Tag: "عشق"

  • post thumbnail
    0

    زنجیر عشق

    یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمیگشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود .اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود. اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. زن گفت صدها ماشین [...]

  • post thumbnail
    0

    عشق

    زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید. به آنها گفت: ” من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمایید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.” آنها پرسیدند:” آیا شوهرتان خانه است؟” زن گفت: ” نه، او به دنبال کاری بیرون [...]

  • post thumbnail
    2

    عشق برای تمام عمر

    پيرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخم های پيرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: “بايد ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسيب نديده باش” پيرمرد [...]

  •