را به<br />
کناری می زد و اجازه می داد تا اندکی از نور خورشید امید بر زن بیچاره بتابد .<br />
زن با خود می اندیشید که او تنها روزنه امید زندگی تیره و تار اوست و این درست<br />
همان لحظه جادویی در نمایش پلید اغواگری است . به محض آنکه طعمه احساس کند که<br />
شما تنها روزنه امید زندگی او برای رسیدن به خوشبختی و آرامش هستید آنگاه دیگر<br />
کنترل زندگی او را به دست خواهید گرفت .<br />
دون ژوان به تجربه آموخته بود که زنانی که کاملاً از زندگی خود راضی و خشنود<br />
هستند هرگز در دام اغواگری او نمی افتند . پس پیش از هر چیز ابتدا شکار مناسبی را<br />
انتخاب می کرد . از سویی دیگر او آنقدر زیرک بود که این توانایی را داشت که گاه حتی<br />
به درون ذهن خوشبخت ترین زنان هم نفوذ کند و با بی رحمی تمام زخم فراموش شده<br />
ای را در روح آنان بیابد و با انگشت بر آن فشار وارد کند تا زخم کهنه دوباره سر باز<br />
کند و به خونریزی بیفتد .<br />
او گاه به زنانی که هیچ مشکل خاصی در زندگی خود نداشتند نشان می داد که چقدر<br />
زندگی شان خالی از هیجان و حادثه جویی است و از همین راه آنان را آشفته و بیقرار<br />
می کرد .<br />
دون ژوان تعادل روحی زنان را با قدرت کلام خود بر هم می ریخت و آنگاه خود را<br />
تنها ناجی روح درمانده و بی پناه آنان نشان می داد . وقتی زنی هارمونی و هماهنگی<br />
روانی خود را از دست می دهد خود را در فضا معلق می بیند . گویی در یک سیاه<br />
چاله ای به وسعت ابدیت تنها رها شده است . زن در این حالت به هر چیزی که بیابد<br />
پناه می آورد تا که شاید بتواند او را از این سرگردانی نجات دهد و به زندگی او<br />
آرامش بخشد . حتی اگر آن چیز خود شیطان باشد!<br />
راز پنجم : در طعمه خود نیازی بوجود آورید که شما تنها پاسخ به آن نیاز باشید !<br />
شما در نقش یک اغواگر نباید هرگز دچار این اشتباه نا بخشودنی شوید که ظاهر<br />
افراد را با حقیقت درونی و پنهان آنها اشتباه بگیرید .<br />
ما همه ضعف هایی داریم . ما همه احساس تهی بودن می کنیم . ما همه به دنبال<br />
کسی یا چیزی می گردیم که این خلاء همیشگی ما را پر کنند و به زندگی ما مفهومی<br />
ببخشند . گاه حتی ما درد بی دردی داریم که این خود نیز درد بزرگی است!<br />
دون ژوان همان کسی است که آموخته است که چگونه نیاز های درونی زنان را کشف<br />
کند و خود را تنها پاسخ برای بر طرف کردن آن نیازها نشان دهد . او یک اغواگر<br />
است .<br />
کسب و کارها چه چیزی را می توانند از دون ژوان بیاموزند ؟<br />
گاگول های دنیای کسب و کار همیشه مشتری را با آن نقابی که به چهره دارند می<br />
بینند و به همین خاطر هم هرگز نمی توانند به نیاز های درونی و پنهان مشتری که<br />
آنها را وادار به خرید کردن می کند پی ببرند .<br />
آنها نمی توانند نیازها و تمایلات مشتری را به درستی بشناسند و در نتیجه هرگز نمی<br />
توانند رفتار مشتری را کنترل کنند و او را به سمتی که می خواهند هدایت کنند .<br />
آنها به چهره مطمئن و با اعتماد به نفس مشتری نگاه می کنند و دسپاچه می شوند و<br />
به همین خاطر کنترل اوضاع را از دست می دهند .<br />
اما دون ژوان های دنیای کسب و کار فریب نقابی را که مشتری به چهره دارد را نمی<br />
خورد.<br />
او به خوبی می داند که مشتری چقدر ضعیف و بی دفاع است . او نیاز های آنها را به<br />
خوبی می شناسد . او رویا های مشتری ها را از فرای نقاب هایشان می بینند . او<br />
ضعف های مشتری ها را از پشت چهره مغرورشان می بینند . او نیاز های مشتری<br />
ها را از آنسوی دیوار های بلند انکار می بیند .<br />
دون ژوان دنیای کسب و کار فریب منطق را نمی خورد . او می داند که مشتری کسی<br />
است که از روی احساس خرید می کند و آنگاه منطقی می یابد تا کار خود را توجیه<br />
کند . او نیاز پنهانی افراد به آنکه قد بلند تر باشند را می بیند و آنگاه CD و دمپایی<br />
افزایش قد را به بازار عرضه می کند !!!<br />
دون ژوان می داند که اگر تمام پزشکان دنیا هم جمع شوند و به حماقت این<br />
محصولات فریبکارانه بخندند اما باز هم آنها به فروش می روند .<br />
مشتری به دنبال رویایی است که برایش جذاب است . او می خواهد که قد بلندتر شود<br />
حالا اگر شده حتی با خرید یک CD و نگاه کردن به آن و یا به پا کردن یک دمپایی<br />
پلاستیکی که بابت آن صد هزار تومان پول بی زبان را پرداخت کرده است !<br />
شما به چه کسب و کاری مشغول هستید ؟ هر جا هستید و هر کاری که می کنید<br />
فریب نقابی را که مشتری به چهره دارد را نخورید .<br />
مشتری ترس ها ، نیاز ها ، امید ها و آرزو هایی دارد که در جایی از قلب خود پنهان<br />
کرده است . این وظیفه شماست که با لبخندی بر لب آن نقاب را به کناری بزنید و نیاز<br />
مشتری را در مقابل چشمان او به نمایش در آورید و آنگاه مانند دون ژوان خود را<br />
بهترین پاسخ برای بر آوردن آن نیاز نشان دهید .<br />
مشتری را زخمی کنید و آنگاه با لبخند به او نشان دهید که مرهم زخم او در دستان<br />
مهربان شماست!</p>
<p dir="rtl">برای ثبت نام در سمینارهای پیروزی در تجارت و یا<br />
دریافت اطلاعات بیشتر با شماره زیر تماس بگیرید:</p>
<p dir="rtl">ceo@iranex.net<br />
محمد رضا بیات سرمدی</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ertebat.ae/p=524/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

